خارج از مدرسه حسن محمدی (قروه) http://hmohamadi.mihanblog.com 2018-07-19T19:39:40+01:00 text/html 2018-07-17T19:24:34+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی سالمرگ اسطوره ادبی و پزشک موفق http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1096 <div align="justify"><div align="center"><img src="http://www.1pezeshk.com/wp-content/uploads/2018/06/6-13-2018-9-38-10-AM.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="229" border="0" width="306"><br><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span style="font-size:13px"></span></font></div><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span style="font-size:13px">«پزشکی، همسر قانونی و ادبیات معشوقه‌ی من است» </span><span style="font-size: 13px;">24 تیر(15 ژوئیه-1904) ‌یکصد و چهاردهمین سالروز درگذشت «آنتون پاولوویچ چِخوف»، نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و دراماتورژ سرشناس روسیه و ادبیات جهان است.&nbsp;</span><span style="font-size: 13px;">&nbsp;آنتون چخوف را بیشتر به عنوان آفریننده‌ی ماندگارترین داستان‌های کوتاه روسیه و نمایشنامه‌های مشهوری چون «باغ آلبالو» می‌شناسند، اما جالب است بدانید که وی در تمام طول حرفه‌ی نویسندگی‌اش در نقش پزشکی متعهد فعالیت می‌کرد. </span></font><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span style="font-size: 13px;"><span style="font-size:13px">چخوف بیش از 700 داستان کوتاه نوشت و از دیگر آثار مهم او به «سه خواهر»، «دایی وانیا» و «دوئل» می‌توان اشاره کرد.</span></span></font></div> text/html 2018-07-16T04:47:17+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی سخنرانی صمیمانه مو یان در آکادمی نوبل http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1095 <div align="center"><img src="http://ketabism.com/mag/wp-content/uploads/2015/03/moyan4-1024x695.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="192" border="0" width="285"></div><p align="justify"><font size="2" face="Mihan-Koodak">(«مو یان» در سخنرانی دریافت جایزه‌ نوبل ادبی2012 بیش از همه از خاطره‌ مادرش سخن گفت و پس از آن درباره‌ نام عجیب‌اش‌، تاثیرپذیری‌ از فاکنر و مارکز و پستی‌ها و بلندی‌های دنیای قلم صحبت کرد. این رمان‌نویس چینی در آخر خود را «قصه‌گو» خواند و سخنرانی‌اش را با روایت سه داستان شیرین به پایان برد.)</font></p><p align="justify"> <font size="3" face="Mihan-Koodak">* من کوچکترین فرزند مادرم بودم، اولین خاطره‌ من به روزی بازمی‌گردد که تنها بطری ذخیره‌ای که در خانه داشتیم را با خود به غذاخوری عمومی بردم تا آب آشامیدنی بیاورم. از گرسنگی ضعف کرده بودم‌، بطری از دستم افتاد و شکست. از ترس تمام روز خود را در کومه‌ علف‌های خشک پنهان کردم. نزدیکی‌های غروب شنیدم که مادرم با اسم کودکی‌هایم مرا صدا می‌زند. از پناهگاه بیرون خزیدم و خود را برای یک کتک و یا سرزنش تند آماده کردم. اما مادرم مرا نزد ‌،حتی مرا سرزنش هم نکرد او تنها دستی بر سرم و آهی بلند کشید. </font></p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"> </p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> *‌ «مو یان» سپس از دردناک‌ترین خاطره‌ عمرش گفت‌؛ زمانیکه با مادرش به خوشه‌چینی رفته و مادرش زمین خورد و نگهبان سیلی محکمی به او زد. او سال‌ها بعد آن نگهبان را می‌بیند و قصد داشت انتقام بگیرد،‌ اما مادرش مانع این اقدام می‌شود. </font></p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"> </p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> * زمانیکه هنوز سنین نوجوانی را سپری می‌کردم، مادرم از بیماری وخیم ریوی رنج می‌برد. گرسنگی‌، بیماری و کار زیاد شرایط را برای خانواده‌ام فوق‌العاده سخت کرده بود. راه پیش رو خیلی دلسرد کننده بود و من احساس بدی نسبت به آینده داشتم. نگران بودم که مادر خودکشی کند. اولین کاری که پس از به خانه رسیدن بعد از یک روز کاری سخت انجام می‌دادم این بود که مادرم را صدا بزنم. شنیدن صدای او مثل زندگی بخشیدن دوباره به قلبم بود،‌ اما اگر صدایش را نمی‌شنیدم آشفته می‌شدم و به ساختمان‌های کناری می‌رفتم تا دنبالش بگردم. یک روز وقتی همه‌جا را گشتم و پیدایش نکردم‌، در حیاط خانه نشستم و مثل یک کودک گریه کردم. او که دسته‌ای هیزم را به پشت داشت، وارد حیاط شد و مرا در همان حالت دید. از دستم ناراحت شد‌، اما نمی‌توانستم به او بگویم که از چه هراس داشتم، هرچند او می‌دانست. به من گفت: پسر نگران نباش، شاید هیچ لذتی از زندگی‌ نبرده باشم، اما مادامیکه خدای زیرزمین مرا فرانخوانده‌، تو را ترک نمی‌کنم. </font></p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"> </p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> * من چهره زیبایی نداشتم و روستاییان اغلب به چهره‌ من می‌خندیدند و قُلدرهای مدرسه گاهی به همین خاطر مرا کتک می‌زدند. با گریه به سمت خانه می‌دویدم، جاییکه مادرم به من می‌گفت: پسرم تو زشت نیستی، تو یک بینی و دو چشم داری. دست‌ها و پاهایت هم ایرادی ندارند، پس چطور ممکن است زشت باشی؟ اگر تو خوش‌قلب باشی و همیشه کار درست را انجام دهی، آنچه زشت به نظر می‌رسد زیبا می‌شود. بعدها وقتی به شهر رفتم، افراد تحصیل کرده‌ای بودند که پشت سرم به من می‌خندیدند. بعضی‌ها هم حتی این کار را رو در روی من انجام می‌دادند. اما وقتی به یاد حرف‌های مادرم می‌افتادم، آرام می‌شدم. </font></p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"> </p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> * مادر بی‌سوادم به اندازه‌ افرادی که در سطوح بالا مطالعه می‌کردند، می‌دانست. ما آنقدر فقیر بودیم که نمی‌دانستیم وعده‌ غذای بعدی‌مان از کجا تامین می‌شود، اما او هرگز درخواست مرا برای خرید کتاب یا نوشت‌افزار رد نمی‌کرد. با طبیعت سخت‌کوشی که داشت، کودک تنبل به دردش نمی‌خورد، اما تا زمانیکه سرم در کتاب بود،‌ می‌توانستم از زیر کار در بروم. </font></p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"> </p><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> * روزی یک قصه‌گو به بازار آمد و من برای گوش کردن به داستان‌هایش پیش او رفتم. مادرم به خاطر فراموش کردن کارهایم از دستم ناراحت بود، اما آن شب وقتی زیر نور کم چراغ نفتی لباس‌هایمان را وصله می‌زد، نمی‌توانستم داستان‌هایی که شنیده بودم را دوباره و دوباره تعریف نکنم. او ابتدا با بی‌صبری گوش می‌داد، چون از نگاه او افراد قصه‌گوی ماهر، افرادی با زبان نرم و حرفه‌ای مشکوک هستند و هیچ حرف خوبی از دهان‌شان بیرون نمی‌آید. اما آهسته آهسته او جذب داستان‌های بازگو شده‌ من شد و از آن روز به بعد مادرم دیگر در بازار مرا مجبور به کار نکرد. این مجوزی بود برای گوش سپردن به داستان‌های جدید. من هم برای جبران مهربانی مادر و به رخ کشیدن حافظه‌ قوی‌ام‌، داستان‌ها را با جزییات شفاف برایش بازگو می‌کردم. <br></font></p><p align="justify"><br></p> text/html 2018-07-12T16:30:23+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی خداحافظ آقای فردوسی پور! http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1094 <div align="justify"><div align="center"><img src="http://www.shahrzadhazrati.com/wp-content/uploads/2017/02/Paris-Pain.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="239" border="0" width="306"><img src="http://www.shahrzadhazrati.com/wp-content/uploads/2017/02/Young-Lady-on-Knee.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="239" border="0" width="177"><br><div align="center"><font size="1" face="Mihan-Koodak">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; (دو تابلو نقاشی از شهرزاد حضرتی)<br><br></font></div></div><font size="3"><font face="Mihan-Koodak">1- روز سه شنبه بیشتر از دو ساعت با آقای شهرزاد حضرتی، نقاشی شصت و یک ساله ایرانی ساکن تورکو فنلاند، هم صحبت شدم. یک ماهی است که به ایران برگشته اما تا یکی دو روز پیش میسر نشد که ببینمش: بسیار بی آلایش، صمیمی، مهربان و در کارش خبره. از چگونگی مهاجرت و هنر نقاشی و گالری مخصوصش در شهر کوچک تورکو گفت؛ و این که از دست طراحان{!} شهری و مهندسان و ساختمان های شلخته و خشونت در و دیوار و مردم و رانندگی مان ناراحت بود؛ و بسیار از همسرش سپاس گزار که با درک بالایی با کارش کنار آمده؛ و این که 21 سال است از 8 صبح تا 7 غروب در گوشهء گالریش به ایده هایش فکر می کند، اتود می زند و نقاشی می کشد و ... . دریغ که تاکنون شرایط برپایی نمایشگاه آثارش را در ایران پیدا نکرده است. </font></font><font size="3"><font face="Mihan-Koodak"><font size="3"><font face="Mihan-Koodak"><br>2- در این یک ماههء پخش مسابقات جام جهانی روسیه، بیش از جذابیت های فوتبال، این مشت خالی فردوسی پور و کارشناسانش{!} بود که باز شد. برنامه هایی تهی و مملو از تبلیغات پوچ و جیب تماشاچی را زدن. به نظرم "روبیکا" و تلویزیون از میزبان جام بیشتر پول پارو کرده باشند. همچنین باید به بیشتر گزارشگرانی که جانبدارانه و گاهی خارج از نزاکت بازی ها را گزارش می کنند اشاره کرد که به راحتی تیم یا بازیکنی را تحقیر می کنند. شاید به دوره و تجربه ای از برنامه سازی رسیده باشیم که دیگر باید گفت:" </font></font></font></font><font size="3"><font face="Mihan-Koodak"><font size="3"><font face="Mihan-Koodak">خداحافظ جام جهانی و شاید خداحافظ عادل."<br>3- گاه گداری با درخواست بچه ها </font></font></font></font><font size="3"><font face="Mihan-Koodak"><font size="3"><font face="Mihan-Koodak"><font size="3"><font face="Mihan-Koodak"><font size="3"><font face="Mihan-Koodak">برای مشاوره </font></font></font></font>به کاشفان می روم. این طور راحت تر کنار می آیم، تا که بر حسب وظیفه و منظم آن جا باشم. امیدوارم مشاوره ام یاری دهنده بوده باشد.<br></font></font></font></font></div> text/html 2018-07-11T07:20:13+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی واکنش جواد نکونام به حادثه تلخ سنندج http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1093 <div align="center"><font size="2" face="Mihan-Koodak"><img src="http://www.digionline.ir/Images/Products/ProductImages/13860_2111296309_1.jpg" alt="" width="269" vspace="0" hspace="0" height="299" border="0" align="bottom"></font></div><div align="justify"><font size="2" face="Mihan-Koodak">شب گذشته "حادثه" ای غم انگیز در سنندج رخ داد. بر اثر تصادف یک دستگاه تانکر سوخت و یک اتوبوس، تاکنون </font><font size="2" face="Mihan-Koodak"><font size="2" face="Mihan-Koodak">13</font> تن جان خود را از دست داده اند. جواد نکونام سرمربی نساجی و کاپیتان پیشین تیم ملی مثل همه ایرانی ها از این حادثه ناگوار بهت زده شده و می‌گوید: <font size="3">«متاسفانه این خبر را صبح زود خواندم و برایم باور کردنی نبود. نمی دانم مقصر کیست، اصولا نمی دانیم مقصر در اینجا کیست؟ فقط چیزی که آخرش اتفاق می افتد مرگ غم انگیز هموطنان مان است. اینهمه خانواده عزیز خود را از دست دادند و نمی دانیم چگونه باید به آنها تسلیت بگوئیم. فقط می توانیم با این عزیزان همدردی کنیم. هر بار اتفاق تلخی می افتد می گوئیم خدا کند این آخری باشد ولی انگار قرار نیست این اتفاقات تلخ تمام شود.» </font></font></div> text/html 2018-07-08T11:02:03+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی جای چیزی را همیشه خالی ببینی http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1092 <div align="center"><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span><img src="http://naghdefarsi.com/wp-content/uploads/2017/03/saraband1.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="243" border="0" width="364"><br>به خانه برگردی</span></font><br><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span>و جای چیزی را همیشه خالی ببینی</span></font><br><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span>و بنویسی:</span></font><br><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span>برای زندگیِ یک شعر</span></font><br><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span>زندگی کم داری.<br></span></font><div align="right"><font size="1" face="Mihan-Koodak">*شعر:شهرام شیدایی<br>*عکس: فیلم سارا باند ساخته اینگمار برگمان</font><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span></span></font><br><font size="3" face="Mihan-Koodak"><span></span></font></div></div> text/html 2018-07-05T19:37:59+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی تجربه http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1091 <div align="center"><img src="http://helan.ir/wp-content/uploads/2017/11/4-UX-mistakes-almost-every-designer-makes-800x321.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="165" border="0" width="414"><br></div><div align="center"><font size="3" face="Mihan-Koodak">اسکار وایلد: "تجربه، نامی‌است که ما به اشتباهات‌مان می‌دهیم".<br><br></font></div> text/html 2018-07-02T21:07:28+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی نویسنده ایرانی برنده جایزه «پل اینگل» http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1089 <div align="justify"><div align="center"><img src="http://www.dinanayeri.com/wp-content/uploads/2012/07/DN_451A8884_lrg_WEB_crop-217x300.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="291" border="0" width="211"><img src="http://www.dinanayeri.com/wp-content/uploads/2017/02/refuge-1.png" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="296" border="0" width="196"></div><font size="2"><font face="Mihan-Koodak">دینا نیِری، نویسنده و فارغ‌التحصیل کارگاه‌های نویسندگی دانشگاه آیوا موفق شد جایزه «پل اینگل» را دریافت کند. نیِری در سن هشت سالگی ایران را ترک کرد، دو سال در کمپ زندگی کرد و در ده سالگی به آمریکا مهاجرت کرد. از این نویسنده ایرانی تاکنون دو رمان منتشر شده است. «یک قاشق چای از زمین و دریا» در سال 2013 و «پناهنده » در سال 2017 وارد بازار کتاب شد. هر دو داستان، مقالات، و داستان‌های کوتاه این نویسنده درباره آوارگان و مهاجرین در سراسر دنیا است.</font><br><font face="Mihan-Koodak">&nbsp;</font><font face="Mihan-Koodak">نیِری پس از اعلام خبر برنده شدنش در این جایزه گفت: «در شهر آیوا بود که به عنوان یک آمریکایی و همچنین یک ایرانی احساس کردم نویسندگی را دوست دارم و آن را پذیرفتم.»جان کنیون، دبیر اجرایی کمیته «شهر آیوا، شهر ادبیات یونسکو» درباره نیِری گفت: «او تجربه و مهارتی دارد که برای درک موضوعات دنیای امروز بسیار مهم است. دینا علاوه بر نوشتن درباره موضوعات مهم دنیا در کارهای مربوط به پناهندگان داوطلبانه همکاری می‌کند. نویسنده ایرانی توانایی دریافت این جایزه را در همه ادوارش دارد اما کارهایش در سال جاری بسیار متمایز بود. هزاران پناهنده سوری در پی یافتن مکانی برای زندگی در آمریکا و کشورهای دیگر هستند و دستور ترامپ مبنی بر ممنوعیت ورود مسلمانان چند کشور از جمله سوریه شرایط را بغرنج کرده است.»<br><br><a href="http://www.dinanayeri.com/" target="" title="">سایت نیری...</a></font></font></div> text/html 2018-07-02T20:58:30+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی «روایتِ یک مرگ در خانواده»‌ http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1088 <div align="justify"><div align="center"><img src="http://ideality.ir/wp-content/uploads/2016/09/a-death-in-family.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="202" border="0" width="310"></div><font size="2" face="Mihan-Koodak">جیمز روفاس ایجی (1957-1909) نویسنده‌ محبوب ترومن کاپوتی و جان آپدایک با دو شاهکارش «روایت یک مرگ در خانواده» و «بیایید مردان مشهور را ستایش کنیم» توانست نام خود را در ادبیات جهان جاودانه کند. ایجی یک‌سال پس از مرگ نابهنگامش، جایزه‌ پولیتزر 1958 را برای رمان «روایت یک مرگ در خانواده» از آن خود کرد. هر دو شاهکار ایجی در سال‌های 1999 و 2005 از سوی کتاب‌خانه‌ آمریکا و نشریات معتبر لوموند و تایم در فهرست صد رمان بزرگ قرن بیستم قرار گرفت.</font><br><font size="2" face="Mihan-Koodak">«روایت یک مرگ در خانواده» بازخوانی ماجرای کودکی جیمز روفاس ایجی در ناکسویلِ تنسی، آمریکای 1915 است. ایجی وقتی شش سالش بود، پدرش را در یک تصادف رانندگی از دست داد. همین حادثه‌ دلخراش با ایجی ماند تا زمان مرگش که در حال نوشتن «روایت یک مرگ در خانواده» بود که از سال 1948 آن را آغاز کرده بود. ایجی در این رمان، از زوایای مختلف که زاویه‌ دید سوم‌شخص محدود به اعضای خانواده است، در چهل‌وهشت ساعت - از یک روز پیش از مرگ مرگ جی تا ‌روز مرگِ جی - روایت‌گر «مرگ» و «زندگی» در «خانواده» است. خانواده‌ جی، شامل مری همسر جی و دو فرزندش روفاس پسر بزرگ و شش ساله که در اصل خود نویسنده است و کاترین سه ساله است...</font><font size="2" face="Mihan-Koodak">آخرین بخش رمان، بازگشت است. به هر حال، زندگی باید ادامه پیدا کند.</font></div> text/html 2018-07-01T10:06:31+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی تیرگان خجسته باد! http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1087 <div align="justify"><div align="center"><img src="http://www.persenews.com/wp-content/uploads/2015/06/tirgan8.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="396" border="0" width="292"></div><font size="3" face="Mihan-Koodak">جشن تیرگان در روز تیر از ماه تیر برابر دهم تیر در گاهشماری جلالی برگزار می شود. تیرگان از جشن‏ های بزرگ ایران بوده است و امروز تنها در میان زرتشتیان برگزار می شود. &nbsp;آیین های این جشن گونه گون است. از دیر زمان ایرانیان و امروزه زرتشتیان نخی ابریشمی به رنگهای رنگین کمان به نام “تیر و باد” در روز “تیر” بر مچ دست می بستند و ده روز بعد در روز باد (روز بیست و دوم ماه که در گاهشماری امروز ما نوزدهم تیرماه می شود) از دست بیرون می آورند و به باد می سپارند. آیین چنین است که در روز جشن تیرگان همگان بر روی هم آب می پاشند! باور این است که به یاری ایزد باد در این روز تیر آرش کمانگیر را که از فراز کوه البرز به زه کشیده بود تا آسیای میانه رساند و آنجا بنا به قرار میانِ دو کشور در جنگ یعنی ایران و توران مرز نامیده شد. از تیر روز تا باد روز ده روز است. در روزگار گذشته این جشن جشن بزرگی بود که در فلات بزرگ ایران فرهنگی برگزار می شد و مردم در این ده روز به شادی و پایکوبی می پرداختند.</font></div> text/html 2018-06-28T19:45:46+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی یادی از سردشت و آنچه بر مردمانش گذشت http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1086 <div align="justify"><div align="center"><font size="2" face="Mihan-Koodak"><img src="http://s5.picofile.com/file/8117075584/965.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" border="0"></font><br></div><font size="2" face="Mihan-Koodak">نام شهرستان مرزی سردشت با شیمیایی پیوندی دیرینه دارد و با وجود گذشت 31 سال از بمباران شیمیایی سردشت صدای نفسهای خون آلود و خشدار کودکان و زنان سردشتی همچنان بلندتر از گذشته به گوش مردم جهان می رسد. شاید خیلی ها سردشت را با بازارچه های مرزی یا انگور سیاهش بشناسند اما بعید است کسی بمباران شیمیایی را بشنود و از سردشت با صدای خشدار مردمش و سرفه های کودکانش یادی نکند. اکنون 31 سال است سرنوشت سردشت با گاز خردل، تاول و زخم گره خورده است. ب</font><font size="2" face="Mihan-Koodak">عدازظهر روز هفتم تیر ماه سال 1366 درحالی که جنگ ایران وعراق در اوج خود بود،شهر سردشت چهار نوبت ازسوی هواپیماهای رژیم بعثی مورد حمله شیمیایی قرارگرفت و بلافاصله یکصد ونه نفر جان خود را از دست دادند. پس از جنگ جهانی اول، این نخستین باری بود که از سلاحهای شیمیایی به صورت وسیع درجنگ استفاده می شد و این موضوع آشکارا مغایر با پروتکل 1925 ژنو بود. </font><font size="2" face="Mihan-Koodak">فاجعه شیمیایی سردشت بی تردید یکی از مهم ترین حوادث تاریخ کشورمان و حتی در تاریخ جهان به دلیل کاربرد آشکار سلاح‌های شیمیایی علیه مردم غیرنظامی است.</font></div> text/html 2018-06-27T16:34:41+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی مطالبات اقتصادی و هرج و مرج طلبان http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1085 <div itemprop="description" class="b-article__lead" align="justify"><p style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Koodak">در حالی که بسیاری از مردم ایران از شرایط اقتصادی مملکت ناراضی هستند و چند روز پیش برخی بازاریان به اعتراض به پا خواستند اما تلاش برخی برای سوء استفاده از خواسته های به حق مردم منجر به واکنش معکوس گشته بصورتی که حتی آنهایی که به شرایط اقتصادی خود معترض هستند از همراهی با اعتراضات خودداری می کنند. اعتراضات معیشتی حق مسلم همه مردم است و به هر شکلی شده مردم حق دارند صدای خود را به مسئولین خود برسانند و این حق حتی در قانون اساسی ایران تضمین شده. پس طبق قانون اساسی ایران تا وقتی که مردم به دنبال احقاق حقوق خود باشند هیچ احد الناسی حق ندارد در مقابل آنها بایستد اما اگر احیانا این مطالبات به یکباره بخواهد تبدیل به تخریب اموال عمومی و یا شورش هدایت شده از خارج گردد آنوقت نیروهای امنیتی و انتظامی "موظف هستند"، توجه داشته باشید من اینجا عبارت "موظف هستند" را استفاده کردم نه "حق دارند"، با تخریب کنندگان اموال عمومی و اغتشاش گران مقابله کنند.البته این ماجرا فقط به ایران مربوط نمی شود بلکه در هر جای دنیا هم همین است. <br></font></p></div><div itemprop="articleBody" class="b-article__text"><div align="justify"><font size="2" face="Mihan-Koodak"> </font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font size="2" face="Mihan-Koodak">باید توجه داشت که نیروهای امنیتی و انتظامی خود از مردم هستند و اگر مردم دچار مشکلات اقتصادی و معیشتی هستند آنها نیز دچار چنین مشکلاتی هستند، پس اینجا است که بحث "حق دارند" مطرح می شود و ممکن است نیروهای امنیتی و انتظامی احساس کنند که خودشان هم با مردم در این غم شریک هستند و با معترضین برخورد نکنند. اما وقتی که برخی معترضین اقدام به تخریب اموال عمومی و یا سر دادن شعارهای سیاسی و تکرار حرف دشمنان مملکت می نمایند و یا تلاش می کنند مثلا به مجلس ورود کنند و آن را تخریب کنند دیگر بحث "حق دارند" مطرح نمی شود و بحث "موظف هستند" مطرح می شود. آن وقت دیگر در اختیار نیروهای امنیتی و انتظامی نیست که بخواهند فکر کنند آیا باید با معترضین{اغتشاش گران} برخورد کنند یا نه، آنها موظف هستند برخورد کنند. دلیل اصلی که هیچوقت مطالبات به حق معترضان به نتیجه نمی رسد این است که اجازه می دهند برخی اغتشاش گران به صفوف آنها ورود کنند و تجمعات آنها را منحرف نمایند. بیشتر تجمعاتی که در ایران اتفاق می افتد تجمعات خودسر است که برخی از روی ناراحتی از اوضاع معیشتی خود اقدام به تجمع می نمایند اما اغتشاش گران همیشه آماده سوء استفاده از تحرکات مردم هستند. معمولا در همه جای جهان برخی به دنبال این هستند که اگر شلوغی ای به وجود می آید به اموال عمومی دستبرد بزنند و اموال مردم را غارت کنند و حرفه ای تران پس از غارت اموال عمومی اقدام به آتش زدن آنها می نمایند تا اثر کار خود را بپوشانند. ایران هم از این ماجرا مستثنا نمی باشد.</font></p><div align="center"><img src="https://cdn2.img.ir.sputniknews.com/images/253/09/2530925.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="185" border="0" width="342"></div></div> text/html 2018-06-26T20:39:24+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی مهمان نوازی فوتبالی روس ها http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1084 <div align="justify"><div align="center"><font size="3" face="Mihan-Koodak"><img src="https://cdn2.img.ir.sputniknews.com/images/369/70/3697003.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="381" border="0" width="272"></font><br></div><font size="3" face="Mihan-Koodak">این روزها درشهرهای روسیه از هر نژادی مهمان دیده می‌شود، راشا‌ها یا همان روس‌ها، ژرمن‌ها، مکزیکی‌ها، کلمبیایی‌ها، سعودی‌ها، برزیلی‌ها، اسپانیش‌ها، ایرانی‌ها حتی چینی‌هایی که تیم شان درجام جهانی حضور ندارد.&nbsp; شاید نزدیک به یک میلیون نفر در مجموع به روسیه آمده باشند تا رقابت های جام جهانی را ازنزدیک به نظاره بنشینند که سازمان دهی این تعداد تماشاگر کار ساده ای نیست و نیاز به یک برنامه ریزی دقیق دارد که بخش اعظمی از آن به واسطه زیرساخت حمل و نقل قوی روسیه تامین شده است. آنچه بیش ازهمه ما را تحت تاثیر گذاشته سکوت پلیس ها و عوامل برقراری امنیت ورزشگاه هاست. آن ها به شدید ترین شکل ممکن حتی خبرنگاران و عکاسان را هم می گردند اما آثاری از بی احترامی در رفتارشان نمی بینی. تو را تفتیش می کنند و بعد لبخند می زنند و سرتکان می دهند. یکی از ماموران پلیس روسیه که قامت تنومندی هم داشت برای اینکه دقت پلیس دربرقراری امنیت ورزشگاه ها را نشانم دهد به تک تیراندازهایی اشاره کرد که به شکل مخفیانه ای درنقاط فوقانی ورزشگاه با دوربین های دقیق همه را زیرنظر گرفته اند. می گفت با دوربین‌های‌شان از فاصله یک کیلومتری می‌توانند اعداد روی آی دی کارت های مان را هم بخوانند!&nbsp; </font></div><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak"> برای یک میزبانی عالی لازم است که میان فیفا و تامین کننده‌های امنیت ورزشگاه ها وحتی هتل ها هماهنگی دقیقی انجام شود. در روسیه این هماهنگی برقرار شده است. هزاران دختر و پسر نوجوان ازساعت‌ها قبل از شروع بازی و در حین برگزاری نشست های خبری در ورزشگاه ها حضور دارند تا فقط اصحاب رسانه و تماشاگران را راهنمایی کنند. شغل آنها این است که با لباس های متحدالشکل لبخند بزنند، خوش‌آمد بگویند و تو را به محدوده مورد نظر راهنمایی کنند. یک هارمونی منظم و هدفدار را اینجا مشاهده می‌کنید. تلفیقی از تکتولوژی، هنر، مهمان نوازی، سرعت و صبر و شکیبایی.</font></div> text/html 2018-06-24T17:54:45+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی فقط عشق می‌تواند ما را نجات دهد http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1083 <h4 align="justify"><font size="2" face="Mihan-Koodak">سوتلانا آلکسیِویچ : فقط عشق می‌تواند ما را که آغشتۀ نفرتیم نجات دهد.<a class="pull-left" target="_blank" href="http://www.madomeh.com/img/news/lg/9546.jpg"> </a><strong>واقعیتی وجود دارد که نه می‌توانیم ببینیم و نه بشنویم، بلکه فقط حسش می‌کنیم.</strong></font></h4><p align="center"><img src="http://tarjomaan.com/images/docs/000009/n00009027-t.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="201" border="0" width="331"></p><div align="justify"><font size="2" face="Mihan-Koodak">کتاب‌های سوتلانا آلکسیویچ نوشته‌هایی عجیب و تکان‌دهنده‌اند. خودش آن‌ها را رمان می‌داند، اما رمان‌هایی که در واقع از هزاران صدای واقعی، از سال‌ها مصاحبه با دیگران ساخته شده‌اند، رمان‌هایی که نویسنده در آن‌ها شبیهِ کسی است که سوار قطاری شده است و دارد از پنجره به دنیای بیرون می‌نگرد. آلکسیویچ در این مصاحبه از درک پیچیدۀ خود از واقعیت می‌گوید و از پروژه‌های جدیدی که دارد روی آن‌ها کار می‌کند: کتاب‌هایی دربارۀ عشق و مرگ. </font><font size="2" face="Mihan-Koodak">روزنامه‌نگار و نویسندۀ بلاروسی سوتلانا آلکسیویچ به‌خاطر مستندسازیِ زندگی شهروندان در دوران قبل و پس از فروپاشی شوروی، جایزۀ نوبل ادبی ۲۰۱۵ را از آن خود کرد. جدیدترین کارش با عنوان&nbsp;<em>دربارۀ عشق</em>&nbsp;موضوع فیلمی مستند به‌کارگردانی فیلم‌ساز سوئدی استافان یولن است<a href="http://tarjomaan.com/interview/9027/#1" name="01" style="line-height: 26px; outline: 0px; text-decoration: none; color: rgb(153, 153, 153);"><sup>۱</sup></a>. این نوشتار گفت‌وگوی آلکسیویچ است با یولن دربارۀ علت انتخاب این موضوع و اینکه محرک کارش چیست.<br><a href="http://www.madomeh.com/site/news/news/9546.htm" target="" title="">ادامه...</a></font></div> text/html 2018-06-22T21:12:07+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی از تیم ملی تاریخ ساز http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1082 <div align="center"><img src="https://images.khabaronline.ir//images/2018/6/18-6-22-1432548898_798.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="391" border="0" width="278"></div><br><div align="justify"><font size="3" face="Mihan-Koodak">تیم ملی فوتبال ایران ،که مربی- مدیر فهیم و سخت کوش و مبارزی دارد، جایی شده است که برای نشان دادن عِرق ملی فریاد نمی‌کشند، بلکه فداکاری می‌کنند."</font><br></div> text/html 2018-06-20T06:52:51+01:00 hmohamadi.mihanblog.com حسن محمدی ایران-اسپانیا http://hmohamadi.mihanblog.com/post/1081 <div align="center"><img src="https://images.khabaronline.ir//images/2018/6/18-6-20-949533333.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="388" border="0" width="279"><br><div align="justify"><p><font size="2" face="Mihan-Koodak"><strong>* خبرنگار: بازی با اسپانیا یک بازی بزرگ است؟</strong></font></p><p><font size="2" face="Mihan-Koodak">* کی روش: بیش‌تر از بزرگ، غول‌آسا است. در حال حاضر برای ایران بازی با تیم‌هایی مانند پرتغال، برزیل، آلمان و اسپانیا چیزی شبیه ماموریت غیرممکن است. ما منابع و پولی که حتی بتوانیم خواب بازی با آن‌ها را ببینیم هم نداریم. خوش‌شانس بودیم که خدا در قرعه‌کشی به ما شانس رقابت با سه تا از بهترین تیم‌های جهان را داد؛ به خصوص اسپانیا و پرتغال. این مثل یک هدیه برای تیم من است، چرا که نه؟ اگر در جام جهانی حق انتخاب داشته باشید، چرا مقابل بهترین‌ها بازی نکنید؟ چرا جلوی اینیستا، کریستیانو و تمام این بازیکنان فوق‌العاده نایستید؟ بنابراین باید بگویم که بازیکنان ایران بسیار خوشحال هستند و همین طور مشتاق استفاده از این شانس یگانه‌ای که نه علیه اسپانیا و پرتغال بلکه برای بازی در کنار این دو تیم دارند.</font></p></div><br></div>