تبلیغات
خارج از مدرسه - مطالب جملات کوتاه
 
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را

انسان همینگوی
دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت 12:12 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

انسان برای پیروزی آفریده شده است. او را می توان نابود کرد ،اما نمی توان شکست داد.

                                                                      ارنست همینگوی




:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
از من و تو چه ماند؟
یکشنبه 19 خرداد 1398 ساعت 11:41 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها......
(نیما یوشیج)



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
زن و فردیت2
شنبه 4 خرداد 1398 ساعت 09:02 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
زن و فردیت1
چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت 11:15 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

سلنا گومز:

«به زنان نگویید با بدن خود چکار کنند.»

آهنگی از گومز




:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
اصل سی و یکم: پابلو نرودا
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 ساعت 09:00 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :

هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد.





:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
داستانی از چخوف
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 ساعت 11:01 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
همین چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم كه دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت كرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت كرده‌ام، كه می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یكشنبه از آن كسر كرد.همان‌طور كه می‌دانید یكشنبه‌ها مواظب "كولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌كرد ولی صدایش در نمی‌آمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یكشنبه می‌‌گذاریم كنار... "كولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یك روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌اش می‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌های عصبی. دماغش را بالا كشید و چیزی نگفت.
-... و بعد، نزدیك سال نو، شما یك فنجان و یك نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید. فنجان با ارزش‌تر از اینها بود. ارثیه بود. اما كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌ها رسیدگی كنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بی‌مبالاتی شما "كولیا" از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. ده تا كسر كنید... همچنین بی‌توجهی شما باعث شد كلفت‌خانه با كفش‌های "وانیا" فرار كند. شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌گیرید. پس پنج تای دیگر كم می‌كنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا كنان گفت:
- من نگرفتم.
- اما من یادداشت كرده‌ام... خیلی خوب. شما شاید... از چهل و یك روبل، بیست و هفت تا كه برداریم، چهارده تا باقی می‌ماند.
چشم‌هایش پر از اشك شده بود و چهره‌عرق كرده‌اش رقت‌آور به نظر می‌رسید. در این حال گفت:
- من فقط مقدار كمی گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.
- دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا كم می‌كنیم. می‌شود یازده تا... بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یكی و یكی.
یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:
- متشكرم.
جا خوردم. در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:
- چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی كه دارم سرت كلاه می‌گذارم و دارم پولت را می‌خورم!؟ تنها چیزی كه می‌توانی بگویی همین است كه متشكرم؟!
- در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه می‌زدم. یك حقه كثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌دهم. همه‌اش در این پاكت مرتب چیده شده، بگیرید... اما ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممكن است كسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی زد كه یعنی "بله، ممكن است."
به خاطر بازی بی‌رحمانه‌ای كه با او كرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:
- متشكرم. متشكرم.
بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم كه در چنین دنیایی چه راحت می‌شود زورگو بود.



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
جان لنون
شنبه 21 اردیبهشت 1398 ساعت 09:04 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
تو به کسی نیاز نداری که بهت بگوید چه کسی یا چه چیزی هستی. تو همانی هستی که هستی.



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
می و مطرب
شنبه 7 اردیبهشت 1398 ساعت 08:49 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
(حافظ)



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
ایران
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 ساعت 12:25 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

هرکجای ایران دست می گذارم درد می کند...





:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
آنا آخماتووا
سه شنبه 27 فروردین 1398 ساعت 11:01 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
«عاقبت
همه‌ی ما
زیر این خاک
آرام خواهیم گرفت
ما
که روی آن
دمی به همدیگر
مجال آرامش ندادیم.»



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
کورت ونه گات
سه شنبه 20 فروردین 1398 ساعت 12:46 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

برخی حقایق انکارناپذیر را بپذیرید:

قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید. و آنگاه که پیر شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.

نگران آینده نباشید. اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید. فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی ریاضی.
عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.





:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
با همه پوچی از تو لبریزم
یکشنبه 26 اسفند 1397 ساعت 10:20 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!
                                               (فروغ)  



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
وقتی که نباشم
جمعه 17 اسفند 1397 ساعت 18:55 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

چنین که به هم آغشتیم

تو کجا خواهی بود

وقتی که نباشم

(شمس لنگرودی)





:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
آه کبوترها را
سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت 11:08 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

«دل من می سوزد
كه قناری ها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را»
                                                                                                         حمید مصدق (از منظومه آبی، خاکستری، سیاه)



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
صد و شانزدهمین زادروز صادق هدایت
یکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت 09:52 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست
هنوز از خویش پرسم گاه
آه
چه می‌دیده ست آن غمناک روی جادهٔ نمناک؟
زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنان چون پاره یا پیرار؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟
چه نجوا داشته با خویش؟



ادامه مطلب
:: مرتبط با: جملات کوتاه ,