حسن محمدی (قروه)
  :: مدیر وب سایت : حسن محمدی
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را

تلاقی آب و آتش: (خاکستر غرور)
سه شنبه 20 آذر 1397 ساعت 11:39 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

عشق آستانه ی تلاقی آب و آتش است
دود می کند
آتش خاموش و آب بخار؛
سردرگمی در خواب و بیداری
گویا آسوده تر از بیداری بدون فرار است.
بانگ پوچ ارزش
در سرسرای پر هیاهوی تمدن طنین انداز است.
فصل جنون و عاشقی ...
زردی پاییز و باران؛
 دو بال زندگی گرم هستند؛
روالی تکراری
سیاهی زندگی را بر ذهن عرضه می دارد.
همگی تلخ اند
 و زیبایی خالص در غرق شدن در واقعیات سیاه است.
لحظات شکاف می خورد؛
 و از میان جنگل انبوه افکار،
دشتی از شکوفه های سیاه میوه ی تجربه می روید.
خارهای دشت تنهایی 
حسی مرکب از  عطش و شعر و زندگی
با کولباری از غم و اشک و فسردگی

عام پسندی در امید واهی
توهمات زمانی را می پروراند
اشتهای سیری ناپذیر بشر برای مقبولیت
با تاریخ سیر می شود.
و اینگونه شد که نویسندگان عام پسند از نوشتار تهی شدند.



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
تکرار و تکرار و تکرار: حامد معظمی
دوشنبه 19 آذر 1397 ساعت 10:04 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
امشب هم گذشت 
چون شبهای دیگر 
و فردا در راه است؛
شاید همین، فردای دیگر است
که تکرار می شود
تکرار
تکرار
تکرار
این واژهء پر از سکوت 
رهایم نمی کند
چون تخته پاره ای به سطح اقیانوس آمده ام
اینجا هر رازی معنای دیگری دارد
گفتگوها از جنس دیگری است
داشته هایم را به تو قرض می دهم
نداشته ها را ز تو وام می گیرم
و بدان که در آخر هردو مساوی می شویم ـ در پاره ای از زمان ـ
تو به سوی چیزی می روی که به سمت من می آید
و من به آن چیزی فکر می کنم که تو را اندیشیده است
تو
 تو 
تو
تفکری از جنس آدم
آدمی با پیراهنی آهنین
آهنی جا مانده از تیرهای این خانه
خانه ای با قلب کاغذی
کاغذی با پوسته تبر 
تبری بر این درخت
درختی در فکر من
و فکری در قالب تهی
و ، هیچ
هیچ،
هیچ را به خود تلقین کن
چرا که هیچ بر تو نمایان است
و بر دفتر شعر من تکرار کن
سیاهی را 
که روشنی از آغاز سهم ما نبوده است...




:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
من گردش تصویرم
یکشنبه 18 آذر 1397 ساعت 01:11 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

هرگونه که گردونم سرگشته بگرداند
من گردش تصویرم، سرگیجه نمی گیرم
بگذار که تقدیرم همواره بگرداند.




:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
بیشتر خود را شاد کنیم
پنجشنبه 15 آذر 1397 ساعت 10:16 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

«انسان از آغاز وجود، خود را بسی کم شاد کرده‌است. برادران، «گناه نخستین» همین است و همین! هرچه بیشتر خود را شاد کنیم، آزردن دیگران و در اندیشهٔ آزار بودن را بیشتر از یاد می‌بریم.» ف. نیچه



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
اگر بتوانم یک بار دیگر زندگی کنم/بورخس
یکشنبه 11 آذر 1397 ساعت 10:24 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

اگر بتوانم یک‌بار دیگر زندگی کنم

می‌کوشم بیشتر اشتباه کنم

نمی‌کوشم بی‌نقص باشم


راحت‌تر خواهم بود

سرشارتر خواهم بود از آن‌چه حالا هستم

در واقع، چیزهای کوچک را جدی‌تر می‌گیرم

کمتر بهداشتی خواهم زیست

بیشتر ریسک‌ می‌کنم

بیشتر به سفر می‌روم

غروب‌های بیشتری را تماشا می‌کنم

از کوه‌های بیشتری صعود خواهم کرد

در رودخانه‌های بیشتری شنا خواهم کرد

جاهایی را خواهم دید که هرگز در آن‌ها نبوده‌ام
بیشتر بستنی خواهم خورد، کمتر لوبیا
مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت و دشواری‌های تخیلی کمتری
من از کسانی بودم
که در هر دقیقه‌ی عمرشان
زندگی محتاط و حاصلخیزی داشتند
بی‌شک لحظات خوشی بود اما
اگر می‌توانستم برگردم
می‌کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم

اگر نمی‌دانی که زندگی را چه می‌سازد
این دم را از دست مده!

از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی‌روند
بدون دماسنج
بدون بطری آب گرم
بدون چتر و چتر نجات

اگر بتوانم دوباره زندگی کنم- سبک سفر خواهم کرد
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم - می‌کوشم پابرهنه کار کنم
از آغاز بهار تا پایان پاییز
بیشتر دوچرخه‌سواری می‌کنم
طلوع‌های بیشتری را خواهم دید و با بچه‌های بیشتری بازی خواهم کرد
اگر آنقدر عمر داشته باشم
-
اما حالا هشتادو پنج ساله‌ام
و می‌دانم رو به موتم
.
*این پست را قبلا هم نوشته بودم. خیلی دوستش دارم.



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
عشق آمد و خیمه زد به صحرای دلم
سه شنبه 6 آذر 1397 ساعت 11:58 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

عشق آمد و خیمه زد به صحرای دلم

زنجیر وفا فکنده در پای دلم
عشق اگر به فریاد دل ما نرسد
 ای وای دلم وای دلم وای دلم





:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
مایک جردن
دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت 10:31 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
بزن مطرب سرودی خوش
سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت 09:12 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم


*عکس خانم یلدا عباسی خواننده کرد خراسان




:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
چاق و لاغر: آنتون چخوف
یکشنبه 20 آبان 1397 ساعت 11:58 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
دو دوست در ایستگاه راه آهن نیکولایوسکایا، به هم رسیدند : یکی چاق و دیگری لاغر . از لب‌های چرب مرد چاق که مثل آلبالوی رسیده برق می‌زد پیدا بود که دمی پیش در رستوران ایستگاه، غذایی خورده است؛ از او بوی شراب قرمز و بهار نارنج به مشام می‌رسید . اما از دست‌های پر از چمدان و بار و بندیل مرد لاغر معلوم بود که دمی پیش از قطار پیاده شده است؛ او بوی تند قهوه و ژامبون می‌داد . پشت سر او زنی تکیده، با چانه‌ی دراز ــ همسر او ــ و دانش آموزی بلندقد با چشم‌های تنگ ــ فرزند او ــ ایستاده بودند . مرد چاق به مجرد دیدن مرد لاغر فریاد زد :
ــ هی پورفیری ! تویی ؟ عزیزم ! پارسال دوست، امسال آشنا !
مرد لاغر نیز شگفت زده بانگ زد :
ــ خدای من ! می‌شا ! یار دبستانی من ! این طرف‌ها چکار می‌کنی پسر ؟
دوستان، سه بار ملچ و ملوچ کنان روبوسی کردند و چشم‌های پر اشکشان را به هم دوختند . هر دو، خوشحال و مبهوت بودند . مرد لاغر، بعد از روبوسی گفت :
ــ رفیق عزیز خودم ! اصلا انتظارش را نداشتم ! می‌دانی، این دیدار، به یک هدیه‌ی غیرمنتظره می‌ماند ! بگذار حسابی تماشات کنم ! بعله … خودشه … همان خوش قیافه‌ای که بود ! همان شیک پوش و همان خوش تیپ ! خدای من ! خوب، کمی از خودت بگو : چکار‌ها می‌کنی ؟ پولداری ؟ متأهلی ؟ من، همانطوری که می‌بینی در بند عیال هستم … این هم زنم لوییزا … دختریست از فامیل وانتسباخ … زنم آلمانی است و لوترین … این هم پسرم، نافاناییل … سال سوم متوسطه است … نافا جان، پسرم، این آقا را که می‌بینی دوست من است ! دوره‌ی دبیرستان را با هم بودیم .
نافاناییل بعد از دمی تامل و تفکر، کلاه از سر برداشت . مرد لاغر هم‌چنان ادامه داد :
ــ آره پسرم، در دبیرستان، با ایشان هم دوره بودم ! راستی یادته در مدرسه چه جوری سر به سر هم می‌گذاشتیم ؟ یادم می‌آید بعد از آن که کتاب‌های مدرسه را با آتش سیگار سوراخ سوراخ کردی اسمت را گذاشتیم هروسترات؛ اسم مرا هم بخاطر آن که پشت سر این و آن صفحه می‌گذاشتم گذاشته بودید افیالت .‌ ها ــ‌ها ــ‌ها! چه روز‌هایی داشتیم ! بچه بودیم و از دنیا بیخبر ! نافا جان پسرم ! نترس ! بیا جلوتر … این هم خانمم، از فامیل وانتسباخ … پیرو لوتر است …
نافاناییل پس از لحظه‌ای تفکر، حرکتی کرد و به پشت پدر پناه برد . مرد چاق در حالی که دوست دیرین خود را مشتاقانه نگاه می‌کرد پرسید :
ــ خوب، حال و احوالت چطور است ؟ کجا کار می‌کنی؟ به کجا‌ها رسیده‌ای ؟
ــ خدمت می‌کنم، برادر ! دو سالی هست که رتبه‌ی پنج اداری دارم، نشان ” ستانیسلاو ” (از نشان‌های عصر تزار) هم گرفته‌ام؛ حقوقم البته چنگی به دل نمی‌زند … با این همه، شکر ! زنم معلم خصوصی موسیقی است، خود من هم بعد از وقت اداری قوطی سیگار چوبی درست می‌کنم ــ قوطی‌های عالی ! و دانه‌ای یک روبل می‌فروشمشان . البته به کسانی که عمده می‌خرند ــ ده تا بیشتر ــ تخفیفی هم می‌دهیم . خلاصه، گلیم مان را از آب بیرون می‌کشیم … می‌دانی در سازمان عالی اداری خدمت می‌کردم و حالا هم از طرف همان سازمان، به عنوان کارمند ویژه، به‌اینجا منتقل شده‌ام … قرار است همین جا خدمت کنم؛ تو چی؟ باید به پایه‌ی هشت رسیده باشی !‌ها ؟
ــ نه برادر، برو بالاتر. مدیر کل هستم … همردیف ژنرال دو ستاره …
در یک چشم به هم زدن،‌ رنگ از صورت مرد لاغر پرید . درجا خشکش زد اما لحظه‌ای بعد، تبسمی بزرگ عضلات صورتش را کج و معوج کرد . قیافه‌اش حالتی به خود گرفت که گفتی از چهره و از چشم‌هایش جرقه می‌جهد . در یک چشم به هم زدن خود را جمع و جور کرد، پشتش را اندکی خم کرد و باریک تر و لاغرتر از پیش شد … حتی چمدان‌ها و بقچه‌هایش هم جمع و جور شدند و چین و چروک برداشتند … چانه‌ی دراز زنش،‌ درازتر شد؛ نافاناییل نیز پشت راست کرد، ” خبردار ” ایستاد و همه‌ی دگمه‌های کت خود را انداخت …
ــ بنده … حضرت اجل … بسیار خوشوقتم ! خدا را سپاس می‌گویم که دوست ایام تحصیل بنده، به مناصب عالیه رسیده‌اند !
مرد چاق اخم کرد و گفت :
ــ بس کن، برادر ! چرا لحنت را عوض کردی ؟ دوستان قدیمی که با هم این حرف‌ها را ندارند ! این لحن اداری را بگذار کنار !
مرد لاغر در حالی که دست و پای خود را بیش از پیش جمع می‌کرد گفت :
ــ اختیار دارید قربان ! … لطف و عنایت جنابعالی … در واقع آبیست حیات بخش … اجازه بفرمایید فرزندم نافاناییل را به حضور مبارکتان معرفی کنم … ایشان هم،‌ همسرم لوییزا است … لوترین هستند …
مرد چاق، باز هم می‌خواست اعتراض کند اما آثار احترام و تملق، بر چهره‌ی مرد لاغر چنان نقش خورده بود که جناب مدیر کل، اقش گرفت و لحظه‌ای بعد از او روگردانید و دست خود را من باب خداحافظی، به طرف او دراز کرد .
مرد لاغر، سه انگشت مدیر کل را به نرمی فشرد، با تمام اندام خود تعظیم کرد و مثل چینی‌ها خنده‌ی ریز و تملق آمیزی سر داد؛ همسرش نیز لبخند بر لب آورد . نافاناییل پاشنه‌های پا را به شیوه‌ی نظامی‌ها محکم به هم کوبید و کلاه از دستش بر زمین افتاد . هر سه، به نحوی خوشایند، شگفت زده و مبهوت شده بودند .

 

Anton Chekhov




:: مرتبط با: جملات کوتاه , کتاب ,
در پرده دل خیال تو رقص کند
دوشنبه 14 آبان 1397 ساعت 09:47 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

در پرده دل خیال تو رقص کند



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
و همیشه هست
چهارشنبه 9 آبان 1397 ساعت 10:59 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

که همیشه
در اوج غم یک پنجره باز است
پنجره ای روشن
و همیشه هست
(پل اِلوار، شاعر فرانسوی)



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
قضاوت
سه شنبه 1 آبان 1397 ساعت 08:59 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
چه شکوهی دارد غوک
پنجشنبه 26 مهر 1397 ساعت 10:41 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
مربع یک دایره است؟
یکشنبه 25 شهریور 1397 ساعت 06:00 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
جوزف گوبلز، وزیر پروپاگاند هیتلر می‌گوید، هیچ بعید نیست که با شناخت روحیة افراد مورد نظر، از طریق تکرار بتوان ثابت کرد که مربع یک دایره است.»



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
آوایی مرا می خواند
جمعه 16 شهریور 1397 ساعت 09:40 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

دورها، آوایی است که مرا می خواند...





:: مرتبط با: جملات کوتاه ,