چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
مادام بوواری - گوستاو فلوبر

"اِما بوواری" به‌واسطه تربیت و تحصیلش در نوجوانی (در صومعه) و خواندن کتاب‌هایی که در آن هرچه بود عشق و عاشق و معشوقه بود، بسیار احساسات‌گرا بار آمد، بدین‌معنا که دلش عشق‌های شاهانه می‌خواست؛ عاشقانی برازنده، به شجاعت شیر و مهربانی بره... از آن‌ها که در نیمه‌های شب و زیر نور مشعل و شمع عقدشان بسته می شود و...! خلاصه این‌که اِما از آن‌هایی است که هر نوع شادمانی را بر خود حرام می‌کنند چون آن را بیش از اندازه بزرگ می‌خواهند.

شارل طبیعتاً مرد رویاهای او نبود. امکان خیالبافی را در او بارور نمی‌کرد، طناز نبود تا نُقل محافل شود، همه چیز را نمی‌دانست، در چندین رشته مهارت نداشت و خلاصه اینکه مانند عشاق داستانها نبود. لیکن درست در زمانی که اِما از زندگی ساده و بدون هیجان روستایی دلگیر بود، با شارل روبرو شد و آن شور و هیجانی که معمولاً در این‌گونه برخوردهای اول رخ می‌دهد در اِما به‌وجود آمد و تصور نمود به آن شورِ شگفت‌انگیزی که آرزویش را داشته، دست یافته است... عشق...

پس از ازدواج، وقتی مطابق تئوری‌های نگاشته شده در قصه‌ها، آن حس خوشبختی که قاعدتاً  می‌بایست پس از عشق حاصل می‌شد نصیبش نشد، دچار گیجی و سرخوردگی شد. شارل البته که در زمینه‌ی تشخیص و برآورده‌کردن نیازهای همسرش مثل اغلب مردان ضعف داشت ولی همسرش را به غایت دوست داشت... مشکلش آن بود که "همان که بود" را دوست می‌داشت درحالیکه باید او را به حرکت و تقلا وامی‌داشت (البته این یک توصیه تئوریک است!).

در کُل، خواسته‌های اِما به‌صورت کاریکاتورگونه‌ای وسعت یافت که تناسبی با امکانات و وضع موجودش نداشت. مسئله بوواری البته محدود به ایشان و آن زمان نیست، خیلی از ما در زمینه‌های مختلف دچار چنین وضعیتی هستیم.

میله بدن پرچم




مرتبط با: کتاب ,
برهوت عشق، فرانسوا موریاک
فرانسوا موریاک ( François Mauriac ) نویسنده و شاعر فرانسوی و برنده جایزه ادبی نوبل، در ۱۱ اکتبر ۱۸۸۵ در بوردو از بنادر بزرگ فرانسه متولد شد. او که یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم اروپا محسوب می‌شود در روز یکم سپتامبر سال ۱۹۷۰ در ۸۵ سالگی درگذشت.
درباره برهوت عشق: رمون نوجوانی است كه از نظر خانواده چندان مقبول و سر به راه نیست روزی در تراموا با ماریا رو به رو می شود و نگاه های محبت آمیز زن سبب بروز احساساتی در رمون می شود هر چند ماریا افكار دیگری دارد و رمون افكاری دیگر . رابطه ای ایجاد می شود كه هدف برای هر كدام متفاوت است . در این بین باید توجه داشت پدر رمون نیز پزشك با اخلاقی است كه در پنهان عاشق ماریاست و او و ماریا نیز رابطه ای خاص دارند.
جمله ای از کتاب: همه ی ما توسط كسانی كه دوست مان داشته اند ساخته و باز ساخته شده ایم، ما اثر افراد اندكی هستیم كه در عشق شان به ما سماجت به خرج داده اند – اثری كه بعدها آن را باز نمی شناسند و هرگز همانی نیست كه آن ها آرزو كرده بودند.


مرتبط با: کتاب ,
شاهکار "زنگار بشر" فیلیپ راث

در میان رمان‌های فیلیپ راث «زنگار بشر» [ترجمه فارسی: فریدون مجلسی، نشر البرز] (۲۰۰۰) محبوب و بسیار پرخواننده است. این رمان داستان پرفسور یهودی تاریخ و ادبیات كلاسیك، كولمن سیلك است؛ كسی كه حرفه‌اش با اتهام نژادپرستی به پایان می‌رسد. ما مواجهه او با متهم‌كننده‌ها را نمی‌بینیم. این با شرح و توصیفی كه سیلك برای همسایه‌اش زوكرمن می‌دهد به ما نشان داده می‌شود. اگرچه زندگی بعدی سیلك و رابطه‌اش با زنی آسیب‌‌دیده كه به عنوان نظافتچی كار می‌كنند در زمان واقعی توصیف می‌شود، زنگار بشر( که در ایران با نام ننگ بشری هم ترجمه شده)داستان مردی است كه با اراده‌اش زندگی می‌كند و داستانی است كه تغییرات عمیق جامعه آمریكا را نشان می‌دهد. و در یک کلام شاهکاریست خواندنی. راث كسی است كه در زمانه ما به طرز كاوشگرایانه‌ای ما را به پرسشگری از خودمان نیازمند می‌كند. اینكه انسان‌ بودن چیست؟


مرتبط با: کتاب ,
تنهایی پر هیاهو، بهومیل هرابال

تنهایی پر هیاهو قصه عشق بازی با کتاب است . قصه مردی که سالهاست به خمیر کردن کتاب در یک زیرزمین مشغول است . دنیای هانتا پر از کتاب است، پر از ولع خوانش کتاب‌، جمع آوری کتاب‌های قوی ادبی و فلسفی، اگر چه دنیای‌اش تکراری است اما این عشق به او شادی می‌بخشد، به زندگی‌ا‌ش روح می‌دهد و سرشاری عمیقی از خواندن کتاب‌ها. پرس کردن کتاب‌ها هم دنیایی دارد، او بهترین صفحات کتاب را برای پرس باز می‌کند. تنها راه نفس عمیق در آن زیرزمین نمور و پر از موش برای او کتاب است و بس. وقتی از پرس کتاب حرف می‌زند انگار آن‌ها آدم‌هایی هستند که دستگاه، جسم و روح‌شان را می‌بلعد و استخوان های‌شان را می‌شکند.
تنهایی پر هیاهو آنقدر مسلط و آشنا نگارش شده است که در عین پیچیدگی و بیان واقعیت ها یی که به سادگی از چشم پوشیده می شوند در دل خواننده جایگاه خوبی را پیدا می کند و اصولا ادبیات بلوک شرق اروپا و کشورهای کمونیستی سابق به راحتی با مخاطب ایرانی ارتباط برقرار می کنند و شاید علت آن دغدغه های نزدیک فکری این جوامع با هم باشد .


مرتبط با: کتاب ,
سه کتاب، سه نویسنده


همین امشب برگردیم: پیمان اسماعیلی از موفق‌ترین و پُرمخاطب‌ترین داستان‌نویسان یک دهه‌ی اخیر ایران است. اسماعیلی تاکنون برای آثار داستانی‌اش از جمله کتابِ برف و سمفونی ابری جوایز مهمی مانند جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات، جایزه‌ی بنیاد هوشنگ گلشیری، جایزه‌ی روزی‌روزگاری و... را از آن خود کرده است. همین امشب بر‌گردیم چهارمین کتاب اوست و سومین مجموعه ‌داستانش. کتابی که پنج داستان کوتاه از نویسنده‌ای ا‌ست که به‌زعم برخی منتقدان از درخشان‌ترین کوتاه‌نویسان ادبیات معاصر ایران محسوب می‌شود. داستان‌ها هر چند فضاهای متفاوتی دارند باز در تمام‌شان دغدغه‌ی مشهورِ نویسنده آشکار است: هراس... هراسی که در شکل‌های گوناگون قرار است خواننده‌ی خود را غافلگیر و او را با لحظاتی روبه‌رو کند که پیش‌بینی‌نشدنی ا‌ست. اصولًا این گریز از منطق روزمره‌ی روابط است که داستان‌های اسماعیلی را صاحب فرصت‌های تجربی تازه و بدیع می‌کند. در کتابِ همین امشب بر‌گردیم خواننده با ماجراهایی در مکان‌هایی خاص روبه‌رو می‌شود که امنیت ذهنش را مختل خواهد کرد. اسماعیلی مدام نشان می‌دهد که آن بیرون چیزی یا کسی یا شاید جمعی به کمین نشسته‌اند و منتظر فرصت‌اند تا کار را تمام کنند...
من ژانت نیستم: مادر رضا آدم سخت‌گیری بود یک بار به خاطر اینکه رضا مسواک نزده مدرسه آمده بود، شال و کلاه کرد آمد مدرسه و وسط کلاس دندان‌های رضا را مسواک کرد. هیچ چی نگفت، حتی از خانم اجازه نگرفت تو بیاید. با لیوان نارنجی گل‌داری که روی شیشه‌ی ویترین روشویی بود آمد توی کلاس، روی مسواک قد بند انگشت خمیردندان مالید و کرد توی دهن رضا. محمد طلوعی نویسنده‌ی رمان تحسین‌شده قربانی باد موافق (برنده جایزه‌ی اول و تکنیکی‌ترین رمان جایزه‌ی ادبی فردا و رمان تقدیری جایزه‌ی ادبی واو) با نگاهی جزیی‌نگر، شخصی و گاه مالیخولیایی یادگارها و رویاهایی از گذشته و حال را با نثری هنرمندانه روایت می‌کند.
ما دایناسور بودیم: نخستین مجموعه‌داستان شهلا زرلکی، منتقد و داور ادبی ست. این مجموعه با ۱۲ داستان کوتاه، اغلب به روابط فردی و توصیف احوالات درونی  انسان‌ها می‌پردازد. یک بعدازظهر معمولی، ما دایناسور بودیم، بهار خواب، جاودانگی، خداوند معبد نپال، آن‌ها تمام تعطیلات با هم بودند، نانا، صابون گلنار، الدورادو، پاپا نیکلا، مثل صدای باد و یک داستان یک‌ساعته داستان‌های این مجموعه هستند.


مرتبط با: کتاب ,
نوروز و مطالعه این کتاب ها


پیش تر این کتاب ها را جداگانه معرفی کرده بودم. باز به مناسبت نوروز یکجا پیشنهاد می شود تا علاقمندان مطالعه بتوانند کتاب مورد علاقه شان را گزینش کرده و با لذت بخوانند.
1- زندگی عزیز، آلیس مونرو، مژده دقیقی، نشر ماهی(داستان کوتاه)
2- رؤیای آمریکایی، هوارد زین، شفیعی سروستانی، نشر هلال(تاریخ)
3- یکی مثل همه، فیلپ راث، پیمان خاکسار، نشر چشمه(رمان)
4- گفتگو در کاتدرال، ماریو بارگاس یوسا، عبداله کوثری، نشر لوح فکر(رمان)
5- اتوبوسی به نام هوس، تنسی ویلیامز، بخت مینو، نشر مینو(نمایشنامه)
6- سیاسنبو، محمدرضا صفدری، نشر قصه(داستان کوتاه)
7- آدم آدم است، برتولت برشت، شریف لنکرانی، نشر خوارزمی(نمایشنامه)
8- دشمنان، آیزاک باشویتس سینگر، احمد پوری، نشر باغ نو(رمان)
9- سوء قصد به ذات همایونی، رضا جولایی، نشر چشمه(رمان)
10- خانه ام ابریست، تقی پور نامداریان، نشر مروارید( تحلیل شعر نیما)
11- باغ آلبالو، آنتون چخوف، ناهید کاشی چی، نشر توس(نمایشنامه)
12- جنایت و مکافات، فیودور داستایفسکی، مهری آهی، نشر خوارزمی(رمان)
13- پدران و پسران، ایوان تورگنیف، مهری آهی، نشر ناهید(رمان)
14- حقارت،فیلیپ راث، سهیل سمی، نشرنیماژ(رمان)
15-همین امشب برگردیم، پیمان اسماعیلی، نشر چشمه(مجموعه داستان)


مرتبط با: کتاب ,
رؤیای آمریکایی/ هوارد زین
هاوارد زین تاریخ‌شناس، نمایشنامه‌نویس و کوشنده‌ی آمریکایی، تا آخرین لحظه‌های زندگی‌اش برای بهزیستی و برابری انسان‌ها کوشید و همواره با هر جنگی، تا  ژانویه‌ی ۲۰۱۰ که هنگام شنا در هتلی در سانتامونیکا (کالیفرنیا) درگذشت، مخالفت کرد
کتاب
رؤیای آمریکایی نسخة خلاصه شدة کتاب «تاریخ مردم ایالت متحده» است که در آن نویسنده به عنوان مورّخ تاریخ آمریکا را از نگاه کارگران، مردم گرایان، سیاه پوستان، زنان، بردگان و سرخ پوستان این کشور، مورد بررسی قرار داده است. او در بررسی خود جنگ داخلی آمریکا؛ جدایی آمریکا از بریتانیای کبیر؛ راه اندازی انقلاب بلشویکی؛ تأثیرهای جنگ جهانی اول و دوم بر آمریکا و نقش یهود و خاندان های زرسالار همچون: «روچیلدها»؛ «راکفلرها» و... در تحولات تاریخی غرب را مورد توجه قرار داده است.
از دیباچه کتاب«
«کشتی‌های بزرگ در ساحل پهلو گرفتند و کریستف کلمب ظفرمند پا به خشکی گذاشت تا سرزمینی نو را کشف کند. این روایتی رسمی است از کشف قاره آمریکا اما به راستی ساکنان بومی سواحل که به این کشتی ها نگاه می‌کردند چه فکری داشتند و چه عاقبتی؟!»
مطالعه مقاله "افول عوام فریبی در آمریکا"، هوارد زین
سایت رسمی هوارد زین


مرتبط با: کتاب ,
در انتظار گودو

ساموئل بکت می ­گوید، " آنگاه که خسته شدی، آنگاه که از پای در آمدی، مهم نیست. باز مقاومت کن، باز بجنگ و شکست بخور. این بار، شکست بهتری خواهی خورد."در واقع همیشه شکست خواهی خورد و شکست خوردن سرنوشت محتوم بشریت است. اما برای همین شکست دوباره خوردن نیز، باز باید تلاش کرد و خسته نشد. چرا که جز این راهی وجود نخواهد داشت. در جهانی که بنیان آن بر پوچ بودن گذاشته شده، در واقع، تلاش کردن، خسته شدن و از پی آن دوباره تلاش کردن، کنش­هایی بیهوده و پوچ اند که راه به جایی نخواهند برد، اما تنها دستاویزهای زندگی و زنده ماندن هستند که در عین حال، گریزی از آنها نیز، متصور نیست.
"در انتظار گودو" به گونه­ ای تراژیک و در عین حال مضحک این وضعیت و سرنوشت محتوم انسان را (شاید در جهان کنونی) ترسیم کرده است، که در عین فرسودگی و خستگی و رسیدن به پوچی، همچنان مذبوحانه به دستاویز امیدهای واهی، دلبسته و هم چنان آرمانگرا و قهرمانگرا دل به منجی ای سپرده که در نهایت، جز ماهیتی پوشالی، چیز دیگری برای ارایه کردن نخواهد داشت.
حکایت در اینجا، حکایت ناتوانی مطلق انسان است و امید بی سرانجامش به بهبودی. امیدی که تنها موجب تداوم زیستن اش شده و بوسیله آن، توانسته شرایط سخت و دشوار را تاب بیاورد و بر خود هموار کند. تصویر در اینجا، ترسیم وضعیت دردناک بشر است در پیچ و خم زیستن....
درانتظار گودو به بیش از بیست زبان ترجمه شده است و در سوئد ، سوئیس - فنلاند - ایتالیا نروژ - دانمارک - هلند اسپانیا بلژیک ترکیه یوگسلاوی برزیل مکزیک آرژانتین اسرائیل چکسلواکی و لهستان ژاپن آلمان بریتانیا امریکا و حتی در دوبلین اجرا شده و طی پنج سال بعد از اولین بار در پاریس بیش از یک میلیون تماشاگر آن را دیده اند که در آن استراگون و ولادمیرو پسر بچه اشخاص بازی را تشکیل می دهند.


مرتبط با: کتاب ,
یاسوناری کاواباتا

یاسوناری کاواباتا (زاده ۱۸۹۹ - درگذشته ۱۹۷۲) نخستین ژاپنی برنده جایزه ادبیات نوبل است. او در کودکی (تا ۹ سالگی) خویشاوندان خود از جمله مادر، پدر مادربزرگ و تنها خواهرش را از دست داد. که دلیل حس انزوا و درون مایه مرگ در اکثر آثارش را همین یتیمی زودهنگام دانسته‌اند. او در سال ۱۹۲۴ از دانشگاه امپراتوری توکیو در رشته ادبیات فارغ التحصیل شد. اولین اثر موفق او (رقاصه ایزو) را در سال ۱۹۲۵ به چاپ رسید. در سال ۱۹۴۵ یکی از بهترین آثارش (آوای کوهستان) را نوشت و در سال ۱۹۶۸ موفق به دریافت جایزه نوبل شد.

آثار :

  • رقصنده ایزو (۱۹۲۶ م) ترجمه: رویا طیبی
  • دهکده برفی (۱۹۴۷ م) ترجمه: رضا دادویی، نشر آدورا
  • هزار درنا (۱۹۵۲ م) ترجمه: رضا دادویی، نشر آدورا
  • آوای کوهستانی ( ۱۹۵۴ م ) ترجمه: رضا دادویی، نشر آدورا
  • خانه خوبرویان خفته (۱۹۶۱ م ) ترجمه: رضا دادویی، انتشارات سبزان
  • زیبایی و افسردگی (۱۹۶۴ م ) ترجمه: رضا دادویی، نشر آدورا


مرتبط با: کتاب ,
زندگی عزیز / آلیس مونرو

                                                                                                                                      (مونرو و مانی حقیقی، کانادا)
مجموعه‌داستان زندگی عزیز، که شامل یازده داستان کوتاه است، آخرین اثر نویسنده‌ی کانادایی، آلیس مونرو، است. داستان‌های این مجموعه در مناطق و شهرهای اطراف دریاچه هورن می‌گذرد و شخصیت‌هایش مانند شخصیت اغلب داستان‌های مونرو آدم‌هایی معمولی هستند.
آلیس مونرو، برنده‌ی نوبل ادبیات ۲۰۱۳، از بزرگ‌ترین داستان‌کوتاه‌نویسان معاصر است. این بانوی ۸۲ ساله در داستان‌هایش تصویری موشکافانه از زندگی روزمره شخصیت‌هایش ارائه می‌کند. او بیشتر به زندگی آدم‌های شهرهای کوچک و محل وقوع داستان‌هایش می‌پردازد. شخصیت‌های زن در داستان‌های مونرو زنانی با روحیه و تفکر پیچیده هستند.


مرتبط با: کتاب ,
از مزرعه / جان آپدایک

جویی شخصیت اصلی رمان، به همراه همسر دوم و پسرخوانده‌اش به مزرعه مادری بر می‌گردد و در خلال سه روز، خط سیر زندگی‌اش را در کنار سه شخصیت دیگر بررسی می‌کند. فضای مزرعه مادری در این مدت عرصه کاوش در روح چهار انسان است، انسان‌هایی در جستجوی آرامش و عشق. اما با وقوع تراژدی، خانواده در برابر افقی تازه قرار می‌گیرد.

منتقد نشریه نیویورک تایمز درباره این کتاب نوشته است: «از مزرعه» به واضح‌ترین و کامل‌ترین معنای کلمه یک شاهکار کوتاه است. لس‌آنجلس تایمز نیز درباره این اثر نوشته است: آپدایک استاد بی‌همتای فرم ادبی است. جان هویر آپدایک نویسنده آمریکایی در سال 1932 متولد شد و در سال 2009 درگذشت. بیشتر شهرت این نویسنده به دلیل انتشار رمان چهارگانه «خرگوش» است که نگارش اولین کتاب از این چهارگانه اوایل دهه 1960 آغاز شد.



مرتبط با: کتاب ,
کتاب چرا ادبیات؟ ماریو بارگاس یوسا

" زندگی واقعی، که سرانجام در روشنایی آشکار می‌شود، و تنها زندگی‌ای که به تمامی زیسته می‌شود ادبیات است." (مارسل پروست)

در زمانه ما علم و تکنولوژی نمی‌توانند نقشی وحدت‌بخش داشته باشند و این دقیقا به سبب گستردگی بی‌نهایت دانش و سرعت تحول آن است، اما ادبیات فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود و به واسطه آن انسان‌ها می‌توانند یکدیگر را بازشناسند و با یکدیگر گفت‌وگو کنند.

  ادبیات می‌آموزد چیستیم و چگونه‌ایم

هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمی‌آموزد که تفاوت‌های قومی و فرهنگی را نشانه غنای میراث آدمی بشماریم. مطالعه ادبیات خوب بی‌گمان لذت‌بخش است‌؛ اما در عین حال به ما می‌آموزد که چیستیم و چگونه‌ایم‌، با وحدت انسانی‌مان و با نقص‌های انسانی‌مان‌، با اعمال‌مان‌، رؤیاهامان و اوهام‌مان‌، به تنهایی و با روابطی که ما را به هم می‌پیوندد‌، در تصویر اجتماعی‌مان و در خلوت وجدان‌مان.

  ادبیات و احساسِ اشتراک در تجربه جمعی انسانی

در دنیای امروز یگانه چیزی که ما را به شناخت کلیت انسانی‌مان رهنمون می‌شود، در ادبیات نهفته است. این نگرش وحدت‌بخش، این کلام کلیت‌بخش نه در فلسفه یافت می‌شود و نه در تاریخ‌، نه در هنر و نه‌ بی‌گمان‌ در علوم اجتماعی. ادبیات از طریق متونی که به دست ما رسیده، ما را به گذشته می‌برد و پیوند می‌دهد با کسانی که در روزگاران سپری‌شده سوداها به سر پخته‌اند‌، لذت‌ها برده‌اند و رؤیاها پرور‌انده‌اند،‌ و همین متون امروز به ما امکان می‌دهند که لذت ببریم و رؤیاهای خودمان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه جمعی انسانی در درازنای زمان و مکان والاترین دستاورد ادبیات است.

  حرف‌های جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد واضح نیست

یکی از اثرات سودمند ادبیات در سطح زبان تحقق می‌یابد. جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد،‌ در قیاس با جامعه‌ای که مهم‌ترین ابزار ارتباطی آن،‌ یعنی کلمات‌، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته‌، حرف‌هایش را با دقت کم‌تر‌، غنای کم‌تر و وضوح کم‌تر بیان می‌کند. جامعه‌ای بی‌خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده‌، همچون جامعه‌ای از کرولال‌ها دچار زبان‌پریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایی‌اش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می‌کند. آدمی که نمی‌خواند ‌یا کم می‌خواند یا فقط پرت و‌پلا می‌خواند،‌ بی‌گمان اختلالی در بیان دارد،‌ این آدم بسیار حرف می‌زند، اما اندک می‌گوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.

  در غیاب ادبیات، عشق و لذت بی‌مایه می‌شد

ادبیات عشق و تمنا را عرصه‌ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نداشت و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیال‌پردازی ادبی است، بی‌بهره می‌ماند. به‌راستی گزافه نیست، اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو‌، پترارک‌، گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند، در قیاس با آدم‌های بی‌سوادی که سریال‌های بی‌مایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده‌، قدر لذت را بیش‌تر می‌دانند. در دنیایی بی‌سواد و بی‌بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آن‌چه مایه ارضای حیوانات می‌شود، نخواهد بود و هرگز نمی‌تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.

  ادبیات محرک ذهن انتقادی است

در غیاب ادبیات، ذهنی انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادی است لطمه‌ای جدی خواهد خورد. این از آن‌روست که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسش‌هایی اساسی درباره جهان زیستگاه ما پیش می‌کشد. ادبیات برای آنان که به آن‌چه دارند خرسندند‌، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است‌، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان‌ و ناکامل نباشد.

  با ادبیات، آدم‌هایی بی‌سرزمین، بی‌زمان و نامیرا می‌شویم

ادبیات تنها ناخشنودی‌ها را به شکلی گذرا تسکین می‌دهد،‌ اما در همین لحظات گذرای تعلیق حیات‌، توهم ادبی ما را از جا می‌کند و به جایی فراتر از تاریخ می‌برد و ما بدل به شهروندان بی‌سرزمین و بی‌زمان می‌شویم‌، نامیرا می‌شویم، بدین‌سان غنی‌تر‌، پرمغزتر‌، پیچیده‌تر‌، شادمان‌تر و روشن‌تر از زمانی می‌شویم که قید و بندهای زندگی روزمره دست و پای‌مان را بسته است.

  ادبیات به ما می‌آموزد که می‌توان جهان را بهبود بخشید

ادبیات ‌به ما یادآوری می‌کند که این دنیا‌، دنیای بدی است و آنان که خلاف این را وانمود می‌کنند،‌ یعنی قدرتمندان و بختیاران‌، به ما دروغ می‌گویند‌ و نیز به یاد ما می‌آورد که دنیا را می‌توان بهبود بخشید و آن را به دنیایی که تخیل ما و زبان ما می‌تواند بسازد،‌ شبیه‌تر کرد. جامعه آزاد و دموکراتیک باید شهروندانی مسئول و اهل نقد داشته باشد،‌ شهروندانی که می‌دانند ما نیاز به آن داریم که پیوسته جهانی را که در آنیم به سنجش درآوریم تا هرچه بیشتر شبیه دنیایی شود که دوست داریم در آن زندگی کنیم.

حال بجاست اگر پیش خود دنیایی خیالی بسازیم؛ دنیایی بدون ادبیات‌ و انسان‌هایی که نه شعر می‌خوانند و نه رمان. در این جامعه خشک و افسرده با آن واژگان کم‌مایه و بی‌رمقش که خرخر و ناله و اداهایی میمون‌وار جای کلمات را می‌گیرد،‌ بعضی از صفت‌ها وجود نخواهد داشت. بی‌گمان تحقق این ناکجاآباد، هول‌انگیز و بسیار نامحتمل است؛ اما اگر می‌خواهیم از بی‌مایگی تخیل و از امحای ناخشنودی‌های پرارزش خود که احساساتمان را می‌پالاید و به ما می‌آموزد به شیوایی و دقت سخن بگوییم‌ و نیز از تضعیف آزادی‌مان بپرهیزیم باید دست به عمل بزنیم، دقیق‌تر بگویم باید بخوانیم.

 *برگرفته از کتاب «چرا ادبیات؟» نوشته ماریو بارگاس یوسا، ترجمه عبدا... کوثری، انتشارات لوح فکر، چاپ سوم (تابستان 1392)



مرتبط با: کتاب ,
مردی که نفسش را کشت / صادق هدایت
« نفس اژدرهاست او كی مرده است.
  از غم بی آلتی افسرده است.»
مولوی

میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه های انداخته، شلوار اتو زده و كفش مشكی براق گامهای مرتب بر می داشت و از یكی از كوچه های طرف سرچشمه بیرون می آمد، از جلو مسجد سپهسالار می گذشت، از كوچة صفی علیشاه پیچ می خورد و به مدرسه می رفت.
در میان راه اطراف خودش را نگاه نمی كرد . مثل اینكه فكر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار، چشمهای كو چك، لبهای برجسته و سبیلهای خرمائی داشت . ریش خودش را همیشه با ماشین میزد، خیلی متواضع و كم حرف بود. ولی گاهی، طرف غروب از دور هیكل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه می شد تشخیص داد كه دستهایش را از پشت بهم وصل كرده، خیلی آهسته قدم می زد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینكه چیزی را جستجو می كرد، گاهی می ایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف می زد...
مدیر مدرسه و سایر معلمان نه از او خوششان می امد و نه بدشان می امد، بلكه یك تأثیر اسرارآمیز و دشوار در آنها می كرد . بر عكس شاگردان كه از او راضی بودند، چون نه دیده شده بود كه خشمناك بشود و نه اینكه كسی را بزند . خیلی آرام، تودار و با شاگردان دوستانه رفتار می نمود . ازین رو معروف بود كه كلاهش پشم ندارد، ولی با وجود این شاگردان سر درس او مؤدب بودند و از او حساب می بردند.
تنها كسی كه میانه اش با میرزا حسینعلی گرم بود و گاهی صحبت میانشان ر د و بدل می شد، شیخ ابوالفضل معلم عربی بود كه خیلی ادعا داشت، پیوسته از درجة ریاضت و كرامت خودش دم میزد كه چند سال در عالم جذبه بوده، چند سال حرف نمی زده و خودش را فیلسوف دهر جانشین بوعلی سینا و مولوی و جالینوس می دانست . ولی از آن آخوندهای خودپسند ظاهرساز بود كه معلوماتش را به رخ مردم می كشید. هر حرفی كه بمیان می آمد فورًا یك مثل یا جملة عربی آب نكشیده و یا از اشعار شعرا به استشهاد آن می آورد و با لبخند پیروزمندانه تأثیر حرفش را در چهرة حضار جستجو می كرد . و این خود غریب می نمود كه میرزا حسینعلی معلم فارسی و تاریخ ظاهرآ متجدد و بدون هیچ ادعا شیخ ابوالفضل را در دنیا به رفاقت خودش انتخاب بكند، حتی گاهی شیخ را بخانة خودش می برد و گاهی هم بخانة او می رفت.
میرزا حسینعلی از خانواده های قدیمی، آدمی با اطلاع و از هر حیث آراسته بود و بقول مردم از دارالفنون فارغ التحصیل شده بود ، دو سه سال با پدرش در ماموریت كار كرده بود، ولی از سفر آخری كه برگشت در تهران ماندنی شد، و شغل معلمی را اختیار كرد، تا نسبتًا وقتش باو اجازه بدهد كه به كارهای شخصی بپردازد، چه او كار غریب و امتحان مشكلی را عهده دار شده بود. از بچگی، همان وقت كه آخوند سرخانه برای او و برادرش میامد میرزا حسینعلی استعداد و قابلیت مخصوصی در فراگرفتن ادبیات و اشعار متصوفین و فلسفة آنها آشكار می كرد، حتی به سبك صوفیان شعر میساخت . معلم آنها شیخ عبدالله كه خودش را از جرگة صوفیان می دانست توجه مخصوصی نسبت به تلمیذ خودش آشكار می كرد،

ادامه مطلب

مرتبط با: کتاب ,
نمایشنامه میمون پشمالو / یوجین اونیل

نمایشنامه «میمون پشمالو» اثر یوجین‌ اونیل (1953-1888)،حول پرسوناژ محوری «ینك» به عنوان نماد طبقه كارگر شكل می‌گیرد. او كارگر آتشخانه یك كشتی است و همانند همكارانش با آتش و زغال سر و كار دارد ولی از خصوصیت فردی متفاوتی برخوردار است. غول‌پیكر، سیه‌چرده و پرموست كه شباهت‌هایش به گوریل به مراتب بیش از همسانی انسانی او با هم‌نوعان خویش است. یوجین اونیل برنده نوبل 1936 در نمایشنامه «گوریل پشمالو» زوایای پنهان روان انسان‌ها و پیچیدگی روابط اجتماعی جامعه آمریكا را در قالب نمایشنامه‌ای نامتعارف و متفاوت به نمایش می‌گذارد.


مرتبط با: کتاب ,
داستان زیبای " اندوه" / آنتون چخوف

داستان کوتاه "اندوه" چخوف را سروژ استپانیان از روسی ترجمه کرده که فوق العاده دوستش دارم و از داستان های محبوبم است.
گرگ و میش غروب است. برف‌دانه های درشت آبدار به گِرد فا نوس‌‌هایی که دمی‌پیش روشن شان کرده اند،  با تأنی می‌‌چرخند و همچون پوششی نازک و نرم،  روی شیروانی‌ها و پشت  اسب‌ها و بر شانه‌ها و کلاه‌های رهگذران می‌نشیند. ایونا پتاپف سورچی سراپا سفید گشته و به شبح می‌ماند. تا جایی که یک آدم زنده بتواند تا شود،  پشت خم کرده و بی حرکت درجای خود نشسته است. چنین به نظر می‌رسد که اگر تلی از برف هم روی او بیفتد باز لازم نخواهد دید تکانی بخورد و برف را از روی خود بتکاند. اسب لاغرمردنی‌اش هم سفید پوش و بی‌حرکت است. حیوان بی‌نوا با آرامش و سکون خود و با استخوان‌های برآمده و با پاهای کشیده چون چوب خرد، از نزدیک به اسب قندی صناری می‌ماند. به احتمال بسیار زیاد، او هم به فکر فرو رفته است. اسبی را که از گاوآهن و از مناظر خاکستری رنگ مألوفش جدا کنند و در این گرداب آکنده از آتش های دهشت انگیز و تق و تق بی امان و درآمد و شدهای شتابان انبوه جمعیت رها کنند، محال است به فکر فرو نرود.
ایونا و اسب نحیف او مدتی است که همان جا بی حرکت مانده‌اند. از پیش از ظهر که از اصطبل در آمده‌اند هنوز یک پاپاسی دشت نکرده اند. و اکنون تاریکی شب،  پرده ی خود را رفته رفته بر شهر می‌گستراند. فروغ بی رمق فانوس های خیابان جای خود را به رنگ های زنده می‌ دهد و از هیاهوی آمد و شد جمعیت، آن به آن رو به فزونی می‌نهد. در همین هنگام صدایی به گوش ایونا می‌رسد:
- سورچی! محله ی ویبور گسکویه!
ایونا یکه می‌خورد و از لای مژگان و پلک های برفپوش خود، نگاهش به یک نظامی‌شنل پوش می‌افتد. مرد نظامی‌تکرار می‌کند:
- گفتم برو به ویبورگسکویه، مگر خوابی؟ راه بیفت!
ایونا از سر اطاعت تکانی به  مهار اسب می‌دهد. تکه های برف از پشت حیوان و از شانه های خود او فرو می‌ریزد. مرد نظامی‌سوار سورتمه می‌شود. ایونا لب های خود را می‌جنباند و موچ می‌کشد و گردنش را مانند قو دراز می‌کند و اندکی نیم خیز می‌شود و شلاق خود را نه بر حسب ضرورت که بر سبیل عادت به حرکت در می‌آورد. اسب تکیده اش نیز گردن می‌کشد و پاهای چوبسانش را کج می‌کند و با شک و تردید به راه می‌افتد.سورچی یک کالسکه به ایونا فحش می‌دهد و رهگذری که ضمن عبور از خیابان،  شانه اش به پوزه ی اسب ایونا خورده با چشمهایی آ کنده از خشم نگاهش می‌کند و برف از آستین خود می‌تکاند. ایونا که گویی روی سوزن نشسته است یکبند وول می‌خورد و آرنجهایش را کمی‌بلند می‌کند و چشمهایش را دیوانه وار به این سو و آن سو می‌گرداند. انگار نمی‌فهمد کجاست و از چه رو آنجاست. مرد نظامی‌ریشخندکنان می‌گوید:
ادامه مطلب

مرتبط با: کتاب ,

تعداد کل صفحات: 5