تبلیغات
خارج از مدرسه - مطالب مقاله/ گفت و گو
 
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را

مسیر خشونت خانگی چگونه هموار می‌شود؟
چهارشنبه 2 مرداد 1398 ساعت 09:17 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

در بسیاری موارد هنجارهای اجتماعی و جنسیتی چنان در نحوه تفکر ما نهادینه شده‌اند که ما به اعضای خانواده، حق رد کردن نقشی که برای آنها تعیین شده است را نمی دهیم. برای مثال، شاید اصلاً فکر نکنیم که کودکان این حق را دارند که از والدین خود نافرمانی کنند یا اینکه یک زن این حق را دارد که تصمیم بگیرد چه زمانی و با چه کسی رابطه داشته باشد. پیامد منطقی این وضعیت این است که اگر یک عضو خانواده حق نه گفتن به یک چیز را نداشته باشد بنابراین، عضو دیگری از خانواده حق طلب کردن آن را خواهد داشت – البته به این شرط که وظایف و الزامات خانوادگی خود را انجام داده باشد. بعید است که شوهر نیز این کار را نقض یک حق بداند زیرا احساس می کند که به عنوان یک شوهر این حق را دارد که هر وقت بخواهد از زن خود طلب رابطه کند.

در سایر موارد، فرد خشونتگر ممکن است از اینکه اقداماتش آسیب‌رسان یا مضر هستند مطلع باشد؛ با این حال، به این دلیل که رابطه را حق و امتیاز خود می‌داند، ارتکاب آن را برای خود توجیه نماید. برای مثال، در بسیاری از مناطق جهان هم زنان و هم مردان فکر می کنند که زدن همسر برای مرد مجاز است اگر: زن غذا را بسوزاند، بدون اجازه او از خانه خارج شود یا از رابطه جن... امتناع کند. در این موارد، اگر چه تصدیق می شود که کتک زدن همسر موجب درد و رنج او خواهد شد، اما این عمل در شرایط خاصی، در محدوده حقوق و امتیازات شوهر بودن قرار می‌گیرد.  این نقش ها توسط جامعه مجاز شمرده شده‌اند: شوهر باید همسرش را کنترل کند و مادر باید فرزندش را کنترل کند.  بنابراین، فرد خشونتگر ممکن است خشونت خود را به عنوان چیزی توجیه کند که در نقش خود به عنوان شوهر، پدر یا مادر برای کنترل دیگری به آن نیاز دارد.

اما در سایر موارد، اعضای خانواده خشونتی را روا می دارند که خود می دانند اشتباه بوده و در شرایطی غیر از محیط خانواده، این خشونت بدون مجازات و تنبیه نمی‌ماند، اما باز هم اقدام به خشونت می‌کنند زیرا می دانند قربانی فاقد قدرت اجتماعی است و ابزار و توان به چالش کشیدن آنها را ندارد. حتی در جوامعی که خشونت مجاز دانسته شده است! اغلب حد و حدودی وجود دارد که عبور از آنها غیر مجاز شمرده می شود. برای مثال، در برخی موارد ممکن است کتک زدن همسر با چوب، مادامی که چوب از انگشت شست شما کلفت‌تر نباشد، مجاز شمرده شود.  با این حال، زدن او به نحوی که سیاه و کبود شود، غیر مجاز است. به همین نحو، در برخی فرهنگ ها، ممکن است برادر نسبت به خواهر قدرت برتر داشته باشد، اما این قدرت به او اجازه نمی دهد که به خواهر تعرض داشته باشد.




ادامه مطلب
:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
مردم می بینند که چقدر زحمت می‌کشیم
دوشنبه 24 تیر 1398 ساعت 08:59 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

مهری رنجبر:امیر غفور معمولا یکی از بازیکنان بی حاشیه ایران است.کاری به کار کسی ندارد و همیشه سعی کرده از حاشیه ها فرار کند،اما خب یک جایی هم می رسد که آدمی مثل غفور با آن همه آرامش نسبی که دارد لب به انتقاد باز کند.از عدم زیرساخت ها بگوید و از کمبود امکاناتی که در ایران عادی شده است.غفور حرف های زیادی زده اما باز هم سعی کرده تا کسی از او نرنجد و خیلی پخته و سنجیده حرف بزند.غفور یکی از بهترین بازیکنان ایران در لیگ ملت ها بود و همین طور امتیازآورترین بازیکن رقابت ها تا روز گذشته.با پسر کاشانی و بی حاشیه والیبال ایران پس از حذف ایران در لیگ ملت ها برای دقایقی حرف زدیم.غفور حرف های جالبی زد که خواندش خالی از لطف نیست.

در لیگ ملت ها پنجم شدیم.شاید توقع خیلی ها این بود که ایران حتی قهرمان شود اما قبول داری که تا همین جای کار هم با این شرایط نتیجه خوبی است؟

ما فکر می کردیم به فینال لیگ ملتها صعود می کنیم و این فکر  هر ساله ماست که  برایش زحمت هم می کشیم . اما رسیدن یا نرسیدن هم به عوامل زیادی بستگی دارد.

این ها بهانه نیست؟همیشه پس از حذف از تورنمنت های مهم از این دست حرف ها مطرح می شود.

نه واقعا بهانه نیست.شک نکنید.شک نداشته هر چه نتایج بهتری بگیریم مزد زحماتی است که بچه ها کشیده اند.مردم این چیزها را می بینند اما باورکنید خودمان می دانیم که چقدر زحمت کشیده ایم.برای  نتیجه بهتر باید توان بیشتری صرف کنیم و فشار زیادی را تحمل که  خیلی از مصدومیت ها را در بر دارد و اتفاقاتی رقم می خورد که برای بقیه  تیم ها نمی افتد.

این ناشی از کمبود بازیکن هم می شود؟انتقادی که وارد است می گویند چرا ایران در همه تورنمنت ها با بازیکنان اصلی شرکت می کند اما سایر تیم ها چنین شرایطی را ندارند.این به شرایط لیگ،زیرساخت ها و بازیکن سازی بر می گردد؟

ادامه...




:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
چطور باید کتاب بخوانید؟
چهارشنبه 5 تیر 1398 ساعت 09:28 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

پس از مدتی سر وقت کتابخانه و کتاب‌هایمان که می‌رویم اکثرشان دیگر با هم تفاوت زیادی نمی‌کنند، چون تقریباً چیز زیادی از آن‌ها یادمان نمی‌آید؛ محتوای هر کتاب صرفاً به‌صورتی مبهم و آشفته از ذهن ما عبور می‌کند. در چنین مواقعی ابتدا پریشان می‌شویم که مشکل از حافظۀ ضعیف خودمان است یا شاید کتاب‌ها تأثیر اندکی بر ما داشته‌اند. اما وقتی می‌فهمیم بسیاری از دوستانمان هم همین تجربه را دارند کمی احساس آسودگی می‌کنیم. اگر محتوای کتاب‌ها تا بدین حد کم به خاطر می‌مانند، اساساً اهمیت مطالعه در چیست؟ رولف دوبلی، نویسندۀ کتاب «هنر شفاف اندیشیدن»، پیشنهادهایی دارد. ما به درستی کتاب نمی‌خوانیم و کتاب‌خوانی را به نحو گزیده و با دقت کافی به انجام نمی‌رسانیم. باید کتاب‌ها را به گونهٔ متفاوت بخوانیم و برای این کار، چارچوب راهنما و پیشروی خود را به شما پیشنهاد می‌کنم.

بگذارید با یک مثال ساده مسئله را توضیح دهم. هر بلیت قطار چند سفره در سوئیس شش بخش جداگانه دارد. پیش از آغاز سفر، شما کارت خود را در یک دستگاه نارنجی‌رنگ قرار می‌دهید که تاریخ و زمان سفر را روی آن درج می‌کند و بخش کوچکی از گوشه سمت چپ کارت را برمی‌دارد. زمانی که هر شش بخش کارت مورد استفاده قرار گیرد، اعتبار بلیت به پایان رسیده و بلیت بی‌ارزش به شمار می‌رود. به همین ترتیب، برای خواندن کتاب‌ها نیز بلیتی را با پنجاه بخش متفاوت در نظر بگیرد. درست به شیوه بلیت‌های قطار، در اینجا نیز پیش از هر بار خواندن کتاب، باید یکی از این بخش‌ها را ثبت کنید؛ اما بر خلاف بلیت چند سفری، این تنها بلیت شما خواهد بود و نمی‌توانید در صورت تمایل یکی دیگر تهیه کنید. زمانی که اعتبار این بلیت به اتمام رسد، شما قادر به باز کردن هیچ کتاب دیگری نخواهید بود و با وجود اینکه در سیستم حمل نقل، امکان فرار از باجه ثبت بلیت وجود دارد، در اینجا هیچ تقلبی ممکن نیست. شاید بپرسید که تنها پنجاه کتاببرای تمام عمر؟ این موضوع احتمالاً برای بسیاری افراد اهمیت چندانی ندارد، اما برای شما که در حال خواندن این مقاله هستید، چشم‌انداز وحشتناکی است. چطور ممکن است حتی فردی نیمه متمدن زندگی خود را با این تعداد محدود کتاب به سر برد؟ کتابخانه خصوصی من شامل سه هزار کتاب است که تقریباً یک سوم آن‌ها خوانده شده‌اند، یک سوم از آن‌ها نیمه‌خوانده مانده‌اند و یک سوم دیگر نیز اساس دست‌نخورده هستند.

کتاب‌های جدیدی نیز هر سال به طور مرتب به این تعداد اضافه می‌شوند، آن‌ها را دسته‌بندی می‌کنم و خود را از شر برخی خلاص می‌سازم. کتابخانه من در مقایسه با فردی چون اومبرتو اکو با کتابخانه‌ای به بزرگی سی هزار کتاب، نمونه‌ای پیش‌پاافتاده محسوب می‌شود. بااین‌حال و علی‌رغم تعداد محدود کتاب‌ها، محتوای آن‌ها صرفاً به صورتی مبهم به یادم مانده است. در واقع وقتی به جلد آن‌ها نگاه می‌کنم، نوشته‌های هر کتاب به صورت ابری گذرا و آشفته از ذهنم می‌گذرد که با احساسات مبهمی آمیخته‌اند. گاه صحنه‌ای از کتابی در نظرم مجسم می‌شود و گاهی نیز جمله‌ای همچون قایقی پارویی و روان در مه، به آرامی می‌آید و ناپدید می‌شود.

ادامه...




:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
كنكور؛ آزمونی همانند سایر آزمون ها
سه شنبه 28 خرداد 1398 ساعت 09:52 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
شاید تا به حال با داوطلبانی مواجه شده باشید که وقتی صحبت از کنکور به میان می‌آید ناگهان دچار استرس و اضطراب می‌شوند. بسیاری از این داوطلبان، کسانی هستند که مطالعه خوبی داشته و از آمادگی لازم برای کنکور نیز برخوردارند، اما خودشان هم علت این موضوع را نمی‌دانند. اضطراب امتحان، نوعی خود اشتغالی ذهنی است که خود کم انگاری و تردید در مورد توانایی­های فرد را با خود به همراه دارد و اغلب باعث ارزیابی منفی و عدم تمرکز حواس و واکنش­های جسمانی نامطلوب می‌شود، و این موضوع در نهایت باعث می‌شود تا شما نتیجه واقعی زحمات و معلومات خود را نگیرید.
    با اینکه سطحی از استرس برای انجام بعضی از کارها، از جمله امتحان دادن، طبیعی است، اما حتماً باید به این نکته توجه کنید که کنکور هم آزمونی مانند دیگر آزمون‌هاست و هیچ تفاوتی با بقیه آنها ندارد. بسیاری از داوطلبان سال‌های گذشته که کنکور را تجربه کرده‌اند این مطلب را تایید می‌کنند، و حتی برخی از آنان که دچار استرس بوده‌اند، اکنون با یادآوری این موضوع و علت استرس خود تعجب می‌کنند. اگر داوطلبی هستید که در زمان آمادگی برای کنکور دچار استرس بوده و احساس می‌کنید که ممکن است این استرس در جلسه آزمون نیز به سراغتان بیاید، باید از همین الان برای برطرف کردن این مشکل تلاش کنید و به مطالبی که در زیر اشاره می‌شود، هم در تست‌زنی سرعتی خود در منزل، هم در آزمون‌های آزمایشی و نیز در جلسه کنکور توجه داشته باشید.
      باز هم تکرار می‌کنیم که کنکور هم آزمونی همانند سایر آزمون‌های دیگر شماست و حتی ممکن است آسان‌تر از بعضی از آنها باشد؛ در ضمن، وجود اندکی اضطراب، میزان یادگیری و دقت شما برای پاسخگویی به سؤالات را بیشتر می‌کند. اضطراب هنگامی نگران کننده است که در عملکرد فرد تاثیر منفی داشته باشد؛ البته مرز بین اضطراب طبیعی و غیرطبیعی را باید شناسایی کرد و درصدد رفع آن برآمد. در زیر به مسایل مهمی که باعث می‌شود تا برخی از داوطلبان در جلسه کنکور دچار استرس شوند، می‌پردازیم:
مواجه شدن با چند سؤال دشوار
یکی از مهم‌ترین عوامل دستپاچگی داوطلبان در آزمون، وجود چند سؤال پی در پی مشکل در دفترچه است؛ در چنین مواقعی، دانش‌آموزانی که بیشتر مطالعه کرده‌اند بیشتر آسیب می‌بینند؛ زیرا عده‌ای از آنان فکر می‌کنند که آموخته‌ها و زحمات آنها کافی نبوده است و عده‌ای دیگر می‌خواهند به تمام یا اکثر سؤال‌ها پاسخ صحیح دهند. بد نیست بدانید برخی از کسانی که در بهترین و دشوارترین رشته‌های دانشگاهی قبول شده‌اند، در بعضی از درس‌ها نمره کمتر از 40 درصد به دست آورده‌اند؛ در چنین شرایطی، اگر دیدید که نمی‌توانید به چند سؤال متوالی پاسخ دهید، خود را نبازید، و مطمین باشید که این مساله کاملاً اتفاقی است و هرگز به معنای عدم تسلط و توانایی شما در پاسخ دادن به سایر سؤالات نیست. هر آزمون، مجموعه‌ای از سؤالات آسان تا سخت است و کسی موفق‌تر است که به سؤالات آسان و متوسط پاسخ گوید؛ از طرفی به اندازه‌ زمان و انرژی‌ای که صرف مطالعه‌ یک درس کرده‌اید، از خود توقع داشته باشید و تصور نکنید که باید تمام مطالب یک درس یا یک بخش را به یاد داشته باشید.
مطمین باشید که دیگران هم وضع شما را دارند. اعتماد به نفس خود را حفظ کنید و با خود بگویید وقتی که این سؤال‌ها برای من دشوار است، وای به حال دیگران! گفتن چنین سخنانی باعث می‌شود تا بر اعصاب خود مسلط شوید و درست مانند یک شطرنج باز ماهر یا یک فرمانده نظامی، در سخت‌ترین شرایط تصمیم بگیرید که چه کار کنید و بدانید که بهترین کار در هر لحظه کدام است؛ پس تست مشکل را که قادر به پاسخگویی آن نیستید رها کنید و بدون پریشانی و با قدرت، به پاسخگویی به بقیه سؤالات ادامه دهید.



ادامه مطلب
:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
ترجمه اولیس جیمز جویس:اکرم پدارم نیا
شنبه 28 اردیبهشت 1398 ساعت 11:52 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

یولسیز (اولیس) جیمز جویس؛ بدون سانسور و رایگان برای فارسی‌زبانان

رضا شکراللهی: در آستانه صدساله شدن رمان یولسیز (اولیس) جیمز جویس، ترجمه فارسی کامل و بدون سانسور آن در دسترس فارسی‌زبانان قرار گرفته است.

جیمز جویس رمان «یولسیز» را در سال ۱۹۲۲ نه در زادگاهش، ایرلند، که در پاریس منتشر کرد تا از آسیب سانسور محفوظ بماند؛ اثری که جویس آن را جاه‌طلبانه به ‌قصد تغییر سرنوشت ادبیات معاصر نوشته بود تا به قول خودش درک و تحلیل آن سیصد سال زمان ببرد. رمان یولسیز از معدود نمونه‌های تاریخ ادبیات است که با نثری عجیب ‌و غریب به عرصه‌هایی نو در رمان‌نویسی پا گذاشته که تاکنون کمتر نویسنده‌ای موفق به ورود به این قلمروها شده است. همین ویژگی‌ها سبب شده تا به اثری بس دشوار برای ترجمه تبدیل شود تا جایی که برخی آن را «ترجمه‌ناپذیر» تصور می‌کنند.

با این حال یولسیز تاکنون نه‌تنها به زبان‌های بسیار برگردانده شده که در برخی زبان‌ها چندین ترجمه از آن منتشر شده است. اما تا امروز ترجمه‌ای از آن به دست خواننده فارسی‌زبان نرسیده بود بجز ترجمه منوچهر بدیعی از بخشی کوتاه از این اثر سترگ که او نیز ضمن اظهار نارضایتی از بی‌توجهی‌های پس از انتشار همان بخش کوتاه اعلام کرده است نسخه کامل آن تا وقتی زنده است به هیچ صورتی منتشر نخواهد شد.

اکنون اما «نشر نوگام» برگردان دکتر اکرم پدرام‌نیا از یولسیز جیمز جویس را در «چهارمین نمایشگاه کتاب تهران، بدون سانسور» ارائه داده است. پدرام‌نیا پس از یکی دو سال تحقیق و مطالعه، کار ترجمه یولسیز را به‌طور متمرکز از سال ۱۳۹۳ شروع کرد، سال گذشته جلد اول را به دست چاپ سپرد و هم‌چنان به آن مشغول است. به همین مناسبت با او، که هم‌اکنون در حال گذراندن بورسیه دوماهه پژوهشی در «بنیاد جیمز جویس» در زوریخ است، درباره روند ترجمه، عنوان اثر، سانسور، نحوه دسترسی ایرانیان داخل کشور و… گفت‌وگو کرده‌ایم.​

از نام اثر شروع کنیم که سؤال بسیاری از خواننده‌های ایرانی هم هست. چرا یولسیز؟ ایرانی‌ها اغلب آن را با عنوان اولیس می‌شناسند. البته اسامی دیگری مثل یولیسیز یا یولسیس هم گاهی به کار می‌رود. ولی چرا یولسیز؟

در پیش‌درآمد ترجمه این رمان به این موضوع پرداخته ‌ام. راستش در ترجمه نام‌های افراد و مکان‌ها کوشیده‌ام تا حد ممکن هر نامی را بنا به تلفظ درست آن، که همانا تلفظ بومیان آن زبان است، به فارسی برگردانم و اصل آن‌ها را در فهرست نام‌ها در پایان کتاب بنویسم. به گفته سم اسلُت، استاد ادبیات دانشگاه ترینیتی، «عنوان این اثر نه نام یونانی قهرمان داستان اودیسه (اودیسیوس) است و نه نام لاتین این شخصیت (اولیکسِس)، بلکه با تلفظ لاتین جدیدترِ این اسم تطابق دارد: یولسیز.



ادامه مطلب
:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
اعجوبه ای به نام پپ
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 ساعت 09:52 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

در کورسی دشوار و نفسگیر، سیتی در نهایت موفق شد با برتری امروز برابر برایتون برای دومین سال متوالی عنوان قهرمانی لیگ برتر را از آن خود کند. گواردیولا پس از پایان جشن قهرمانی مدعی شد لیورپول باعث شده سیتی تبدیل به تیم بهتری شود و فصل بعد شرایط از این هم دشوارتر خواهد بود. گواردیولا گفت: "ما باید به لیورپول تبریک هم بگوییم و از آنها بسیار سپاسگزارم، زیرا لیورپول ما را وادار به بهبود استانداردهای خود در این فصل کرد. عملکردی باور نکردنی ارائه دادیم و موفق شدیم نزدیک به صد امتیاز کسب کنیم.  ما حتی نمی توانستیم یک امتیاز نیز از دست بدهیم و عملکرد لیورپول باعث شد ما 14 بازی پیاپی به پیروزی دست یابیم و از فصل قبل بهتر باشیم. این فصل دشوارترین عنوان خود را در تمام دوران مربیگری ام به دست آوردم. به دست آوردن 198 امتیاز در دو فصل باورنکردنی است و ما برای فتح عنوان زحمت زیادی کشیدیم.کسب دو عنوان متوالی آنهم در لیگ دشواری مانند جزیره با این همه ستاره فوق العاده و سرمربیان بزرگ نشان می دهد ما عملکرد واقعا خوبی داشته ایم زیرا در انگلیس تیم ها سرمایه گذاری بالایی دارند. فصل بعدی قهرمانی سخت تر خواهد شد اما ما نیز قوی تر خواهیم بود. متاسفانه احساس من اینگونه است و سال آتی ما تلاش می کنیم بتوانیم عملکردی همانند امسال ارائه دهیم."



:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
لئو مسی: گسترش مرزهای فوتبال
شنبه 14 اردیبهشت 1398 ساعت 09:26 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

خبرآنلاین: اینجا نوکمپ است. بازهم نیمه نهایی لیگ قهرمانان اروپا اما این بار در فصل 2018-2019. سناریو تقریبا مشابه چهار سال پیش است. یک غول قدرتمند قرار است به بارسلون پا بگذارد. لیورپول کلوپ. تیمی که در جزیره تاخته و در رقابتی تنگاتنگ با منچسترسیتی برای قهرمانی قرار دارد. رقابتی که هنوز هم مشخص نیست در نهایت کدام یک را سعادتمند کند.

یک بار دیگر همه سعی می کنند با آمارها بارسلونا را بترسانند و آن ها را در مقابل قرمزهای آنفیلد دست و پا بسته نشان دهند. یک سو سخن از خط حمله آتشین تیم کلوپ با رهبری محمد صلاح است و از سوی دیگر رسانه ها از دریبل نخوردن ویرجیل فن دایک در این فصل سخن می گویند. مدافع آماده ای که در اوج دوران حرفه ای اش قرار دارد. کلوپ هم با بهره گیری از رگ آلمانی اش باز به سراغ جنگ روانی رفت و گفت نوکمپ معبد فوتبال نیست. او هم اشتباه هموطنانش در بایرن را تکرار کرد و با این تصور که جنگ روانی می تواند بارسا را تحت تاثیر قرار دهد، در نهایت در آتشی سوخت که خود هیزم کش آن بود.

همه یک بار دیگر فراموش کردند که اگر بنا به درخشش مسی باشد، هیچ برنامه و طرحی حتی با چاشنی خشونت هم نمی تواند او را از ریل خارج کند. مسی دیشب بازی را آرام شروع کرد. چندان در مقابل دروازه لیورپول دیده نشد و بیشتر در میانه میدان تیم را هدایت می کرد. در صحنه گل اول هم که روی پاس آلبا و ضربه تمام کننده سوارز به ثمر رسید، نقش خاصی ایفا نکرد. در نیمه دوم اما ورق برگشت و او باز هم در جای درست داستان وارد شد. گویی که او هم کارگردانی قابل است و هم بازیگری توانا. خودش برای خودش نقش طراحی می کند، خودش برای خودش مشخص می کند که چه زمان وارد کادر شود و خودش برای خودش تعیین می کند که چه زمان با کنار زدن همه آدم بدهای داستان،یک تنه قهرمان این درام مهیج باشد. دقیقه 75، خودش حمله ای را آغاز می کند. روبرتو و سوارز را در موقعیتی عالی قرار می دهد اما آن ها قدر توپ را نمی دانند. خودش ناگهان به قلب دفاع می زند، توپ را در آن شلوغی می گیرد و مثل آب خوردن بازی را 2-0 می کند.

هفت دقیقه بعد اما کاشته ای که او گل می کند تا ششصدمین گلش با پیراهن آبی اناری را به ثمر برساند، فقط یک گل ساده نیست. فقط شوتی نیست که باعث شود تا توپ به تور دروازه آلیسون بکر بوسه بزند و اختلاف بارسا با حریف قدرش را به سه برساند. بلکه چیزی فرا تر از این سخنان است. چیزی در حد تقلیل شأن ضربه آزادی 30 متری به یک ضربه پنالتی ساده است. چیزی در حد به سخره گرفتن تمامی چارچوب ها و پیش فرض ها و عادت ها و اتفاقات معمولی که در دنیای فوتبال رخ می دهد. چیزی فراتر از تمام آن چه که انسان ها می توانند چه داخل مستطیل سبز و حتی چه خارج از آن رقم بزنند. خانم ها و آقایان، با لیونل مسی آشنا شوید. یک ابر قهرمان فرا زمینی.




:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
اعلامیه سی ماده ای حقوق بشر
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 ساعت 08:48 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

 ماده ی ۱
تمام ابنای بشر آزاد زاده شده و در حرمت و حقوق با هم برابرند. عقلانیت و وجدان به آنها ارزانی شده و لازم است تا با یکدیگر برادرانه رفتار کنند .

ماده ی ۲
همه انسانها بی هیچ تمایزی از هر سان که باشند، اعم از نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، عقاید سیاسی یا هر عقیده ی دیگری، خاستگاه اجتماعی و ملی، [وضعیت] دارایی، [محل] تولد یا در هر جایگاهی که باشند، سزاوار تمامی حقوق و آزادیهای مصرح در این «اعلامیه»اند. به علاوه، میان انسانها بر اساس جایگاه سیاسی، قلمروقضایی و وضعیت بین المللی مملکت یا سرزمینی که فرد به آن متعلق است، فارغ از اینکه سرزمین وی مستقل، تحت قیمومت، غیرخودمختار یا تحت هرگونه محدودیت در حق حاکمیت خود باشد، هیچ تمایزی وجود ندارد .

ماده ی ۳
هر فردی سزاوار و محق به زندگی، آزادی و امنیت فردی است .

ماده ی ۴
هیچ احدی نباید در بردگی یا بندگی نگاه داشته شود:
بردگی و داد و ستد بردگان از هر نوع و به هر شکلی باید باز داشته شده و ممنوع شود .

ماده ی ۵
هیچ کس نمی بایست مورد شکنجه یا بیرحمی و آزار، یا تحت مجازات غیرانسانی و یا رفتاری قرارگیرد که منجر به تنزل مقام انسانی وی گردد .

ماده ی ۶
هر انسانی سزاوار و محق است تا همه جا در برابر قانون به عنوان یک شخص به رسمیت شناخته شود .

ماده ی ۷
همه در برابر قانون برابرند و همگان سزاوار آن اند تا بدون هیچ تبعیضی به طور مساوی در پناه قانون باشند. همه انسانها محق به پاسداری و حمایت در برابر هرگونه تبعیض که ناقض این «اعلامیه» است. همه باید در برابر هر گونه عمل تحریک آمیزی که منجر به چنین تبعیضاتی شود، حفظ شوند .

ماده ی ۸
هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی مؤثر به مراجع دادرسی از طریق محاکم ذیصلاح ملی در برابر نقض حقوق اولیه ای است که قوانین اساسی یا قوانین عادی برای او برشمرده و به او ارزانی داشته اند .

ماده ی ۹
هیچ احدی نباید مورد توقیف، حبس یا تبعید خودسرانه قرار گیرد .

ادامه...




:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
مهاجرت از زبان و مهاجرت در زبان
دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت 09:46 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

وقتی از طرف مجله" نبشت" دعوت شدم تا از تجربه‌‌ام به عنوان یک زن مهاجر، که سالهاست سر و کارش با نوشتن بوده، حرف بزنم، اولین چیزی که به ذهنم رسید درد از دست دادن زبان مادری بود. من این مطلب را در حالی می‌نویسم که هم پسر سه ساله‌‌ام به جمله‌های فارسی من پاسخ انگلیسی می‌دهد و هم خودم از زبان مادری‌‌ام کاملا محروم بوده ام. و اینها به خاطر مهاجرت اتفاق افتاده. پدربزرگم بعد از مهاجرتش به شهر و ازدواجش با فردی که زبان مادری مشترکی با او نداشت، تصمیم گرفت از زبان مادری‌‌اش که لری بود کامل جدا شود و به زبان فارسی مهاجرت کند. نتیجه این شد که نه تنها نوه‌های او بلکه حتی فرزندان او نیز لری را نمی‌فهمند و نمی‌توانند حرف بزنند. مثل مهاجری که به کشور جدید پا می‌گذارد و تصمیم می‌گیرد دیگر هرگز به گذشته‌‌اش رجوع نکند و در زبان و فرهنگ و کشَور جدید حل شود. من بعد از مهاجرتم و ازدواجم با یک غیر ایرانی سعی کردم به فارسی نوشتن ادامه دهم. کتابهایی به زبان فارسی منتشر کردم، شب شعرهایی به زبان مادری‌‌ام گذاشتم و فارسی را دقیقا مثل بنفشه‌ها هر کجا که خواستم با خودم بردم و در خانه‌‌ام کاشته ام. حالا پسرم با اینکه بیشتر اوقات انگلیسی می‌شنود (در مهد، پدرش، مکالمات من و پدرش و. .) اگرچه فارسی را به راحتی حرف نمی‌زند، اما بین کتابهای انگلیسی و فارسی که در کتابخانه دارد فارسی‌ها را بیشتر دوست دارد و معمولا از من درخواست می‌کند کتاب فارسی بخوانیم و حداقل با زبان مادری‌‌اش غریبه نیست.

ادامه...



:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
درباره برادران کارامازوف
چهارشنبه 15 اسفند 1397 ساعت 10:34 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

برادران کارامازوف آخرین اثر فئودور داستایوفسکی نویسنده شهیر روسی در سالهای ۱۸۷۹ و ۱۸۸۰ به رشته تحریر درآمد. این رمان که سیزده فصل دارد، به توصیف روابط پیچیده میان چهار پسر با پدرشان، فئودور کارامازوف می‌پردازد؛ روابطی که سرد و غیرصمیمی به نظر می‌رسد.
رمان «برادران کارامازوف» همانند آثار قبلی داستایفسکی، از متنی عمیق و اخلاقی برخوردار بوده و موضوعاتی چون فلسفه، روانشناسی و ادبیات داستانی را با یکدیگر تلفیق کرده است. بسیاری از منتقدان آن را بهترین رمان داستایفسکی می‌دانند. تا جایی که حتی از سوی شخصیت‌های مذهبی و روسای جمهور نیز به دلیل مطرح کردن سوالات اخلاقی، مورد ستایش قرار گرفته است. برای شناخت بیشتر این اثر ارزشمند، این ده نکته را هم بخوانید.

یک. برادران کارامازوف، در دو سال پایانی زندگی داستایفسکی نوشته شد. او تنها چهار ماه پس از انتشار بخش پایانی کتاب در سال ۱۸۸۰ درگذشت. داستایفسکی پیش از مرگ، به دلیل فعالیت‌های روزنامه‌نگاری و نویسندگی، شخصیتی محبوب بود. در مراسم خاکسپاری‌اش در کلیسای ولادیمیرسکی در سن پترزبورگ، بیش از سی هزار نفر شرکت کردند و او را در قبرستان تیخوین در صومعه اکساندر نوسکی به خاک سپردند.

دو. شخصیت آلیوشا در رمان برادران کارامازوف، به عنوان مرکز اخلاقی رمان، از نام فرزند داستایفسکی برداشت شده است که در سن دو سال و نه ماهگی(یعنی دورانی که او مشغول نگارش رمان برادران کارامازوف بود) فوت کرد.

سه. مرلین مونرو، بازیگر مشهور سینمای جهان آرزو داشت تا در فیلم برادران کارامازوف بازی کند. او گفته بود تمایل دارد تا در نسخه سینمایی این اثر، به جای شخصیت «گروشنکا» به ایفای نقش بپردازد. اما کمپانی قرن بیستم، چنین اجازه‌ای را به او نداد.

استالین و برادران کارامازوف

چهار. ژوزف استالین، دیکتاتور شوروی، در دوران جوانی بارها و بارها رمان برادران کارامازوف را خواند. او داستایفسکی را نویسنده‌ای روانکاو و توانمند می‌دانست و به آثار او بسیار علاقه‌مند بود. استالین به عنوان یک متفکر بزرگ ادبیات فلسفی و روانشناسی، به ویژه از سوی نویسندگان روسی، شناخته می‌شود.

پنج. ترجمه برادران کارامازوف، بسیار دشوار است و مترجمان در هنگام ترجمه نسخه روسی این رمان به زبان‌های دیگر به خصوص انگلیسی با چالش‌های زیادی روبرو هستند. یکی از دلایل مشکل مذکور آن است که هر شخصیت از یک الگوی رفتاری متفاوت و منحصر به فرد پیروی می‌کند و مترجم باید شناخت کافی از شخصیت‌ها داشته باشد. به عنوان مثال آلیوشا به صورت مختصر و مستقیم سخن می‌گوید، در حالی که ایوان به زبان آکادمیک.

واقعی یا خیالی؟

شش. داستایفسکی، برادران کارامازوف را در سال ۱۸۷۸ در کلیسای اپتینا پاستین در جنوب مسکو نوشت. سفر او به کلیسا، بلافاصله پس از مرگ پسر کوچکش آلیوشا صورت گرفت و به گفته همسرش در حالی برگشت که دیگر از آن غم و اندوه خبری نبود و به آرامش رسیده بود.

هفت. پدرکشی در برادران کارامازوف، برگرفته از یک داستان واقعی است. داستایفسکی چندین اثر را به صورت نیمه تمام رها کرد که در نهایت تجمیع این طرح‌ها به خلق برادران کارامازوف انجامید. در طرح داستان ناتمام  «درام در توبولسک» به سال ۱۸۷۴ پسر جوانی، پدرش را به قتل رساند. این داستان از ماجرای یک سرباز روسی شهر امسک الهام گرفته شده بود. در اثر داستایفسکی نیز، اسمردیاکوف نیز پدرش را می‌کشد و بدن او را در خانه اش پنهان می‌کند.

از کافکا تا پاپ

هشت. فرانتس کافکا، نویسنده آلمانی، آنچنان تحت تاثیر برادران کارامازوف قرار گرفت که ابراز داشت به دلیل قدرت داستایفسکی در مباحث فلسفی و روانشناختی، خود را عضوی از  خانواده او می‌داند و احساس می‌کند با او رابطه خونی دارد. کافکا در نامه‌ای به نامزد خود نوشته بود:«من با چهار نفر رابطه خونی واقعی دارم: فرانتس گریل پارتسر، کلایست، داستایفسکی، فلوبر».

نه. برادران کارامازوف، زیگموند فروید را نیز ترغیب کرد تا کتابی با محوریت روانکاوی داستایفسکی بنویسد. فروید روانکاو مشهور اتریشی، پس از خواندن برادران کارامازوف، آن را بازتابی از رابطه نویسنده با پدرش خواند. بسیاری معتقدند داستایفسکی دقیقا پس از قتل پدرش دچار بیماری صرع شد. اگرچه بعدها پس از ابتلای فرزندانش به این بیماری و اثبات موروثی بودن این تشنج‌ها، تا حدی اتهام او کمرنگ شد.

ده. این اثر مورد توجه رهبران مذهبی نیز قرار گرفت. در سال ۲۰۱۵ پاپ فرانسیس بندیکت شانزدهم، در سفر برزیل به خبرنگاران گفت که او بر این باور است «همه باید برادران کارامازوف داستایفسکی را بارها و بارها بخوانند».




:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
دغدغه‌های کتاب‌خوانی در عصر بی‌حوصلگی
چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت 08:24 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

کافه‌داستان-گروه پرونده:  «تیراژ کتاب‌ها کم است»، «مردم کتاب نمی‌خوانند»، «کتاب‌ها گران شده‌اند» یا «گوشه کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها خاک می‌خورند»؛ اغلب همۀ ما بارها و بارها این گزاره‌های ناامیدانه را شنیده‌ایم. البته نمی‌توان منکر این واقعیت‌ها شد، اما اگر گاهی به‌رسم کودکی، ذره‌بینی در دست بگیریم و به‌دنبال نقطه ‌نوری باشیم که آن را روی کاغذی بیاندازیم. اگر با ذره‌بین امیدمان نگاه کنیم، می‌توانیم ببینیم که هنوز نویسنده‌های پیر و جوان بدون اینکه بد به دل‌شان راه بدهند یا یادشان برود که رسالتی جز نوشتن دارند، هر شب، هر صبح، هر وقتی که دل‌شان بخواهد، پشت میزشان می‌نشینند؛ داستان می‌نویسند، رمان‌هایشان را ویرایش می‌کنند و دست ‌آخر بدون ناامیدی کتاب‌شان را روانه بازار نشر می‌کنند. شاعرها هم بدون این‌که غم به دل‌شان راه بدهند و خیال کنند که دیگر زمان حافظ و سعدی گذشته‌ است، غزل‌هایشان را صفحه به صفحه ردیف می‌کنند تا مخاطب مشتاق آنها همچنان پیوندش را با شعر و شاعری حفظ کند. خیلی‌های دیگر نیز لحظه‌ای رسالت‌شان را در مورد کتاب، نوشتن و… از یاد نمی‌برند. کتاب ترجمه می‌کنند، کتاب منتشر می‌کنند و دست ‌آخر با کتاب زندگی می‌کنند. برای همین است که ما نیز برای صحبت کردن در مورد بحران مطالعه‌ای که خیلی‌هایمان را غمگین کرده است، تأثیر شبکه‌های مجازی، قیمت کتاب، سیاست‌گذاری‌ها و مسائلی از این قبیل، ذره‌بین دست گرفته‌ایم و به سراغ همین آدم‌ها رفته‌ایم تا نظرشان را درباره این موضوع بدانیم. ادامه این نوشتار حاصل مصاحبه ما با پنج نفر از افرادی است که آنها را به‌عنوان نویسنده، مترجم، فعال حوزه کتاب، ناشر و… می‌شناسیم. شما را دعوت می کنیم به خواندن نظرات و دیدگاه‌های آن‌ها در قالب پرسش و پاسخ با «کافه‌داستان».

برای شروع مصاحبه و در اولین سؤال می‌پرسیم اگر بخواهیم به‌صورت مختصر و فهرست‌وار دلایل اصلی بحران مطالعه در ایران را ذکر کنیم، به نظر شما، مهم‌‎ترین دلایل کدام‌ها هستند؟رضا شکرالهی، ویراستار، روزنامه‌نگار و مدیر سایت خوابگرد که اخیراً کتاب مزخرفات فارسی را نیز منتشر کرده است، در پاسخ به این سؤال کافه‌داستان می‌گوید:

«من مطمئن نیستم بشود اسمش را «بحران» گذاشت. ولی در همین حد هم به‌نظرم هم دلایل تاریخی دارد و هم دلایل فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی مربوط به دورۀ معاصر. در سمت تاریخ، فرهنگ عمومی مردم بیشتر تحت تأثیر شعر بوده است تا نثر و متن. همچنین، عادت تاریخی به مطالعه در یک جامعه در طول زمان متأثر از ادبیاتی است که در بافت آن جامعه تولید می‌شده و بدون انقطاع پیش رفته و بالیده و به امروز رسیده. ما از این نظر یا دچار کمبود بوده‌ایم یا دچار انقطاع و گسست و به ‌طور تاریخی چنین بستری را نه داشته‌ایم، نه بافته‌ایم.

در این سوی زمان هم مسائل دیگر مزید بر علت شده است. مهم‌ترین‌شان نابسامانی و ناآرامی پایان‌ناپذیر اوضاع اقتصادی و اجتماعی است. سرانۀ مطالعه در طبقۀ متوسط است که بالا می‌رود، تقویت می‌شود و حتی جنس و نوع آن تعریف می‌شود. طبقۀ متوسط به‌ خصوص در چهل سال اخیر همواره یا در معرض حمله بوده یا بسیار آسیب‌پذیر و بی‌قرار. بی‌قرار به‌معنای اینکه هیچگاه حاشیۀ امنی که باعث شود از بالا ریزش نکند و از پایین به آن افزوده شود، وجود نداشته است. دست‌به‌دست دادن این نابسامانی‌ها و عوامل تاریخی و برخی مسائل دیگر مثل سانسور و مقاومت‌های رسانه‌ای حکومتی سبب شده به وضعی برسیم که شما از آن به بحران مطالعه یاد می‌کنید.»

ادامه...





:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
سفرنامه روسیه/ تارا فرسادفر
شنبه 4 اسفند 1397 ساعت 10:19 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

یک.
ما گروه روبان سفید هستیم. وقتی راهنمای‌مان – که موهایش فر است و مردد بین لجوجانه یا فراموش‌کارانه سیاه‌ ماندن و مطیعانه سفید شدن، و پولیور آبی‌اش را از گرمای تهران همراه آورده – این را می‌گوید و می‌خواهد جمع شویم گوشه‌ای در دیدرس او، برخلاف انتظار من، هیچ‌کس از خودش عکس‌العملی نشان نمی‌دهد و به کس دیگر لبخندی از سر درک مشترک این شوخی تحویل نمی‌دهد. همه سرشان شلوغ است و چمدان‌هاشان را جمع می‌کنند گوشه‌ای، همان‌طور که اردکی جوجه‌هایش را ردیف و مرتب می‌کند. نگاه گنگی به پدرم می‌اندازم که آن هم بی‌جواب می‌ماند. این‌جا کسی به یاد هانکه نیست، یا نمی‌شناسدش. من هم زود او را فراموش می‌کنم. وقتی هم خانمی پیر و صورتی‌پوش، این سوی گیت به دقتِ بارکدخوان روبان‌های گره زده به دستۀ چمدان را بررسی می‌کند و می‌گوید: «White Ribbons, yes please» با لهجۀ تمام بریتانیایی، و کپه‌مان می‌کند یک گوشۀ خالی و بی‌روح فرودگاه، این شوخی دیگر به غذایی سرد شده و از دهان افتاده می‌ماند. این‌جا باید هانکه را فراموش کرد، و فکر کرد به تارکوفسکی و داستایوفسکی، لرمانتف و زویاگینتسف.

اما بیرون فرودگاه، آن طور که راهنما دیروز زنگ زد و تأکید کرد، سرد نیست. پدرم مدت‌هاست اعتقادش را به هواشناسی از دست داده و برایش عجیب نیست. من اما حسابی سرخورده می‌شوم. بیرون، کبوترها، یا کفترهای روس که حسابی تپل و تنبل‌اند و ته‌رنگ سبز و بنفشی مثل طاووس دارند، با بی‌خیالی از خیابان رد می‌شوند. نه می‌پرند، نه می‌دوند، نه پرواز می‌کنند. آقای گرامی – تنها هم‌سفری که تا به حال در میان این همه چهرۀ ناآشنا و بی‌اسم، به خاطر لهجۀ مازنی‌اش متمایز و آشنا شده – می‌گوید این پرنده‌ها انگار خیال‌شان راحت است که کسی کاری به کارشان ندارد. می‌گوید جایی که آن‌ها هستند، همۀ موجودات ترسویند، و من وسوسه می‌شوم جلوی چشم‌اش پرندۀ سینه‌سفید تپلی را بگیرم و فشار دهم و خام‌خام بخورم. وسوسۀ غریبی که همیشه موقع تماشای پرنده‌ها سراغم می‌آید. وسوسه می‌شوم بگویم یک جورهایی هم‌شهری هستیم، و می‌دانم که آن‌جا، تک و توک گربه‌هایی که آدم می‌بیند هم ترسویند، چه برسد به پرنده‌ها، اما خیلی وقت است میلی به حرف زدن ندارم، شاید هم زیادی کمرو و خجالتی‌ام. به آقای گرامی سر تکان می‌دهم و لبخند می‌زنم. با خودم فکر می‌کنم یک بار که رفتیم شمال می‌روم و به او سر می‌زنم. در آمل تایرفروشی دارد و بعید است پیدا کردن‌اش سخت باشد. اما می‌دانم هیچ‌وقت این‌کار را نخواهم کرد.

ادامه...





:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
آمریکای هنری میلر
شنبه 22 دی 1397 ساعت 09:17 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

انگار ما را فقط برای کُشتن خلق کرده اند.  ما به عنوان کشور رهبر، به باقی جهان آموخته ایم چگونه یک دیگر را نابود کنند و تَر و خُشک را با هم بسوزانند. سفر به ماه چند صباحی توجه مردم را به خود جلب کرد. امّا  همه به زودی احساس کردند که این تجربه مصلحت عمومی را در بَر نداشت و بیشتر با منافع پنتاگون مرتبط بود. بدین معنا که در آینده نزدیک ما دیگر محتاج یونیفورم نظامی و سنگر و تیراندازی نخواهیم بود. کافی است بر صندلی راحتی لَم بدهیم و از هر نقطه که باشیم کُشتارها را هدایت کنیم. کُشتار در صندلی راحتی! دیگر نیازی به سرهنگان، دریاداران و دارودسته هاشان نیست. هر مردی، هر زنی، هر کودکی بمب فی نفسه است.

وقتی می گویم پای ما لب گور است، این گفته تنها شامل حال ما نیست، شامل کسانی هم که از ما تقلید می کنند هست. ما همه با هم نابود خواهیم شد. شاید تنها چند قبیله ابتدائی و تعدادی از جانوران وحشی جان به در  برند. تردیدی نیست. ما آمریکائیان که تعیین کننده  ضوابط جوامع ایم، دیگر قادر به هدایت این کِشتی نیستیم. هر فکر تازه ای که می خواهیم پیش ببریم، به شدت ما را به عقب برمی گرداند. ما از همان نخست، سر و کارمان با راهزنان، جنایتکاران و سیاستمداران فاسد بود. کدام وقت دوره ای شکوفا، منزه و سعادتمند را تجربه کردیم؟ تا آنجا که من به خاطر می آورم، هرگز! از همان کودکی آنچه به گوشم خورد نام «تامنی هیل»ها بود. از همان کودکی شاهد بودم که چگونه پلیس برافروخته مانند قزاق های کارکشته، مردم بی دفاع را در «یونیون اسکویر» به گلوله می بست. از همان کودکی افرادی که به عنوان «قهرمانان» ملی به ما می شناساندند یا دریادار «دنوی» ابله بود و یا تدی روزولت. هرگز سخنی درباره «امرسون» و یا «تورو» و یا «ویتمن» نشنیدم. هیچکس از «ال. جنینکس» راهزنی که هم زندان «اوهنری» بود و او را به نوشتن واداشت یاد نکرد.

در نزدیکی خانه من یک کتابخانه عمومی و یا یک کتابفروشی نبود. من واژه «فرهنگ» را وقتی کشف کردم که در سن دیه گو، با اما گلدمن، آنارشیست معروف، آشنا شدم و به کمک او از مارک توین به نیچه رسیدم. در آمریکا تنها معاونان ریاست جمهوری نیستند که تجلی حماقت کامل اند. بیش تر مردم این مملکت همین طورند. طی این دو سه قرن، کی ما توانستیم، نویسندگان بزرگ، نقاشان بزرگ، موسیقیدانان بزرگ به جهان عرضه کنیم. البته در این مُلک برشمردن اسامی کلاه برداران بزرگ آسان تر است.

همین تازگی ها، ما شاهد یک خیمه شب بازی تحت عنوان واترگیت بودیم. اگر واکنش مردم را معیار قرار دهیم، این توهم به وجود می آید که سیاستمداران ما فقط دچار «اشتباه» شده اند، اما هرگز دست به جنایت نیالوده اند. واکنش ما طوری بود که انگار ما موفق شده ایم فساد را برای همیشه ریشه کَن سازیم! هنگامی که لینکلن قانون آزادی بَردگان را اعلام داشت، ما گمان بُردیم که برده داری هم از میان برداشته شد. در آن روزها به خیال کسی نمی گنجید که در ایالات شمالی زاغه های سیاه نشین برپا گردد و تبعیض نژادی با مسائلی به مراتب حادتر از آنچه ایالات جنوبی به خاطر داشت، جلوه گر شود، وانگهی ما به دنبال بردگان سیاه، بردگان سفید هم آفریدیم. بردگان عصر صنعت، «کو-کولوکس-کلان» هنوز هست، مافیا هنوز هست؛ هنوز برنامه یهودی کُشی نداریم، اما یهود آزاری به همان رونق سابق برقرار است.

به حقیقت، علی رغم نطق های مترقی، ما به همان میزان کوته فکر، انباشته از پیش داوری و تشنه خون هستیم که همیشه بوده ایم، کافی است نگاهی به ارتش و پنتاگون بیفکنیم تا لرزه به انداممان اُفتد. همین جنگ آخرین، جنگ ویتنام. چه عمل ناشیانه ای ! تیمور لنگ و آتیلا را هم نمی توان با هیولاهائی که ما به سلاح اتمی و ناپالم مجهز کرده ایم، قیاس نمود. اگر هیتلر آدمکُش بود، پس ما چه هستیم؟ ما که از اول پایه کار را بر کُشتار نهادیم. گفتیم که هر که از ما نیست کُشتنی است، چه سیاه پوست، چه سرخ پوست، چه مکزیکی و چه دیگران. تلویزیون و سینمای ما هم در همین کارند. کودکان در حال تماشای جنایت، تجاوز، شکنجه، و ابلهانه ترین، عقب مانده ترین و وحشیانه ترین اعمال، بزرگ می شوند. یعنی با مظاهر پیشرفت های مقدس و ملی ما! و ما در شگفتیم که چرا ملت آمریکا بیش از بیش و از هر سو در حال متلاشی شدن است. من صمیمانه می کوشم تا جنبه  ای از تمدن آمریکائی بیابم و تحسین کنم، اما نمی یابم. زندان های ما دخمه پلیدی هاست! مدارس صندلی آموختن… آموختن چه؟ در عصر ما معلم از شاگرد می هراسد، هرکس از چیزی می هراسد، حتی از میکرب! شب ها کسی جرأت ندارد بدون سلاح خانه اش را تَرک گوید. در واقع گردش شبانه در خیابان موجب سوءظن است!

ادامه...




:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
داش‌آکل مُرد لوطی!
شنبه 3 آذر 1397 ساعت 08:31 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

میان داستان‌های کوتاه هدایت، «داش‌آکل» جایگاهی ویژه دارد. به لحاظ تکنیکی این یکی از خوش‌ساخت‌ترین داستان‌های هدایت است و لحن و زبان و حال و هوایش به فرهنگ ایرانی بسیار نزدیک است. داش‌آکل به قول کاتوزیان در کتاب «صادق هدایت از افسانه تا واقعیت»، داستان تقابل لوطی (داش‌آکل) و لات (کاکارستم) است. در میانه این تقابل، عشقی نیرومند هم از راه می‌رسد و داش‌‌آکل را ویران می‌کند. عشق به مرجان دختر حاجی‌صمد. حاجی هنگام مرگش، داش‌آکل را وصی خانواده‌اش کرده است. در داش‌آکل خبری از پیچیدگی فرمی بوف‌کور نیست و صادق هدایت داستانش را سرراست بیان می‌کند. تقابل میان خیر و شر به‌راه می‌اندازد و از همان سطر اول با ایجاز و سادگی استادانه‌ای خواننده را به بهترین شکل وارد جهان اثر می‌کند؛ «همه اهل شیراز می‌دانستند داش‌آکل و کاکارستم سایه همدیگر را با تیر می‌زنند.» بعد از این شروع درخشان، هدایت داستانش را بدون حاشیه‌روی و حشو و زواید و با فصاحت تمام روایت می‌کند و از مصائب لوطی جوانمردی می‌گوید که در روزگاری نامراد گرفتار آمده است و طبق سنت هدایت، در نهایت این تیر‌گی‌است که به روشنایی فائق می‌آید. فیلمی که براساسش ساخته شد: کیمیایی جوان در 29سالگی جسارت کرد و سراغ داستانی از صادق هدایت بزرگ رفت و آن را به سیاق خودش ساخت. در مقایسه داستان با فیلم می‌توان گفت بیشتر تغییراتی که کیمیایی ایجاد کرده به غنای اثرش انجامیده؛ از عوض کردن محل اولین ملاقات داش‌آکل و مرجان گرفته که به یکی از زیباترین سکانس‌های عاشقانه تاریخ سینمای ایران منجر شد تا اضافه کردن شخصیت اقدس که به عنوان کاراکتری مکمل که هم شخصیت‌پردازی خوبی دارد و هم به‌درستی در فیلم جا می‌افتد. مهم‌ترین تغییر کیمیایی در داستان، عوض کردن فرجام ماجراست. در داستان هدایت، داش‌آکل به استقبال مرگ می‌رود و آگاهانه خود را در معرض قمه کاکارستم قرار می‌دهد؛ رویکردی کاملا همسو با جهان هدایت.اما داش‌آکل کیمیایی اهل خودکشی نیست و قبل از از پای درآمدن، جان کاکارستم را هم می‌گیرد.این تفاوت بینش هدایت داستان‌نویس و کیمیایی کارگردان است و داش‌آکل فیلمی است به‌شدت کیمیایی‌وار که در آن از داستان معروف هدایت بهره گرفته شده.

*مد و مه




:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
هفته کتاب و کتاب خوانی
دوشنبه 28 آبان 1397 ساعت 08:40 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

برای ایجاد علاقه به کتاب و کتابخوانی، عوامل متعددی نقش دارند که نخستین آنها «خانواده» است. در واقع نقطه آغازین ایجاد عشق و علاقه به کتاب و کتابخوانی از خانواده آغاز می گردد؛ زیرا طبق دیدگاه روان شناسان، شخصیت و هویت کودک در قدم اول در خانواده شکل می گیرد. به طور طبیعی والدین علاقه مند به کتاب فرزندانی دوستدار مطالعه خواهند داشت و عکس آن نیز صادق است.تجربه نشان داده است که فرزندانی که در خانواده های اهل دانش بزرگ می شوند، میزان مطالعه و گرایش به کتابخوانی در آنان نسبت به خانواده هایی که تمایلی به کتاب و مطالعه ندارند بسیار بیشتر است. اکثر علما و دانشمندان در خانواده هایی رشد نموده اند که والدین آنان اهل مطالعه و پژوهش بوده اند. زمانی که فرزندی می بیند که کتابخانه ای در خانه هست و پدر و مادر و همگی اعضای خانواده، ساعاتی را به مطالعه اختصاص می دهند، دیگر، حتی نیاز به گفتن این که «باید مطالعه کنی» وجود ندارد.



:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,