» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را

یادی از آفریننده دن كیشوت
سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت 08:50 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
محمد قاضی از پركارترین و كاربلدترین مترجمان زبان فارسی بود. اولین ترجمه اش 1316 انجام گرفته بوده است. وقتی كتاب "سرگذشت ترجمه های من" او را این یكی دو روزه می خواندم نكته ای برایم تازه گی داشت: تفاوت نثر ترجمه اش و نثری كه درباره ترجمه هایش در همین كتاب نوشته. وقتی درباره ترجمه هایش می نویسد نثرش معمولی و گاهی توی ذوق زننده است اما در آن حال كه برای هر ترجمه نمونه ای آورده انسان در حظ و تعجب می افتد از آن همه اشرافی كه به زبان فارسی و فرانسه داشته، شیوایی نثری همراه با گستردگی واژگان و مفاهیم و اصطلاحات زیبا و مثال زدنی.
درباره كتاب زوربای یونانی توضیحاتی می دهد و در نمونه ای كه از ترجمه اش آورده جمله ای از زوربا بسیار جذاب و زیبا بود:
زوربا: بگو چیزی را كه می خوری چكار می كنی تا بگویم چه كسی هستی؟ چون برخی آن را به تنبلی تبدیل می كنند و برخی به كار و تلاش و برخی آن را صرف شادی و شور می كنند...
عبداله كوثری می گوید: مهم‌ترین ویژگی محمد قاضی این بود که خیلی راحت حال و هوای کتاب را در زبان اصلی درمی‌یافت و می‌توانست آن را به زبان مقصد بازگرداند. این در حالی بود که در زمانی که قاضی ترجمه می‌کرد، از نقد ترجمه و شیوه‌ها و تئوری‌های ترجمه خبری نبود؛ اما او با شمی که داشت، به خوبی می‌توانست زبان ترجمه را پیدا کند. این در ترجمه «دن کیشوت» که شاهکار اوست، تا ترجمه‌هایش از ماکسیم گورکی و نیکوس کازانتزاکیس وجود دارد. قاضی نه تنها زبان فارسی را به خوبی می‌دانست؛ بلکه شم نویسندگی هم داشت. او زبانی داشت که زبان آفرینش بود، زبان خشکی نبود و خیلی راحت خودش را از تأثیر نحو زبان مبدأ رها می‌کرد و فارسی می‌شد.



:: مرتبط با: روز نوشت ,
روزمرگی های پسابازنشستگی
چهارشنبه 24 مهر 1398 ساعت 09:33 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
مدتی است كه مجلات ادبی دوباره سر و كله اشان در ویترین كتابخانه عمومی شهر پیدا شده است و در این یك ماهه چند نمونه از آنها را با خودم به خانه آورده و نگاه كرده ام. به نظرم دو دهه ای می شود كه سر و كاری با مجلات ادبی و هنری نداشته باشم. رنگی و پر برق شده اند و گران اما جز چشم درد و مشتی مزخرفات گنگ و مبهم و پرمدعا(چیزی مثل عنوانی كه برای این مطلب برگزیدم) به ندرت مطلب دندان گیری نصیبم شده است. در یكی از این ها میزگردی ـ دو مرده دو زنه ـ ترتیب داده شده بود برای بررسی ادبیات داستانی زنان نویسنده، یكی از مردان چنان با استفاده از نظریات و اصطلاحات فمنیستی چه می دانم رادیكال و غیر رادیكال نویسنده زن را به توپ بسته بود كه عنقریب این خانم به غلط كردن بیفتد كه چه اشتباهی كرده چند رمان و مجموعه داستان نوشته بوده است. و حالا برای جبران مافات چه باید بكند تا بخشیده شود و مثلا شوهرش نشنود كه طلاقش بدهد كه این همه از من و بچه زدی و پیتزا به ناف ما بستی آخرش هم این جوجه منتقد تره هم برایت خرد نكرد. من هم از نادانی خودم در نداستن و سر در نیاوردن از این نظریات صد من یك غاز تو در تو (یعنی از دل هر اصطلاح و نظریه یك مینی اصطلاح دهان باز می كرد مثل كتاب زیست بچه های تجربی) عرق كردم.
در گفتگوهای تاق و جفت با برخی نویسندگان و برخی كارگردانان و ... جز این كه برای ادامه زیستن نیمچه اعتماد به نفسی هم كه در خودت می بینی از دست بدهی و حس حماقت بر وجودت غالب شود چیز دیگری به توی مخاطب نمی دهد. و جالب این كه بیشترین شان(منظور صاحبان امتیاز یا سردبیر) خواسته و ناخواسته یا دانسته و نادانسته مفتش های فرهنگی بوده یا شده اند. خوب، این چه آزاری است كه وقت و پولت را بدهی(صاحب مجلات به ندرت توانسته اند جیب من را بزنند، چون جیب های من اغلب از كهنه بچه هم پاك تر است) و حس حماقت هم بكنی؟

یكی از مجلات ادبی - هنری كودكان: آن قدر سطح بالا و گنگ بود كه بعد از چند دقیقه به خودم شك كردم كه پس این همه سال كتاب خوانده ای چرا از خواندن این مجله كه دیگر مال كودكان است سر در نمی آوری؟ هر چه كه مفت بود را كه نباید بلعید: كاه از خودم نیست كاهدان كه از خودم است.
(عكس مجله تزیینی است یك وقت فكر نكنید كتابخانه...)




:: مرتبط با: روز نوشت ,
به یاد هاوارد زین، تاریخ‌نگار مردمی
سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت 09:14 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
هاوارد زین، تاریخ‌شناس، نمایشنامه‌نویس و کوشنده‌ی آمریکایی‌ست که در سال ۱٩۲۲ در خانواده‌ای زحمتکش و مهاجر در یکی از محله‌های فقیرنشین بروکلین به‌ دنیا آمد. از کودکی تحت تاثیر داستان‌های چارلز دیکنز بود و از هشت نه سالگی در کارخانه‌ی کشتی‌سازی کار می‌کرد. زمان جنگ جهانی دوم به نیروی هوایی آمریکا پیوست و به هدف نابودی فاشیسم با هواپیماهای بمب‌افکن آمریکایی در سراسر آسمان اروپا پرواز کرد، اما پس از بمباران شهرها و دهکده‌های اروپا و دریافت مدال‌های شجاعت، ناگهان به خود آمد، «برای چه؟» و همین‌که به خانه بازگشت، مدال‌ها و مدارجش را در پوشه‌ای پیچید و روی آن نوشت، «دیگر هرگز!»
دیری نگذشت که وارد دانشگاه نیویورک و از آن‌جا وارد دانشگاه کلمبیا شد و دکترای تاریخ‌شناسی گرفت. نه سال پس از بازگشت از جنگ به منظور کامل کردن پژوهشی که برای مدرک دکترایش انجام می‌داد، به سواحل جنوب غربی فرانسه رفت و با گروهی از آوارگان جنگی گفتگو کرد و حاصل این گفتگوها و مطالعه‌ی اسناد جنگی آن مناطق و بریده‌های روزنامه‌های‌شان را به صورت کتابی با نام «سیاست‌های تاریخ» منتشر کرد.


ادامه مطلب
:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
جشن مهرگان، جشن مهر و دوستی
دوشنبه 15 مهر 1398 ساعت 13:02 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

به روز خجسته سرِ مهر ماه                  به سر بر نهاد آن کـیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشت از بدی                گرفتند هر کس ره بخردی
دل از داوری‌ها بپرداختند                      به آیین یکی جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادکام                   گرفتند هر یک ز یاقوت جام
میِ روشن و چهره ی شاه نو               جهان نو ز داد از سرِ ماه نو



:: مرتبط با: روز نوشت ,
نظر پوتین
شنبه 13 مهر 1398 ساعت 10:10 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

نظر پوتین درباره گرتا تونبرگ، فعال ۱۶ ساله مبارزه با تغییرات اقلیمی: بهره برداری  از کودکان و نوجوانان حتی برای رسیدن به اهداف نجیبانه را کار غلطی می داند و ابراز نظر کرد که گرتا دختر خوب و بسیار صادقی است اما به وی توضیح نداده اند که جهان بغرنج و چند چهره است.
ترجمه: مخالفت ولادیمیر پوتین با مغزشوئی کودکان
نظر ترامپ:
" دختر بسیار خوشبختی دارای آینده درخشان و عالی"



:: مرتبط با: خبر ,
شجاعت زیستن
پنجشنبه 11 مهر 1398 ساعت 16:37 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
زیستن ـ آن گونه كه می خواهی ـ شجاعت گذشتن از بسیاری چیزهاست.



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
تقدیم به سی سال معلمی"با عشق و نفرت"
پنجشنبه 4 مهر 1398 ساعت 16:59 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
در این مدت كه می خواستم  درباره بازنشستگی ام  بنویسم مدام ناشناخته ای مانعم می شد؛ شاید چیزی مثل دلزدگی. بیشتر از چهار دهه هر اول مهر مدرسه رفتن چه در جایگاه دانش آموز یا معلم هنوز آن قدر به من نزدیك است كه فعلاً نمی توانم به یك جمع بندی درست برسم كه چه شد و چگونه طی شد؟ حرف از یك عمر زیستن است باید كه البته انصاف داد و با انصاف درباره اش نوشت. و این انصاف در لفافه شاید یعنی باید زیر سبیلی چیزهایی را رد كرد كه مانده ی عمر را در حسی سپری كنی كه عمرم به فنا نرفته بوده است!
از اول مهری كه پا در كلاس اول گذاشتم آیا خوراك یك نظام آموزشی ملال آور، بیهوده، تبعیض آمیز و تحقیر كننده نشده بودم، كه بعدتر خدمتگزار و قربانی وظیفه همین دستگاه شلخته ی عریض و طویلِ بی خاصیت شوم؟ سال ها بود كه درقالب تمثیلی این نظام آموزشی، كه در قبال حماقتش افرادی سفره چرب وسوسه آمیزی پهن كرده اند، به ضحاك ماردوش تشبیه كرده ام كه خوراكش تنها مغز و فكر و رویای بچه ها بوده است؛ محتوای ذهن و كله را كه فس فس كنان بلعید قالبی تهی روی دست خانواده و جامعه باقی می گذارد.
نمی شود كه به لحظات زیبای انسانی ای كه در مراودات آن دوران شكل می گرفت اشاره نكرد اما
به نظرم نباید گول آن خوشی ها را  خورد. همیشه ی عمرم از كلمه آموزش و پرورش و وزیر آموزش و پرورش و معلمانی كه در قالبی بی روح و محقر و "قربانی وظیفه" فرو داده شده اند بیزار بوده ام حس زیباشناسی فردیم را جریحه دار می كرده است. به گمانم از این نظر بوده كه دانش آموزم را می خواسته ام درك كنم تا انسانیت له شده مان را در این نظام آموزشی ترمیم كنم ـ و بی رو در بایستی بگویم ـ همیشه برای این نظام پر مدعا تف سر بالایی بیشتر نبوده ام؛ چون مقررات و سنن و عرف های این دستگاه كه انسانیت من و محصلم را به هیچ گرفته به هیچ گرفته ام.
آن پوشیدم، گفتم، شنیدم، عمل كردم و حس كردم كه انسانیت و حقوق انسانی به من حكم كرده بوده است؛ و نخواستم كه دانش آموزم در بی كسی و تنهایی اش بماند و بشكند. بغض كردم لحظه ای؛ خودم هم در این نظام پوسیده تنهایی ها كشیده ام
سال ها ... .
بگذارم و بگذرم... ببینم كه چه گذشته ای در انتظارم است.




:: مرتبط با: روز نوشت ,