چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
کتاب چرا ادبیات؟ ماریو بارگاس یوسا

" زندگی واقعی، که سرانجام در روشنایی آشکار می‌شود، و تنها زندگی‌ای که به تمامی زیسته می‌شود ادبیات است." (مارسل پروست)

در زمانه ما علم و تکنولوژی نمی‌توانند نقشی وحدت‌بخش داشته باشند و این دقیقا به سبب گستردگی بی‌نهایت دانش و سرعت تحول آن است، اما ادبیات فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود و به واسطه آن انسان‌ها می‌توانند یکدیگر را بازشناسند و با یکدیگر گفت‌وگو کنند.

  ادبیات می‌آموزد چیستیم و چگونه‌ایم

هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمی‌آموزد که تفاوت‌های قومی و فرهنگی را نشانه غنای میراث آدمی بشماریم. مطالعه ادبیات خوب بی‌گمان لذت‌بخش است‌؛ اما در عین حال به ما می‌آموزد که چیستیم و چگونه‌ایم‌، با وحدت انسانی‌مان و با نقص‌های انسانی‌مان‌، با اعمال‌مان‌، رؤیاهامان و اوهام‌مان‌، به تنهایی و با روابطی که ما را به هم می‌پیوندد‌، در تصویر اجتماعی‌مان و در خلوت وجدان‌مان.

  ادبیات و احساسِ اشتراک در تجربه جمعی انسانی

در دنیای امروز یگانه چیزی که ما را به شناخت کلیت انسانی‌مان رهنمون می‌شود، در ادبیات نهفته است. این نگرش وحدت‌بخش، این کلام کلیت‌بخش نه در فلسفه یافت می‌شود و نه در تاریخ‌، نه در هنر و نه‌ بی‌گمان‌ در علوم اجتماعی. ادبیات از طریق متونی که به دست ما رسیده، ما را به گذشته می‌برد و پیوند می‌دهد با کسانی که در روزگاران سپری‌شده سوداها به سر پخته‌اند‌، لذت‌ها برده‌اند و رؤیاها پرور‌انده‌اند،‌ و همین متون امروز به ما امکان می‌دهند که لذت ببریم و رؤیاهای خودمان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه جمعی انسانی در درازنای زمان و مکان والاترین دستاورد ادبیات است.

  حرف‌های جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد واضح نیست

یکی از اثرات سودمند ادبیات در سطح زبان تحقق می‌یابد. جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد،‌ در قیاس با جامعه‌ای که مهم‌ترین ابزار ارتباطی آن،‌ یعنی کلمات‌، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته‌، حرف‌هایش را با دقت کم‌تر‌، غنای کم‌تر و وضوح کم‌تر بیان می‌کند. جامعه‌ای بی‌خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده‌، همچون جامعه‌ای از کرولال‌ها دچار زبان‌پریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایی‌اش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می‌کند. آدمی که نمی‌خواند ‌یا کم می‌خواند یا فقط پرت و‌پلا می‌خواند،‌ بی‌گمان اختلالی در بیان دارد،‌ این آدم بسیار حرف می‌زند، اما اندک می‌گوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.

  در غیاب ادبیات، عشق و لذت بی‌مایه می‌شد

ادبیات عشق و تمنا را عرصه‌ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نداشت و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیال‌پردازی ادبی است، بی‌بهره می‌ماند. به‌راستی گزافه نیست، اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو‌، پترارک‌، گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند، در قیاس با آدم‌های بی‌سوادی که سریال‌های بی‌مایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده‌، قدر لذت را بیش‌تر می‌دانند. در دنیایی بی‌سواد و بی‌بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آن‌چه مایه ارضای حیوانات می‌شود، نخواهد بود و هرگز نمی‌تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.

  ادبیات محرک ذهن انتقادی است

در غیاب ادبیات، ذهنی انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادی است لطمه‌ای جدی خواهد خورد. این از آن‌روست که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسش‌هایی اساسی درباره جهان زیستگاه ما پیش می‌کشد. ادبیات برای آنان که به آن‌چه دارند خرسندند‌، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است‌، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان‌ و ناکامل نباشد.

  با ادبیات، آدم‌هایی بی‌سرزمین، بی‌زمان و نامیرا می‌شویم

ادبیات تنها ناخشنودی‌ها را به شکلی گذرا تسکین می‌دهد،‌ اما در همین لحظات گذرای تعلیق حیات‌، توهم ادبی ما را از جا می‌کند و به جایی فراتر از تاریخ می‌برد و ما بدل به شهروندان بی‌سرزمین و بی‌زمان می‌شویم‌، نامیرا می‌شویم، بدین‌سان غنی‌تر‌، پرمغزتر‌، پیچیده‌تر‌، شادمان‌تر و روشن‌تر از زمانی می‌شویم که قید و بندهای زندگی روزمره دست و پای‌مان را بسته است.

  ادبیات به ما می‌آموزد که می‌توان جهان را بهبود بخشید

ادبیات ‌به ما یادآوری می‌کند که این دنیا‌، دنیای بدی است و آنان که خلاف این را وانمود می‌کنند،‌ یعنی قدرتمندان و بختیاران‌، به ما دروغ می‌گویند‌ و نیز به یاد ما می‌آورد که دنیا را می‌توان بهبود بخشید و آن را به دنیایی که تخیل ما و زبان ما می‌تواند بسازد،‌ شبیه‌تر کرد. جامعه آزاد و دموکراتیک باید شهروندانی مسئول و اهل نقد داشته باشد،‌ شهروندانی که می‌دانند ما نیاز به آن داریم که پیوسته جهانی را که در آنیم به سنجش درآوریم تا هرچه بیشتر شبیه دنیایی شود که دوست داریم در آن زندگی کنیم.

حال بجاست اگر پیش خود دنیایی خیالی بسازیم؛ دنیایی بدون ادبیات‌ و انسان‌هایی که نه شعر می‌خوانند و نه رمان. در این جامعه خشک و افسرده با آن واژگان کم‌مایه و بی‌رمقش که خرخر و ناله و اداهایی میمون‌وار جای کلمات را می‌گیرد،‌ بعضی از صفت‌ها وجود نخواهد داشت. بی‌گمان تحقق این ناکجاآباد، هول‌انگیز و بسیار نامحتمل است؛ اما اگر می‌خواهیم از بی‌مایگی تخیل و از امحای ناخشنودی‌های پرارزش خود که احساساتمان را می‌پالاید و به ما می‌آموزد به شیوایی و دقت سخن بگوییم‌ و نیز از تضعیف آزادی‌مان بپرهیزیم باید دست به عمل بزنیم، دقیق‌تر بگویم باید بخوانیم.

 *برگرفته از کتاب «چرا ادبیات؟» نوشته ماریو بارگاس یوسا، ترجمه عبدا... کوثری، انتشارات لوح فکر، چاپ سوم (تابستان 1392)



مرتبط با: کتاب ,
مردی که نفسش را کشت / صادق هدایت
« نفس اژدرهاست او كی مرده است.
  از غم بی آلتی افسرده است.»
مولوی

میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه های انداخته، شلوار اتو زده و كفش مشكی براق گامهای مرتب بر می داشت و از یكی از كوچه های طرف سرچشمه بیرون می آمد، از جلو مسجد سپهسالار می گذشت، از كوچة صفی علیشاه پیچ می خورد و به مدرسه می رفت.
در میان راه اطراف خودش را نگاه نمی كرد . مثل اینكه فكر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار، چشمهای كو چك، لبهای برجسته و سبیلهای خرمائی داشت . ریش خودش را همیشه با ماشین میزد، خیلی متواضع و كم حرف بود. ولی گاهی، طرف غروب از دور هیكل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه می شد تشخیص داد كه دستهایش را از پشت بهم وصل كرده، خیلی آهسته قدم می زد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینكه چیزی را جستجو می كرد، گاهی می ایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف می زد...
مدیر مدرسه و سایر معلمان نه از او خوششان می امد و نه بدشان می امد، بلكه یك تأثیر اسرارآمیز و دشوار در آنها می كرد . بر عكس شاگردان كه از او راضی بودند، چون نه دیده شده بود كه خشمناك بشود و نه اینكه كسی را بزند . خیلی آرام، تودار و با شاگردان دوستانه رفتار می نمود . ازین رو معروف بود كه كلاهش پشم ندارد، ولی با وجود این شاگردان سر درس او مؤدب بودند و از او حساب می بردند.
تنها كسی كه میانه اش با میرزا حسینعلی گرم بود و گاهی صحبت میانشان ر د و بدل می شد، شیخ ابوالفضل معلم عربی بود كه خیلی ادعا داشت، پیوسته از درجة ریاضت و كرامت خودش دم میزد كه چند سال در عالم جذبه بوده، چند سال حرف نمی زده و خودش را فیلسوف دهر جانشین بوعلی سینا و مولوی و جالینوس می دانست . ولی از آن آخوندهای خودپسند ظاهرساز بود كه معلوماتش را به رخ مردم می كشید. هر حرفی كه بمیان می آمد فورًا یك مثل یا جملة عربی آب نكشیده و یا از اشعار شعرا به استشهاد آن می آورد و با لبخند پیروزمندانه تأثیر حرفش را در چهرة حضار جستجو می كرد . و این خود غریب می نمود كه میرزا حسینعلی معلم فارسی و تاریخ ظاهرآ متجدد و بدون هیچ ادعا شیخ ابوالفضل را در دنیا به رفاقت خودش انتخاب بكند، حتی گاهی شیخ را بخانة خودش می برد و گاهی هم بخانة او می رفت.
میرزا حسینعلی از خانواده های قدیمی، آدمی با اطلاع و از هر حیث آراسته بود و بقول مردم از دارالفنون فارغ التحصیل شده بود ، دو سه سال با پدرش در ماموریت كار كرده بود، ولی از سفر آخری كه برگشت در تهران ماندنی شد، و شغل معلمی را اختیار كرد، تا نسبتًا وقتش باو اجازه بدهد كه به كارهای شخصی بپردازد، چه او كار غریب و امتحان مشكلی را عهده دار شده بود. از بچگی، همان وقت كه آخوند سرخانه برای او و برادرش میامد میرزا حسینعلی استعداد و قابلیت مخصوصی در فراگرفتن ادبیات و اشعار متصوفین و فلسفة آنها آشكار می كرد، حتی به سبك صوفیان شعر میساخت . معلم آنها شیخ عبدالله كه خودش را از جرگة صوفیان می دانست توجه مخصوصی نسبت به تلمیذ خودش آشكار می كرد،

ادامه مطلب

مرتبط با: کتاب ,
زادروز صادق هدایت
شرح حال طنزگونه صادق هدایت به قلم خودش:
«من همان قدر از شرح حال خودم رَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.
از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.»
(بهارلو، محمد، 1374، نامه های صادق هدایت، تهران: اوجا)
(صادق هدایت متولد: ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳، تهران.)

 



مرتبط با: روز نوشت ,
گاهنامه شماره 5


مرتبط با: خبر ,
یک بام و دو هوا



یوسا علیه ترامپ

 به نقل از ال پایس اسپانیا، ماریو بارگاس یوسا نویسنده برجسته پرویی و برنده جایزه ادبی نوبل در گفتگو با خبرنگاران در مادرید خواستار همبستگی با جامعه اسپانیایی زبان در ایالات متحده شد و گفت: باید از مکزیک که با توهین رییس جمهوری آمریکا روبه رو شده دفاع کرد.

وی ادامه داد: همه ما اسپانیایی زبان‌ها باید نه تنها با آمریکای لاتینی‌های آمریکا که با همه کشورهایی که با توهین ترامپ روبه رو شدند همبستگی داشته باشیم. وی افزود: جامعه اسپانیایی زبانان در آمریکا با وضعیت دشواری روبه رو شده‌اند و از ژانویه که دونالد ترامپ مسئولیت را برعهده گرفته این وضعیت مشهود است. وی گفت اسپانیایی زبان‌ها در آمریکا دارای ریشه‌های عمیق هستند و حداقل ۵۰ میلیون اسپانیایی زبان در این کشور زندگی می‌کنند که باید به فکر دفاع از حقوق خودشان و زبان‌شان باشند زیرا زبان یک هدیه است و آنها دلشان نمی‌خواهد تا این هدیه را با زبان انگلیسی جایگزین کنند. یوسا پیش از این ترامپ را دلقک و عوام فریب خوانده بود. ساخت دیواری در مرز مکزیک و آمریکا از مسایلی است که ترامپ هنوز بر آن تاکید دارد.



مرتبط با: خبر ,
کیهان کلهر برنده گروهی جایزه گرمی
آلبوم «Sing Me Home» به سرپرستی یویوما و آهنگسازی و نوازندگی کیهان کلهر برنده جایزه ِگرَمیِ بهترین موسیقی جهانی در پنجاه و نهمین دوره این رویداد شد. یویوما یکی از بزرگ‌ترین و معروف‌ترین ویولن‌سل نوازان معاصر به همراه گروه موسیقی جاده ابریشم که شماری از برجسته ترین نوازندگان جهان از جمله کیهان کلهر عضو آن هستند، به عنوان بهترین موسیقی جهانی در سال 2017 انتخاب شد و یکی از «جوایز گرمی / Grammy Awards» را از آن خود کرد.
جایزه گرمی که توسط «آکادمی ملی علوم و هنرهای ضبط / National Academy of Recording Arts and Sciences» اهدا می شود، دقیقاً معادل اسکار در حوزه موسیقی است و به برندگانش یک تندیس طلا به شکل گرامافون اهدا می شود.
پ . ن : این پست بنا به علاقه خودم و سفارش محمدامین رضاوند گذاشته شد.


مرتبط با: خبر ,
سرانجام.../ برتولت برشت


اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.


مرتبط با: جملات کوتاه ,
نمایشنامه میمون پشمالو / یوجین اونیل

نمایشنامه «میمون پشمالو» اثر یوجین‌ اونیل (1953-1888)،حول پرسوناژ محوری «ینك» به عنوان نماد طبقه كارگر شكل می‌گیرد. او كارگر آتشخانه یك كشتی است و همانند همكارانش با آتش و زغال سر و كار دارد ولی از خصوصیت فردی متفاوتی برخوردار است. غول‌پیكر، سیه‌چرده و پرموست كه شباهت‌هایش به گوریل به مراتب بیش از همسانی انسانی او با هم‌نوعان خویش است. یوجین اونیل برنده نوبل 1936 در نمایشنامه «گوریل پشمالو» زوایای پنهان روان انسان‌ها و پیچیدگی روابط اجتماعی جامعه آمریكا را در قالب نمایشنامه‌ای نامتعارف و متفاوت به نمایش می‌گذارد.


مرتبط با: کتاب ,
داستان زیبای " اندوه" / آنتون چخوف

داستان کوتاه "اندوه" چخوف را سروژ استپانیان از روسی ترجمه کرده که فوق العاده دوستش دارم و از داستان های محبوبم است.
گرگ و میش غروب است. برف‌دانه های درشت آبدار به گِرد فا نوس‌‌هایی که دمی‌پیش روشن شان کرده اند،  با تأنی می‌‌چرخند و همچون پوششی نازک و نرم،  روی شیروانی‌ها و پشت  اسب‌ها و بر شانه‌ها و کلاه‌های رهگذران می‌نشیند. ایونا پتاپف سورچی سراپا سفید گشته و به شبح می‌ماند. تا جایی که یک آدم زنده بتواند تا شود،  پشت خم کرده و بی حرکت درجای خود نشسته است. چنین به نظر می‌رسد که اگر تلی از برف هم روی او بیفتد باز لازم نخواهد دید تکانی بخورد و برف را از روی خود بتکاند. اسب لاغرمردنی‌اش هم سفید پوش و بی‌حرکت است. حیوان بی‌نوا با آرامش و سکون خود و با استخوان‌های برآمده و با پاهای کشیده چون چوب خرد، از نزدیک به اسب قندی صناری می‌ماند. به احتمال بسیار زیاد، او هم به فکر فرو رفته است. اسبی را که از گاوآهن و از مناظر خاکستری رنگ مألوفش جدا کنند و در این گرداب آکنده از آتش های دهشت انگیز و تق و تق بی امان و درآمد و شدهای شتابان انبوه جمعیت رها کنند، محال است به فکر فرو نرود.
ایونا و اسب نحیف او مدتی است که همان جا بی حرکت مانده‌اند. از پیش از ظهر که از اصطبل در آمده‌اند هنوز یک پاپاسی دشت نکرده اند. و اکنون تاریکی شب،  پرده ی خود را رفته رفته بر شهر می‌گستراند. فروغ بی رمق فانوس های خیابان جای خود را به رنگ های زنده می‌ دهد و از هیاهوی آمد و شد جمعیت، آن به آن رو به فزونی می‌نهد. در همین هنگام صدایی به گوش ایونا می‌رسد:
- سورچی! محله ی ویبور گسکویه!
ایونا یکه می‌خورد و از لای مژگان و پلک های برفپوش خود، نگاهش به یک نظامی‌شنل پوش می‌افتد. مرد نظامی‌تکرار می‌کند:
- گفتم برو به ویبورگسکویه، مگر خوابی؟ راه بیفت!
ایونا از سر اطاعت تکانی به  مهار اسب می‌دهد. تکه های برف از پشت حیوان و از شانه های خود او فرو می‌ریزد. مرد نظامی‌سوار سورتمه می‌شود. ایونا لب های خود را می‌جنباند و موچ می‌کشد و گردنش را مانند قو دراز می‌کند و اندکی نیم خیز می‌شود و شلاق خود را نه بر حسب ضرورت که بر سبیل عادت به حرکت در می‌آورد. اسب تکیده اش نیز گردن می‌کشد و پاهای چوبسانش را کج می‌کند و با شک و تردید به راه می‌افتد.سورچی یک کالسکه به ایونا فحش می‌دهد و رهگذری که ضمن عبور از خیابان،  شانه اش به پوزه ی اسب ایونا خورده با چشمهایی آ کنده از خشم نگاهش می‌کند و برف از آستین خود می‌تکاند. ایونا که گویی روی سوزن نشسته است یکبند وول می‌خورد و آرنجهایش را کمی‌بلند می‌کند و چشمهایش را دیوانه وار به این سو و آن سو می‌گرداند. انگار نمی‌فهمد کجاست و از چه رو آنجاست. مرد نظامی‌ریشخندکنان می‌گوید:
ادامه مطلب

مرتبط با: کتاب ,
رمانی از برنده نوبل / ماریو بارگاس یوسا

رمان گفتگو در کاتدرال یکی از رمان های کلاسیک معاصر و بهترین اثر نویسنده ی بزرگ پرویی و برنده ی نوبل ادبیات 2010 می باشد. این رمان مثل سایر کارهای یوسا رمانی است که به جامعه ی دیکتاتور زده ی ده های چهل و پنجاه پرو می پردازد.  پر ازشخصیت، آن هم شخصیت های متفاوت از پایین ترین درجه ی اجتماعی( مثل فاحشه ها) تا بالاترین ها مثل وزیران. اما در کل در این رمان اثری از اودریا رئیس جمهور نیست و فقط از او توسط شخصیت های داستان نام برده می شود. گفتگو در کاتدرال سومین رمان یوساست که در محیط شهر لیما شکل می گیرد .
داستان با دیدار دو تن از شخصیت های اصلی کتاب به نام های سانتیاگو زاوالا و آمبرسیو پرادو در کافه ای به نام کاتدرال شروع می شود و به نوعی تا پایان کتاب ادامه دارد .  تعدادی داستان و گفت گو داریم که به صورت متناوب در قصه ظاهر می شوند و اصلا هم به ترتیب نمی باشند . به خصوص فصل اول که از نظر مکالمه شگفت انگیز است .
سانتیاگو فرزند دُن فِرمین یکی از سرمایه داران بزرگ وابسته به دولت است که از همان بدو ورود به دانشگاه سعی می کند از خانواده جدا شود . ابتدا درگیر فضای کمونیسم می شود و بعد نیز دانشگاه را رها کرده و وارد حرفه روزنامه نگاری می گردد . آمبرسیو نیز راننده وفادار دن فرمین است . آنها سال ها پس از مرگ دن فرمین به صور اتفاقی با هم ملاقات می کنند و طی گفت گو ها و فلش بک های مختلف ما شاهد دوران دیکتاتوری ژنرال اودریا ، فضای شدید امنیتی آن دوران ، کودتاها و دسیسه چینی ها و .... هستیم . توی قصه خیلی زیبا فضای روسپی خانه ها ، فضاهای سیاسی دانشگاه ، فساد طبقه بالای جامعه و... تصویر شده اند. شخصیت ها هم خیلی قوی هستند مثلا دن فرمین مردی پولدار موقر  مهربان خانواده دوست و بعد چگونگی نقشش در موضوع قتل الهه معشوقه سابق رئیس امنیت ملی یا خود رئیس امنیت ملی کسی که بدون سواد اما با ذکاوت است و با برقراری اختناق و شبکه جاسوسی قوی به مقام های بالا می رسد .




مرتبط با: کتاب ,
گفتگوی خجسته کیهان با بارگاس یوسا

تلفن چند بار زنگ زد، خانمی گوشی را برداشت و من خود را معرفی کردم و گفتم همانطور که قرار بود از ایران تماس می‌گیرم. پس از مدتی سکوت و نجواهایی که از دور شنیده می‌شد، صدای آقای بارگاس یوسا به گوشم رسید که گفت:
- روز به خیر، حالتان چطور است؟ من منتظر تماس شما بودم.
- روز به خیر، متشکرم. بسیار خوشوقتم که با شما صحبت می‌کنم.

- لطف دارید. از اینکه می بینم در ایران خوانندگانی دارم بسیار خوشحالم.
- بله ما آثار شما بسیار تحسین می‌کنیم
و نویسنده مورد احترام ما هستید.
- راستی؟ بسیار مایه خوشحالی ست. من با کشور شما آشنا نیستم، ولی از طریق اخبار سعی می‌کنم به‌روز باشم.
- من چند پرسش آماده کرده‌ام.

- پرسش‌ها را آماده کرده‌اید؟
- بله.
- پس می‌توانیم شروع کنیم.
- اولین پرسش مربوط به محل زندگی شماست. می‌دانم که چند ماه از سال را در مادرید به سر می‌برید.

- درست است. چند ماه در مادرید، چند ماه در پرو، و گاه – بیشتر در مواقعی که در دانشگاه تدریس می کنم – مدتی هم در ایالات متحده زندگی می‌کنم. ولی ما زیاد سفر می‌کنیم و در واقع در لیما و مادرید زندگی می کنیم.
- در چه جور ساختمانی منزل دارید؟ در یک ساختمان قدیمی یا مدرن؟

- در لیما آپارتمانی در نزدیکی دریا داریم. من دریا را بسیار دوست دارم. . . اما در مادرید در مرکز شهر زندگی می کنیم، در” پورتو دل‌سل” در یک ساختمان قرن هفدهم آپارتمانی داریم که کاملا بازسازی شده و بسیار راحت است. از این خوشحالم که می‌توانیم پیاده به رستوران های کوچک، سینما یا تئاتر برویم و نیازی نیست سوار ماشین یا مترو بشویم. . . . شما با مادرید آشنا هستید؟
- تا حدودی. خیلی وقت پیش به این شهر سفر کردم و چیزهایی در خاطرم مانده.

ادامه در ...


مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
به می بفروش / حافظ

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند

  زهی سجاده ی تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

*کاریکاتور زلاتکوفسکی



مرتبط با: جملات کوتاه ,
راز من / فروغ فرخزاد

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد، بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

هم زبانی نیست تا برگویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایۀ آزار خویش

آه، این ست آن چه رنجم می دهد

ورنه، كی ترسم ز خشم و قهر تو

 



مرتبط با: جملات کوتاه ,
حسرت واقعی/ مارکز


مرتبط با: جملات کوتاه ,

تعداد کل صفحات: 3