» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را

تقدیم به سی سال معلمی"با عشق و نفرت"
پنجشنبه 4 مهر 1398 ساعت 17:59 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
در این مدت كه می خواستم  درباره بازنشستگی ام  بنویسم مدام ناشناخته ای مانعم می شد؛ شاید چیزی مثل دلزدگی. بیشتر از چهار دهه هر اول مهر مدرسه رفتن چه در جایگاه دانش آموز یا معلم هنوز آن قدر به من نزدیك است كه فعلاً نمی توانم به یك جمع بندی درست برسم كه چه شد و چگونه طی شد؟ حرف از یك عمر زیستن است باید كه البته انصاف داد و با انصاف درباره اش نوشت. و این انصاف در لفافه شاید یعنی باید زیر سبیلی چیزهایی را رد كرد كه مانده ی عمر را در حسی سپری كنی كه عمرم به فنا نرفته بوده است!
از اول مهری كه پا در كلاس اول گذاشتم آیا خوراك یك نظام آموزشی ملال آور، بیهوده، تبعیض آمیز و تحقیر كننده نشده بودم، كه بعدتر خدمتگزار و قربانی وظیفه همین دستگاه شلخته ی عریض و طویلِ بی خاصیت شوم؟ سال ها بود كه درقالب تمثیلی این نظام آموزشی، كه در قبال حماقتش افرادی سفره چرب وسوسه آمیزی پهن كرده اند، به ضحاك ماردوش تشبیه كرده ام كه خوراكش تنها مغز و فكر و رویای بچه ها بوده است؛ محتوای ذهن و كله را كه فس فس كنان بلعید قالبی تهی روی دست خانواده و جامعه باقی می گذارد.
نمی شود كه به لحظات زیبای انسانی ای كه در مراودات آن دوران شكل می گرفت اشاره نكرد اما
به نظرم نباید گول آن خوشی ها را  خورد. همیشه ی عمرم از كلمه آموزش و پرورش و وزیر آموزش و پرورش و معلمانی كه در قالبی بی روح و محقر و "قربانی وظیفه" فرو داده شده اند بیزار بوده ام حس زیباشناسی فردیم را جریحه دار می كرده است. به گمانم از این نظر بوده كه دانش آموزم را می خواسته ام درك كنم تا انسانیت له شده مان را در این نظام آموزشی ترمیم كنم ـ و بی رو در بایستی بگویم ـ همیشه برای این نظام پر مدعا تف سر بالایی بیشتر نبوده ام؛ چون مقررات و سنن و عرف های این دستگاه كه انسانیت من و محصلم را به هیچ گرفته به هیچ گرفته ام.
آن پوشیدم، گفتم، شنیدم، عمل كردم و حس كردم كه انسانیت و حقوق انسانی به من حكم كرده بوده است؛ و نخواستم كه دانش آموزم در بی كسی و تنهایی اش بماند و بشكند. بغض كردم لحظه ای؛ خودم هم در این نظام پوسیده تنهایی ها كشیده ام
سال ها ... .
بگذارم و بگذرم... ببینم كه چه گذشته ای در انتظارم است.




:: مرتبط با: روز نوشت ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یک دوست شاید جمعه 20 دی 1398 18:30
آن ریشه‌ها که دواندی، خشک‌ناشدنی است.

«تو مثل نور سخی بودی»
حسن محمدی پاسخ داد:
ممنون از لطف شما
خواننده یکشنبه 14 مهر 1398 11:17
با سلام و تبریك
اقای محمدی من ب نوبه ی خودم از معاونت و مشاوره خوب (رفاقتی ک با بچه های مدرسه داشتید) تشکر میکنم.
به عینه تعریف میکنن از رفتارتون با بچه ها و مطمئنم شما یکی از نوستالژی های دوران مدرسه بچه ها هستید و خواهید بود.
حسن محمدی پاسخ داد:
سلام خیلی ممنون
چهارشنبه 10 مهر 1398 19:49
حیف که تو جایگاه واقعی نبودی که سیستم آموزشی درب و داغون آموزش وپرورش رو سامان بدی مگه چند نفر مثل شما تو ایران هست
حسن محمدی پاسخ داد:
سه شنبه 9 مهر 1398 00:40
دستگاه آموزشی شلخته... چه تعبیر زیبایی
خوشحالم که از دست این دستگاه قدر نشناس شلخته نا آرام بد ترکیب آسوده شدید
دانش آموزان و معلمان دلسوز درست نقطه مقابل این غول بی شاخ و دم اند

هزاران تبریک به شما
و آرزوی موفقیت برای تمامی معلمانی که برای زندگی درس میدهند و جرقه ای برای شاگردانشان بسوی موفقیت میشوند


حسن محمدی پاسخ داد:
ممنون
اوسطی جمعه 5 مهر 1398 22:44
از آنجا شروع کنم که اولین دیدارمان ؛زنگ اول؛ پشتِ درِ کلاس جغرافیا بود. زنگ سوم امتحان هندسه داشتم و سرِ کلاس جغرافیا هندسه میخواندم و اقای کریمی از کلاس بیرونم کرد! از من پرسیدید که اینجا چه میکنی و ماجرا را برایتان توضیح دادم.گفتید:مگه نمیدونی معلم های تاریخ جغرافیا رو این کارا حساس اند؟ چون شما را نمیشناختم فقط لبخندی زدم . در زدید و پا در میانی کردید و به کلاس بازگشتم.
سال دوم دبیرستان بودم. حدودا ۶ سال پیش! چقدر زود گذشت. آشنایی با شما دریچه ورود به یک دنیای دیگر بود. دنیای دیگر از چه نظر ؟
راستش را بخواهید تا قبلِ شما دنیای آدم بزرگ ها برایم تیره و تار بود. دنیایی پر از غم و افسردگی. پر از بی تفاوتی نسبت به زیبایی ها.بی تفاوتی نسبت به شعد موسیقی ادبیات و به جایش فکر به قسط و وام و بی پولی و ....
در کل برایتان بگویم که دنیای آدم بزرگ ها را پایانِ زندگیِ پرنشاط نوجوانی ام میدانستم. اما شما کلا ذهنیتم را عوض کردید. نه تنها ذهنیتِ من . بلکه ذهنیتِ همه دانش آموزانتان را که در این مدت با شما ارتباط داشتند. در پستتان گفتید که تلاش کردید که روابط تان با ما دانش آموزها انسانی و بر اساس صداقت باشد. این جمله برایم یاد آورِ خاطره‌ای در سالِ پیش دانشگاهی است.وقت هایی که می‌خواستم دروغی سر هم کنم که مدرسه را به نوعی بپیچانم ؛ همه ماجرا را در ذهنم میساختم که مثلا شکمم درد میکند میخواهم برگردم خانه یا مهمان داریم یا... اما وقتی میخواستم به شما بگویم ناخودآگاه حقیقت را میگفتم که میخوام برم درس بخوانم! چون شما [همان طور که خودتان می‌گویید] همیشه برای شخصیت ما احترام قائل بودید‌ و در اصل رفیق بودیم تا دانش آموز و معاون ؛ رفاقتی که حد و حدودش مشخص بود و هست!
گذشت آن ۴ سالِ مدرسه و تنها خاطراتش ماند.خاطراتِ خوب و بدش. خاطره جمله‌ای که از پروفسور سمیعی روی کاغذ برایم نوشتید و من هنوز با وجود حافظه نه چندان خوبم؛عینِ جمله را به یاد دارم.خاطره پلِ ماکارونی که جزو بیاد ماندنی ترین خاطرات زندگیم است. خاطره شکست سالِ اول کنکورم. خاطرهِ موفقیت سال دوم. بیرون رفتن ها گشتن ها خندیدن ها و.....
حسن محمدی پاسخ داد:
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic