تبلیغات
خارج از مدرسه
 
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را

مادر محیط زیست ایران
چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت 12:29 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
مه‌لقا ملاح زاده پنجم مرداد ۱۲۹۶، فعال محیط زیست و بنیان‌گذار سازمان غیردولتی زیست‌محیطی «جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست» است و از وی به عنوان «مادر محیط زیست ایران» یاد می‌شود. او نوه‌ ی بی‌بی خانم استرآبادی است. در شماره های بعد خانم استرآبادی را بیش‌تر معرفی می‌کنیم.مه لقا ملاح، هم‌اکنون صد ساله و ساکن تهران است. مه‌لقا هنگامی که پدر و مادرش با کاروان برای زیارت به مشهد می‌رفتند در کاروان‌سرای عباسی در میان راه به‌ دنیا آمد. پدرش آقابزرگ ملاح به دلیل داشتن منصب دولتی در شهرهای مختلف ساکن می‌شد به همین دلیل مه‌لقا در شهرهای مختلفی مانند مشهد، قوچان، اصفهان، دامغان، همدان و کرمانشاه تحصیل کرد. او بعد از تحصیل در فلسفه، علوم اجتماعی، جامعه‌شناسی و کسب مدرک فوق‌لیسانس در دانشگاه تهران، برای ادامهٔ تحصیل عازم پاریس، سوربن شد و با مدرک دکترا در رشته علوم اجتماعی به ایران بازگشت. در فرانسه، دورهٔ کتاب‌داری در کتاب‌خانه ملی فرانسه را نیز گذراند.در بازگشت به ایران، در کتابخانه موسسه روان‌شناسی دانشگاه تهران مشغول به کار شد، در آن جا کتابی درباره محیط زیست چنان تاثیر عمیقی بر او گذاشت که خودش می گوید «از تمام سفارتخانه‌ها خواستم که اطلاعات محیط زیست کشورشان را در اختیارم قرار دهند. مدام مطالعه و تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم باید برای اقدام جمعی دست به کار شویم. دوست داشتم فرهنگ حفاظت از محیط زیست را به مردم بیاموزم.» کنشگران زیست‌ محیطی در ایران از مه‌لقا ملاح با لقب « مادر محیط زیست  ایران» یاد می‌کنند. او با پشتکاری مثال‌زدنی، صراحت‌ بیانی کم‌نظیر و آگاهی عمیق از مشکلات زیست‌ محیطی جهان و ایران به طور خاص، عمرش را در راه فعالیت متعهدانه به حفظ محیط زیست گذرانده و به چهره ‌ا‌ی شاخص در میان فعالان مدنی بدل شده است.



:: مرتبط با: مشاهیر ایران ,
دغدغه‌های کتاب‌خوانی در عصر بی‌حوصلگی
چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت 08:24 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

کافه‌داستان-گروه پرونده:  «تیراژ کتاب‌ها کم است»، «مردم کتاب نمی‌خوانند»، «کتاب‌ها گران شده‌اند» یا «گوشه کتابخانه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها خاک می‌خورند»؛ اغلب همۀ ما بارها و بارها این گزاره‌های ناامیدانه را شنیده‌ایم. البته نمی‌توان منکر این واقعیت‌ها شد، اما اگر گاهی به‌رسم کودکی، ذره‌بینی در دست بگیریم و به‌دنبال نقطه ‌نوری باشیم که آن را روی کاغذی بیاندازیم. اگر با ذره‌بین امیدمان نگاه کنیم، می‌توانیم ببینیم که هنوز نویسنده‌های پیر و جوان بدون اینکه بد به دل‌شان راه بدهند یا یادشان برود که رسالتی جز نوشتن دارند، هر شب، هر صبح، هر وقتی که دل‌شان بخواهد، پشت میزشان می‌نشینند؛ داستان می‌نویسند، رمان‌هایشان را ویرایش می‌کنند و دست ‌آخر بدون ناامیدی کتاب‌شان را روانه بازار نشر می‌کنند. شاعرها هم بدون این‌که غم به دل‌شان راه بدهند و خیال کنند که دیگر زمان حافظ و سعدی گذشته‌ است، غزل‌هایشان را صفحه به صفحه ردیف می‌کنند تا مخاطب مشتاق آنها همچنان پیوندش را با شعر و شاعری حفظ کند. خیلی‌های دیگر نیز لحظه‌ای رسالت‌شان را در مورد کتاب، نوشتن و… از یاد نمی‌برند. کتاب ترجمه می‌کنند، کتاب منتشر می‌کنند و دست ‌آخر با کتاب زندگی می‌کنند. برای همین است که ما نیز برای صحبت کردن در مورد بحران مطالعه‌ای که خیلی‌هایمان را غمگین کرده است، تأثیر شبکه‌های مجازی، قیمت کتاب، سیاست‌گذاری‌ها و مسائلی از این قبیل، ذره‌بین دست گرفته‌ایم و به سراغ همین آدم‌ها رفته‌ایم تا نظرشان را درباره این موضوع بدانیم. ادامه این نوشتار حاصل مصاحبه ما با پنج نفر از افرادی است که آنها را به‌عنوان نویسنده، مترجم، فعال حوزه کتاب، ناشر و… می‌شناسیم. شما را دعوت می کنیم به خواندن نظرات و دیدگاه‌های آن‌ها در قالب پرسش و پاسخ با «کافه‌داستان».

برای شروع مصاحبه و در اولین سؤال می‌پرسیم اگر بخواهیم به‌صورت مختصر و فهرست‌وار دلایل اصلی بحران مطالعه در ایران را ذکر کنیم، به نظر شما، مهم‌‎ترین دلایل کدام‌ها هستند؟رضا شکرالهی، ویراستار، روزنامه‌نگار و مدیر سایت خوابگرد که اخیراً کتاب مزخرفات فارسی را نیز منتشر کرده است، در پاسخ به این سؤال کافه‌داستان می‌گوید:

«من مطمئن نیستم بشود اسمش را «بحران» گذاشت. ولی در همین حد هم به‌نظرم هم دلایل تاریخی دارد و هم دلایل فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی مربوط به دورۀ معاصر. در سمت تاریخ، فرهنگ عمومی مردم بیشتر تحت تأثیر شعر بوده است تا نثر و متن. همچنین، عادت تاریخی به مطالعه در یک جامعه در طول زمان متأثر از ادبیاتی است که در بافت آن جامعه تولید می‌شده و بدون انقطاع پیش رفته و بالیده و به امروز رسیده. ما از این نظر یا دچار کمبود بوده‌ایم یا دچار انقطاع و گسست و به ‌طور تاریخی چنین بستری را نه داشته‌ایم، نه بافته‌ایم.

در این سوی زمان هم مسائل دیگر مزید بر علت شده است. مهم‌ترین‌شان نابسامانی و ناآرامی پایان‌ناپذیر اوضاع اقتصادی و اجتماعی است. سرانۀ مطالعه در طبقۀ متوسط است که بالا می‌رود، تقویت می‌شود و حتی جنس و نوع آن تعریف می‌شود. طبقۀ متوسط به‌ خصوص در چهل سال اخیر همواره یا در معرض حمله بوده یا بسیار آسیب‌پذیر و بی‌قرار. بی‌قرار به‌معنای اینکه هیچگاه حاشیۀ امنی که باعث شود از بالا ریزش نکند و از پایین به آن افزوده شود، وجود نداشته است. دست‌به‌دست دادن این نابسامانی‌ها و عوامل تاریخی و برخی مسائل دیگر مثل سانسور و مقاومت‌های رسانه‌ای حکومتی سبب شده به وضعی برسیم که شما از آن به بحران مطالعه یاد می‌کنید.»

ادامه...





:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
سفرنامه روسیه/ تارا فرسادفر
شنبه 4 اسفند 1397 ساعت 10:19 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

یک.
ما گروه روبان سفید هستیم. وقتی راهنمای‌مان – که موهایش فر است و مردد بین لجوجانه یا فراموش‌کارانه سیاه‌ ماندن و مطیعانه سفید شدن، و پولیور آبی‌اش را از گرمای تهران همراه آورده – این را می‌گوید و می‌خواهد جمع شویم گوشه‌ای در دیدرس او، برخلاف انتظار من، هیچ‌کس از خودش عکس‌العملی نشان نمی‌دهد و به کس دیگر لبخندی از سر درک مشترک این شوخی تحویل نمی‌دهد. همه سرشان شلوغ است و چمدان‌هاشان را جمع می‌کنند گوشه‌ای، همان‌طور که اردکی جوجه‌هایش را ردیف و مرتب می‌کند. نگاه گنگی به پدرم می‌اندازم که آن هم بی‌جواب می‌ماند. این‌جا کسی به یاد هانکه نیست، یا نمی‌شناسدش. من هم زود او را فراموش می‌کنم. وقتی هم خانمی پیر و صورتی‌پوش، این سوی گیت به دقتِ بارکدخوان روبان‌های گره زده به دستۀ چمدان را بررسی می‌کند و می‌گوید: «White Ribbons, yes please» با لهجۀ تمام بریتانیایی، و کپه‌مان می‌کند یک گوشۀ خالی و بی‌روح فرودگاه، این شوخی دیگر به غذایی سرد شده و از دهان افتاده می‌ماند. این‌جا باید هانکه را فراموش کرد، و فکر کرد به تارکوفسکی و داستایوفسکی، لرمانتف و زویاگینتسف.

اما بیرون فرودگاه، آن طور که راهنما دیروز زنگ زد و تأکید کرد، سرد نیست. پدرم مدت‌هاست اعتقادش را به هواشناسی از دست داده و برایش عجیب نیست. من اما حسابی سرخورده می‌شوم. بیرون، کبوترها، یا کفترهای روس که حسابی تپل و تنبل‌اند و ته‌رنگ سبز و بنفشی مثل طاووس دارند، با بی‌خیالی از خیابان رد می‌شوند. نه می‌پرند، نه می‌دوند، نه پرواز می‌کنند. آقای گرامی – تنها هم‌سفری که تا به حال در میان این همه چهرۀ ناآشنا و بی‌اسم، به خاطر لهجۀ مازنی‌اش متمایز و آشنا شده – می‌گوید این پرنده‌ها انگار خیال‌شان راحت است که کسی کاری به کارشان ندارد. می‌گوید جایی که آن‌ها هستند، همۀ موجودات ترسویند، و من وسوسه می‌شوم جلوی چشم‌اش پرندۀ سینه‌سفید تپلی را بگیرم و فشار دهم و خام‌خام بخورم. وسوسۀ غریبی که همیشه موقع تماشای پرنده‌ها سراغم می‌آید. وسوسه می‌شوم بگویم یک جورهایی هم‌شهری هستیم، و می‌دانم که آن‌جا، تک و توک گربه‌هایی که آدم می‌بیند هم ترسویند، چه برسد به پرنده‌ها، اما خیلی وقت است میلی به حرف زدن ندارم، شاید هم زیادی کمرو و خجالتی‌ام. به آقای گرامی سر تکان می‌دهم و لبخند می‌زنم. با خودم فکر می‌کنم یک بار که رفتیم شمال می‌روم و به او سر می‌زنم. در آمل تایرفروشی دارد و بعید است پیدا کردن‌اش سخت باشد. اما می‌دانم هیچ‌وقت این‌کار را نخواهم کرد.

ادامه...





:: مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
هدایت از نگاه شاهرخ مسکوب
جمعه 3 اسفند 1397 ساعت 16:14 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

• از نگاه شاهرخ مسکوب(پژوهشگر، مترجم و نویسنده)شباهت بین هدایت و کافکا زیاد است. گذرا بودن دنیا، ناپایداری و پوچی زندگی، بیهودگی و.... ولی مسکوب در خیام اوجی را می جوید و می بیند که به نظر او هدایت به آن نرسیده است. یعنی پاسخ خیام به پوچی ها و بیهودگی ها و بی پاسخی ها، خندیدن به تمام تلخی هاست، و ستودن دم و ستودن زندگی در متن همه زوالی که زندگی از آن سرشار است. خیام شاید مرگ آگاه ترین شاعر ایرانی است. اما شعر خیام ضیافت زندگی است در سنگینی سایه مرگ، و ستایش زندگی است دقیقا به دلیل همین بیهودگی و بی اعتباری اش.

از نظر مسکوب نه هدایت و نه کافکا، هیچ کدام از چنین اوجی به زندگی و زندگان نگاه نکرده اند. شاید براساس این یادداشت ها و براساس زندگی مسکوب بتوان گفت که او بیش تر دنبال همین نگاه خیامی است. هدایت در برابر پوچی و بیهودگی زندگی از پا در می آید و به زندگی خودش پایان می دهد در حالی که ما در خیام نفی زندگی به دلیل پوچی آن نمی بینیم بلکه جشن زندگی می بینیم در حضور مرگ.
•  به نظر مسکوب درگیری هدایت با گذشته باستانی ایران به نسبت نویسندگان هم عصرش خیلی عمیق تر و پیچیده تر است. نویسندگان نخستین رمان های تاریخی ایران گمان می کردند که اگر آوازه عدل انوشیروان و طنین ترانه های باربد و شکوه و جلال بارگاه خسرو پرویز به رخ جهانیان بکشند آن دیروز از دست رفته را به امروز خواهند کشید و چشم جهان و جهانیان را خیره خواهندکرد. مسکوب این نگاه ساده انگارانه و فروکاهنده را نه بر خودش می پسندد و نه بر هدایت روا می بیند. مسکوب می داند که سال ها پیش از آن که آرمان های میهنی و نوگرایی شتابان روزگار رضاشاهی در شهریور 1320 در دنیای بیرون از پا درآید، در روان هدایت فروریخته است.
مسکوب می داند که هدایت برخلاف تاریخ نویسان معاصرش فقط مدت کوتاهی در افسون این گذشته باستانی باقی مانده و خیلی زود از نگاه ستایش گرانه و شیفته وار فاصله گرفته است. نگاه هدایت در پروین دختر ساسان، همان طور که مسکوب می نویسد، غیرتاریخی است. هدایت در پروین دختر ساسان مثل تاریخی نویسان دیگری که با او معاصر بوده اند پیوند دیروز و امروز، و گذشته و اکنون را فراموش می کند. این نگاه غیرتاریخی نویسان دیگری که با او معاصر بوده اند پیوند دیروز و امروز، و گذشته و اکنون را فراموش می کند. این نگاه غیرتاریخی است.


ادامه مطلب
:: مرتبط با: مشاهیر ایران ,
آه کبوترها را
سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت 10:08 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

«دل من می سوزد
كه قناری ها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را»
                                                                                                         حمید مصدق (از منظومه آبی، خاکستری، سیاه)



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
صد و شانزدهمین زادروز صادق هدایت
یکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت 08:52 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست
هنوز از خویش پرسم گاه
آه
چه می‌دیده ست آن غمناک روی جادهٔ نمناک؟
زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنان چون پاره یا پیرار؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟
چه نجوا داشته با خویش؟



ادامه مطلب
:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
جنایت و مکافات فیودور داستایوفسکی
شنبه 27 بهمن 1397 ساعت 10:31 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

رمان ماندگار و فوق‌العاده جنایت و مکافات با عنوان انگلیسی Crime and Punishment اثری جاودانه فئودور داستایفسکی است که مهری آهی آن را از روسی ترجمه کرده است.جنایت و مکافات اثری است هنری که پس از بازگشت داستایفسکی از سیبری و تجربیات تلخ بسیار، نگاشته شد و در سال ۱۸۶۶ در مجله پیک روسیه منتشر گردید و بی درنگ شهرت یافت. در این رمان بسیاری از موضوعهایی که بین جوانان متفکر و نویسندگان آن زمان متداول بود، مورد بررسی قرارگرفته است. استقلال عمل، حد اختیار انسان و خوی و شیوه نیهیلیستی از جمله این مباحثند. چون این مسائل در داستان مزبور به شیوه ای نو مورد گفت و گو قرارگرفته است، بسیاری از منتقدان آن روزگار جنایت و مکافات را در برابر رمانهای چه باید کرد؟ چرنیشفسکی و پدران و پسران تورگنیف که هر دو، خاصه دومی، از نوشته های برجسته نیمه دوم قرن نوزدهم روسیه است، قرارداده و آن را نوعی تقابل و تضاد دانسته اند. آنچه مسلم است و از مطالعه کتاب بر خوانندگان روشن می گردد، به هیچ وجه این امر تنها انگیزه داستایفسکی در نوشتن این رمان معروف نبوده است. بلکه می خواسته است بسیاری از مسائل را که برای خود او هم کاملا روشن نبوده است، مطرح سازد. مسائل مورد بحث در این اثر به دلیل پیچیدگی و اهمیت و تنوع خود، بی آنکه از جذابیت و نیروی حیاتشان کم شود، در کتابهای بعدی او نیز مطرح می گردد و باز به تفصیل موشکافی و حلاجی می شود.
به سبب درون کاویهای عمیق، داستایفسکی به تشخیص دوگانگی شخصیت انسانی پی می برد و برای اولین بار در تاریخ رمان آن را در داستانهای خود مطرح و ثابت می کند که در هر فرد هم گوهر نیکی هست و هم تخم بدی، و انسان به اختیار و چگونگی احوال، یکی از این دو را بیشتر در خود می پروراند. افراد داستانهای او پیوسته میکوشند به کنه خیر و شر و چگونگی آن دو پی ببرند. بیشتر آنها تشنه درک کمال احساس و افکارند و مؤمناند به اینکه فقط از این راه به حقیقت مطلق و راز طبع بشر دست خواهند یافت. این امر بی شک دلیل اعتقاد نویسنده به آزادی عمل و اختیار است، یعنی آدمی مسؤول اعمال خویش است. و به این دلیل انسان آزاد داستایفسکی باید به مکافات بدیهای خود برسد و آن را تحمل کند. این مطلب چند بار در جنایت و مکافات به اشاره بیان شده است و در برادران کارامازف عمیقا و بتفصیل مورد بحث قرار میگیرد و موجب شگفتی و تفکر بسیار می گردد.



:: مرتبط با: کتاب ,
به بدرقه ایستاده ام
چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت 11:46 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

1)
به بدرقه ایستادم
چمدانی در دست تو بود
ابرهایی
در قلب من

2)
تنهایی
کلید خانه را دارد
هر وقت نیستی
به سراغم می آید

3)
دلتنگی شبیه تو نیست
گاه و بیگاه در می زند
هر جا دلش خواست می نشیند
و با حسادت عجیبی
درباره تو حرف می زند

"آرزو نوری"




:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
خاطرات همسر سفیر
یکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت 12:02 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

نخستین بار كه به من پیشنهاد شد تا كتابی درباره‌ی ایران بنویسم وحشت كردم، این در حالی بود كه ما به ندرت می‌توانیم دو نفر را روی كره‌ی خاكی پیدا كنیم كه درباره‌ی ایران اتفاق نظر داشته باشند. یكی از دوستان امریكاییم عقیده داشت كه «آدم بعد از مدتی زندگی در ایران هرگز به حالت اول باز نمی‌گردد». سعی كردم در كتابی كه می‌نویسم دقیق باشم. برای رعایت این منظور هر فصل از كتاب را دست كم دو نفر ایرانشناس مطالعه كرده‌اند اگر به خاطر تیرگی روابط ایران و امریكا نبود و همچنین برای اجتناب از عیب‌جوبی از آنان، مایلم این قدردانی بی‌ذكر نام صورت بگیرد. این سخنان بر ابتدای كتاب خانم سینتیاهلمز نقش می‌گیرد. جایی كه هنوز خواننده نزدیك به دویست و چهل صفحه از كتاب را پیش روی خوددارد و هنوز به درستی نمی‌داند كه سینتیاهلمز كیست؟! سینتیاهلمز همسر ریچارد هلمز است. كسی كه در اینجا از او به نام دیك یاد می‌گردد. اما ریچارد (یادیك) كسیت؟‌! ریچارد هلمز در سال 1966 از سوی جانسون رئیس جمهور وقات ایالات متحده امریكا به ریاست سازمان جاسوسی (CIA) برگزیده شد. عملیات سازمان مزبور در شیلی و سقوط آلنده در 1973 در اواخر ریاست وی در سازمان «سیا» صورت گرفت. گفته می‌شود نقشه كودتای شیلی و سرنگونی سالوادور آلنده در شیلی مستقیماً توسط ریچارد هلمز طراحی گردیده است.



:: مرتبط با: کتاب ,
صفای گمشده
چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت 09:49 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی آید
صفای گمشده آیا
بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟
(حمید مصدق)



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
کنسرت سالار عقیلی در سنندج
یکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت 22:17 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

شب گذشته 13 بهمن کنسرت سالار عقیلی در سالن نامناسب آزادی سنندج برگزار شد. از نظر قدرت صدا و تصنیف ها عقیلی و گروهش بسیار عالی بودند. دریغ از نبود سالن مناسب و شلوغی و ازدحام ... دو آهنگ کردی نیز اجرا کرد که فوق العاده قوی و زیبا و اثرگذار بود، بدون کوچک ترین لهجه و فالشی. یکی از آهنگ ها ترانه ای بود که سید علی اصغر کردستانی اجرا کرده و عقیلی به زیبایی آن را بازخوانی کرد:

متن آهنگ غه‌مگینو دل په‌شیوم از سالار عقیلی:

غه‌میگن و دل په‌شیوم بروانه باری لیوم
جه‌رگم سوتاوه وه‌ک قاوه
هه‌ر دو ئه‌بروی خوین ریژت بون به جه‌لاوی گیانم
به فتوای چاوی مه‌ستت ئا‌ی قه‌تلم واجب کرآوه





:: مرتبط با: روز نوشت ,
ما خوشبخت و آرامیم، افسوس
شنبه 13 بهمن 1397 ساعت 11:47 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

افسوس، ما خوشبخت و آرامیم

افسوس، ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست میداریم

دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست





:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
مرگ در کارزار
سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت 11:39 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

اگر کُشت خواهد تو را روزگار

چه نیکو تر از مرگ در کار زار



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,
اتوبیوگرافی آلیس. بی. تُکلاس
دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت 11:29 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )
منتقدان مهمترین اثر غیر داستانی گرترود استاین را "اتوبیوگرافی آلیس بی. تکلاس" می‌دانند که در سال 1932 منتشر شد و رکورد خوانندگان او را تا آن موقع زد و جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های سال قرار گرفت. اما استاین در این کتاب هم که به قول منتقدان اتوبیوگرافی‌ای "دقیق و موشکافانه" است رد پای خود را به جا گذاشته و با این فرم جا افتاده نیز بازی می‌کند و قوانین آن را به پرسش می‌کشد. استاین این کتاب را از دیدگاه دوست قدیمی خود یعنی آلیس بی. تکلاس روایت می‌کند. رابطه آنها تا زمان انتشار کتاب بیست و چند ساله بود و تا زمان مرگ استاین نیزادامه داشت. با سپردن رشته روایت به دست آلیس استاین به نیابت از او این اثر را می‌نویسد.
 با این انتخاب استاین به نوعی "اتوبیوگرافی" را با ادبیات داستانی تلفیق می‌کند، اما جدای از تحسین منتقدان و نوآوری‌هایی که استاین در این کتاب انجام داده ، دلایل دیگری نیز وجود دارد که جذابیت‌های این کتاب را جدا از ارزش ادبی آن چند برابر می‌کند و این کتاب را به سندی تاریخی و پر جزئیات از هنر قرن بیستم در سال‌های طلایی "پاریس" به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا تبدیل می‌کند.پیکاسو نیز تک چهره‌ای از استاین کشیده است که بعد از مرگ استاین همراه با آثار دیگری از پیکاسو، ماتیس و سزان به موزه متروپولیتن" نیویورک اهدا می‌شوند. جزئیات این شب نشینی‌ها و روابط شخصی این هنرمندان با هم، حسادت‌ها و تشویق‌هایشان، توصیف کارگاه‌هایشان پیش از شهرت جهانی و ذکر جزئیاتی ناب از زندگی روزمره و توصیف رفتاراین نوابغ هنردر زندگی شخصیشان همه و همه این اثر را به سندی تکرار نشدنی از هنر قرن بیستم تبدیل می‌کند که خود توسط نابغه‌ای دیگر گرترود استاین به رشته تحریردر آمده و در تاریخ ادبیات ثبت شده‌ است.

پ ن: گرترود استاین رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و شاعر آمریکایی ساکن پاریس بود که در سوم فوریه 1874 متولد شد و در 27 ژوییه 1946 درگذشت. او در سال 1903 همراه با برادرش به پاریس سفر کرد و تا زمان مرگش تنها یکبار در سال 1934 آن‌هم برای ایراد سخنرانی دردانشگاه‌های آمریکا به وطنش بازگشت. استاین خود در این‌باره گفته "آمریکا وطن من است و پاریس خانه من و همین است که هست."



:: مرتبط با: کتاب ,
از چه چیز بیشتر می ترسیم؟
جمعه 5 بهمن 1397 ساعت 15:39 | نوشته ‌شده به دست حسن محمدی | ( نظرات )

همه چیز دست خود آدم است اما به علت بزدلی محض همه‌چیز از چنگش می‌لغزد… این یک اصل بدیهی است…از خودم می‌پرسم مردم از چه چیز بیش‌تر می‌ترسند؟ برداشتن گامی تازه، زدن حرفی تازه، از همین است که بیش‌ترین ترس را دارند… با این همه، زیادی وراجی می‌کنم. برای همین است هیچ کاری نمی‌کنم، چون زیادی وراجی می‌کنم. اما شاید قضیه این‌طور باشد: وراجی می‌کنم چون هیچ کاری نمی‌کنم.
جنایات و مکافات



:: مرتبط با: جملات کوتاه ,