چه چیز را در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
نکاتی درباره «فروشنده» اصغر فرهادی

پیرمردی زواردر رفته (بدون هماهنگی از چند ماه قبل و حتی بدون زدن یک زنگ خشک و خالی که «فلانی هستی؟ دارم می‌آیم») ناگهان در خانه بدکاره‌ای که با او اصلا قرار نداشته و ماه‌ها از او بی‌خبر بوده را می‌زند و می‌رود بالا و می‌بیند طرف آن کسی که فکر می‌کرده نیست و به جای آن که در را یواشکی ببندد و جیم شود، به زن حاضر در خانه تجاوز می‌کند!(آن هم پیرمردی که ناراحتی قلبی دارد و دارد تلنگش در می رود!) او در حین تجاوز ظاهرا چند بار بلند می‌شود و می‌رود وسایل شخصی‌اش از جمله دسته کلید و موبایل و … را در کل فضاهای خانه پخش و پلا و مخفی می‌کند! و اصرار هم دارد که جورابش را در بیاورد و بعد بدون برداشتن کلید و موبایل و جوراب، آن هم وقتی نه پلیس دنبالش می‌گردد و نه کسی او را تعقیب می‌کند و سوژه مورد تجاوز هم بیهوش است، همه چیز را رها و با عجله فرار کند.( تازه پول تجاوزش را هم محترمانه یک گوشه ای می گذارد، چیزی که به عقل جن هم نمی رسد، چه متجاوز ماهی!)
این «احمقانه»ترین روایتی‌ست که یک فیلم مدعی «نئورئالیسم» می‌تواند به خورد مخاطبان‌اش بدهد. همین روایت «مضحک»، بدون در نظرگرفتن بازی‌های همیشگی(تکرار خود در برابر دوربین)، ناتوانی در خلق «نقش»، انتقادات «گل‌آقا»یی از ساخت و سازهای شهری در قالب دیالوگ، تقلید بچه‌گانه از میزانسن فیلم «داگ ویل»، حرکت اعصاب خرد کن دوربین روی دست و …، کافیست که فیلم «فروشنده» را چیزی بیش از یک «بنجل فرهنگی» پر سر و صدا ندانیم.
ادامه...


مرتبط با: مقاله/ گفت و گو ,
در انتظار گودو

ساموئل بکت می ­گوید، " آنگاه که خسته شدی، آنگاه که از پای در آمدی، مهم نیست. باز مقاومت کن، باز بجنگ و شکست بخور. این بار، شکست بهتری خواهی خورد."در واقع همیشه شکست خواهی خورد و شکست خوردن سرنوشت محتوم بشریت است. اما برای همین شکست دوباره خوردن نیز، باز باید تلاش کرد و خسته نشد. چرا که جز این راهی وجود نخواهد داشت. در جهانی که بنیان آن بر پوچ بودن گذاشته شده، در واقع، تلاش کردن، خسته شدن و از پی آن دوباره تلاش کردن، کنش­هایی بیهوده و پوچ اند که راه به جایی نخواهند برد، اما تنها دستاویزهای زندگی و زنده ماندن هستند که در عین حال، گریزی از آنها نیز، متصور نیست.
"در انتظار گودو" به گونه­ ای تراژیک و در عین حال مضحک این وضعیت و سرنوشت محتوم انسان را (شاید در جهان کنونی) ترسیم کرده است، که در عین فرسودگی و خستگی و رسیدن به پوچی، همچنان مذبوحانه به دستاویز امیدهای واهی، دلبسته و هم چنان آرمانگرا و قهرمانگرا دل به منجی ای سپرده که در نهایت، جز ماهیتی پوشالی، چیز دیگری برای ارایه کردن نخواهد داشت.
حکایت در اینجا، حکایت ناتوانی مطلق انسان است و امید بی سرانجامش به بهبودی. امیدی که تنها موجب تداوم زیستن اش شده و بوسیله آن، توانسته شرایط سخت و دشوار را تاب بیاورد و بر خود هموار کند. تصویر در اینجا، ترسیم وضعیت دردناک بشر است در پیچ و خم زیستن....
درانتظار گودو به بیش از بیست زبان ترجمه شده است و در سوئد ، سوئیس - فنلاند - ایتالیا نروژ - دانمارک - هلند اسپانیا بلژیک ترکیه یوگسلاوی برزیل مکزیک آرژانتین اسرائیل چکسلواکی و لهستان ژاپن آلمان بریتانیا امریکا و حتی در دوبلین اجرا شده و طی پنج سال بعد از اولین بار در پاریس بیش از یک میلیون تماشاگر آن را دیده اند که در آن استراگون و ولادمیرو پسر بچه اشخاص بازی را تشکیل می دهند.


مرتبط با: کتاب ,
آن هنگام که می خندی

آن هنگام که می‌خندی، دنیا با تو می‌خندد؛
آن هنگام که اشک می‌ریزی امّا، تنها هستی؛
شادی را باید در دنیای پیرِ غمگین جستجو کنی،
غم‌ها امّا، تو را خواهند یافت...
"الا ویلر ویلکاکس"


مرتبط با: جملات کوتاه ,
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر

استاد علی اكبر دهخدا مولف فرهنگ دهخدا ساعت شش و نیم بعد از ظهر هفتم اسفند 1334 در 78 سالگی درخانه اش در تهران درگذشت و خبر آن با ذکر کارهایی که برای وطن کرده بود روز بعد و تا چند روز در رسانه های وقت انتشار یافت. دهخدا که در سال 1258 خورشیدی در محله سنگلج تهران به دنیا آمده و والدین او قزوینی بودند پس از انجام تحصیلات و دو سال اقامت در اروپا بکار نوشتن در روزنامه صور اسرافیل پرداخته بود.
محمدعلی شاه که نیش قلم دهخدارا متوجه خود دید، در سال 1287 به تبعید خارج از وطن فرستاد که نخست در فرانسه و سپس در سویس اقامت گزید و به نوشتن مقاله و ضدیت با استبداد ادامه داد. وی دربازگشت به وطن به نمایندگی از شهر کرمان به مجلس رفت و به موازات کار مجلس به روزنامه نگاری ادامه داد و در چند روزنامه ازجمله روزنامه مجلس مطلب می نوشت. طنزهای او تحت عنوان «چرند و پرند» کهنه شدنی نخواهند بود. وی مقالات حساس را به نام «دخو» امضا می کرد.
در سال 1329 جمعیت مبارزه با بی سوادی را تاسیس کرد و پیگیر این کار شد.در سال 1358 یونسکو و ایرانیان همزمان و به مناسبت یکصدمین سال تولد او مجالس بزرگداشت برپا داشتند و تمبر پستی با عکس و نام او انتشار یافت.

ای مرغ سحر! چو این شب تار / بگذاشت ز سر سیاهکاری،
وز نفحه ی روح بخش اسحار / رفت از سر خفتگان خماری،
بگشود گره ز زلف زرتار / محبوبه ی نیلگون عماری،
یزدان به کمال شد پدیدار / و اهریمن زشتخو حصاری ،
یاد آر ز شمع مرده یاد آر 

 



مرتبط با: مشاهیر ایران ,
پرواز بلند ایرانیان

با بهترین شادباش ها، پروفسور فیروز نادری مدیر ارشد پیشین ناسا و خانم انوشه انصاری اولین زن فضانورد ایرانی به عنوان نمایندگان فرهادی جایزه اسکار او را در شبی باشکوه دریافت کردند.


مرتبط با: خبر ,
نظام رسانه ای





مرتبط با: جملات کوتاه ,
استاد محمدرئوف قنبری
من با استاد قنبری همین چند ساعت پیش از طریق وبلاگ محمدمهدی قربانی آشنا شدم، سپاس از قربانی عزیز:
استاد محمدرئوف قنبری در سال 1332 در قروه کردستان به دنیا آمد. نخستین درس های موسقی را از پدرش که خواننده ی محلی و مفسر مثنوی معنوی بود فراگرفت. در سال 1353 با ورود به تهران تحت تعلیم حاتم عسگری در مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی قرار گرفت. بعدها نزد استاد فقید علی داور که پدر مثنوی خوانی ایران محسوب می شود مثنوی خوانی را فراگرفت و ردیف آوازی را ادامه داد. محمدرئوف قنبری اکنون از معدود خوانندگانی است که سبکی غیرتقلیدی و نزدیک به قدما دارد
و شاگردانی چون سالار عقیلی و حمیدرضا گلشن در آواز تربیت کرده است...
ادامه...


مرتبط با: مشاهیر قروه ,
یاسوناری کاواباتا

یاسوناری کاواباتا (زاده ۱۸۹۹ - درگذشته ۱۹۷۲) نخستین ژاپنی برنده جایزه ادبیات نوبل است. او در کودکی (تا ۹ سالگی) خویشاوندان خود از جمله مادر، پدر مادربزرگ و تنها خواهرش را از دست داد. که دلیل حس انزوا و درون مایه مرگ در اکثر آثارش را همین یتیمی زودهنگام دانسته‌اند. او در سال ۱۹۲۴ از دانشگاه امپراتوری توکیو در رشته ادبیات فارغ التحصیل شد. اولین اثر موفق او (رقاصه ایزو) را در سال ۱۹۲۵ به چاپ رسید. در سال ۱۹۴۵ یکی از بهترین آثارش (آوای کوهستان) را نوشت و در سال ۱۹۶۸ موفق به دریافت جایزه نوبل شد.

آثار :

  • رقصنده ایزو (۱۹۲۶ م) ترجمه: رویا طیبی
  • دهکده برفی (۱۹۴۷ م) ترجمه: رضا دادویی، نشر آدورا
  • هزار درنا (۱۹۵۲ م) ترجمه: رضا دادویی، نشر آدورا
  • آوای کوهستانی ( ۱۹۵۴ م ) ترجمه: رضا دادویی، نشر آدورا
  • خانه خوبرویان خفته (۱۹۶۱ م ) ترجمه: رضا دادویی، انتشارات سبزان
  • زیبایی و افسردگی (۱۹۶۴ م ) ترجمه: رضا دادویی، نشر آدورا


مرتبط با: کتاب ,
زندگی عزیز / آلیس مونرو

                                                                                                                                      (مونرو و مانی حقیقی، کانادا)
مجموعه‌داستان زندگی عزیز، که شامل یازده داستان کوتاه است، آخرین اثر نویسنده‌ی کانادایی، آلیس مونرو، است. داستان‌های این مجموعه در مناطق و شهرهای اطراف دریاچه هورن می‌گذرد و شخصیت‌هایش مانند شخصیت اغلب داستان‌های مونرو آدم‌هایی معمولی هستند.
آلیس مونرو، برنده‌ی نوبل ادبیات ۲۰۱۳، از بزرگ‌ترین داستان‌کوتاه‌نویسان معاصر است. این بانوی ۸۲ ساله در داستان‌هایش تصویری موشکافانه از زندگی روزمره شخصیت‌هایش ارائه می‌کند. او بیشتر به زندگی آدم‌های شهرهای کوچک و محل وقوع داستان‌هایش می‌پردازد. شخصیت‌های زن در داستان‌های مونرو زنانی با روحیه و تفکر پیچیده هستند.


مرتبط با: کتاب ,
سپندارمذگان خجسته باد

به بیان ابوریحان بیرونی، «اسفندارمذ» ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگاهبان زنان شوهر دوست و پارسا و درست کار بوده. به همین مناسبت این روز، عید زنان به شمار می ‌رفت. مردم به جهت گرامی ‌داشت، به آنان هدیه ‌داده و بخشش می‌ کردند. زنان نه تنها از هدایا و دهش هایی برخوردار می ‌شدند، بلکه به نوعی در این روز فرمانروایی می ‌کردند و مردان باید که از آنان فرمان می ‌بردند. سپندارمزد نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان (اسپندگان) برای گرامیداشت زنان نیکوکار برگزار می‌گردد. ایرانیان از دیر باز این روز را روز زن و روز مادر می‌نامیدند.

اسفندارمذ در اساطیر ایران باستان یکی از امشاسپندان مؤنث و نگهبان زمین است. زمینی که همواره با فروتنی، تواضع و بخشندگی به تمام موجودات زندگی می‌بخشد و همه را چون مادری مهربان در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. اسفندارمذگان،  جشن بزرگذاشت اسفندارمذ است که در ایران باستان برای بزرگداشت این امشاسپند برگزار می‌شده است. گل بیدمشک که در ماه اسفند شکفته می‌شود و یکی از گل‌های سفره هفت سین ایرانی‌ست، گل اسفندارمذ است. مدتی است میان برخی ایرانیان رسم شده که جشن اسفندارمذگان را به عنوان جایگزینی برای ولنتاین انتخاب کنند، با این ادعا که جشن اسفندارمذگان همسان با ولنتاین است می‌تواند «والنتاین ایرانی» است. رادیو زمانه درباره این موضوع، اسفندارمذ و تاریخچه برگزاری جشن اسفندارمذگان با دکتر شکوفه تقی گفت‌وگویی داشته است.

خانم تقی که در رشته‌های حقوق قضایی، روان‌شناسی شناخت و ایران‌شناسی در دانشگاه­‌های تهران، گلاسگو و اوپسالا تحصیل کرده است و دکترای مذهب‌شناسی از دانشگاه ییل دارد، در پاسخ به این سوال می‌گوید: «میان این دو روز مشابهت زیادی وجود ندارد. روز اسفندارمذ‌گان بیشتر با روز زن که هشتم مارس است، قابل مقایسه است تا روز ولنتاین.»

https://www.radiozamaneh.com/207206



مرتبط با: خبر ,
از مزرعه / جان آپدایک

جویی شخصیت اصلی رمان، به همراه همسر دوم و پسرخوانده‌اش به مزرعه مادری بر می‌گردد و در خلال سه روز، خط سیر زندگی‌اش را در کنار سه شخصیت دیگر بررسی می‌کند. فضای مزرعه مادری در این مدت عرصه کاوش در روح چهار انسان است، انسان‌هایی در جستجوی آرامش و عشق. اما با وقوع تراژدی، خانواده در برابر افقی تازه قرار می‌گیرد.

منتقد نشریه نیویورک تایمز درباره این کتاب نوشته است: «از مزرعه» به واضح‌ترین و کامل‌ترین معنای کلمه یک شاهکار کوتاه است. لس‌آنجلس تایمز نیز درباره این اثر نوشته است: آپدایک استاد بی‌همتای فرم ادبی است. جان هویر آپدایک نویسنده آمریکایی در سال 1932 متولد شد و در سال 2009 درگذشت. بیشتر شهرت این نویسنده به دلیل انتشار رمان چهارگانه «خرگوش» است که نگارش اولین کتاب از این چهارگانه اوایل دهه 1960 آغاز شد.



مرتبط با: کتاب ,
اعلام زمان مجدد برای ثبت نام آزمون سراسری96

متقاضیان آزمون سراسری که نتوانسته‌اند نسبت به ثبت‌نام در آزمون مذكور اقدام نمایند، مهلت مجددی برای ثبت‌نام‌ در آزمون‌ مذكور از روز یكشنبه مورخ 95/12/15 تا روز چهارشنبه 95/12/18 در نظر گرفته شده است كه داوطلبان می‌توانند منحصراً از طریق پایگاه اطلاع رسانی  سازمان سنجش در این خصوص اقدام نمایند.


مرتبط با: خبر ,
کتاب چرا ادبیات؟ ماریو بارگاس یوسا

" زندگی واقعی، که سرانجام در روشنایی آشکار می‌شود، و تنها زندگی‌ای که به تمامی زیسته می‌شود ادبیات است." (مارسل پروست)

در زمانه ما علم و تکنولوژی نمی‌توانند نقشی وحدت‌بخش داشته باشند و این دقیقا به سبب گستردگی بی‌نهایت دانش و سرعت تحول آن است، اما ادبیات فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود و به واسطه آن انسان‌ها می‌توانند یکدیگر را بازشناسند و با یکدیگر گفت‌وگو کنند.

  ادبیات می‌آموزد چیستیم و چگونه‌ایم

هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمی‌آموزد که تفاوت‌های قومی و فرهنگی را نشانه غنای میراث آدمی بشماریم. مطالعه ادبیات خوب بی‌گمان لذت‌بخش است‌؛ اما در عین حال به ما می‌آموزد که چیستیم و چگونه‌ایم‌، با وحدت انسانی‌مان و با نقص‌های انسانی‌مان‌، با اعمال‌مان‌، رؤیاهامان و اوهام‌مان‌، به تنهایی و با روابطی که ما را به هم می‌پیوندد‌، در تصویر اجتماعی‌مان و در خلوت وجدان‌مان.

  ادبیات و احساسِ اشتراک در تجربه جمعی انسانی

در دنیای امروز یگانه چیزی که ما را به شناخت کلیت انسانی‌مان رهنمون می‌شود، در ادبیات نهفته است. این نگرش وحدت‌بخش، این کلام کلیت‌بخش نه در فلسفه یافت می‌شود و نه در تاریخ‌، نه در هنر و نه‌ بی‌گمان‌ در علوم اجتماعی. ادبیات از طریق متونی که به دست ما رسیده، ما را به گذشته می‌برد و پیوند می‌دهد با کسانی که در روزگاران سپری‌شده سوداها به سر پخته‌اند‌، لذت‌ها برده‌اند و رؤیاها پرور‌انده‌اند،‌ و همین متون امروز به ما امکان می‌دهند که لذت ببریم و رؤیاهای خودمان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه جمعی انسانی در درازنای زمان و مکان والاترین دستاورد ادبیات است.

  حرف‌های جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد واضح نیست

یکی از اثرات سودمند ادبیات در سطح زبان تحقق می‌یابد. جامعه‌ای که ادبیات مکتوب ندارد،‌ در قیاس با جامعه‌ای که مهم‌ترین ابزار ارتباطی آن،‌ یعنی کلمات‌، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته‌، حرف‌هایش را با دقت کم‌تر‌، غنای کم‌تر و وضوح کم‌تر بیان می‌کند. جامعه‌ای بی‌خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده‌، همچون جامعه‌ای از کرولال‌ها دچار زبان‌پریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایی‌اش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می‌کند. آدمی که نمی‌خواند ‌یا کم می‌خواند یا فقط پرت و‌پلا می‌خواند،‌ بی‌گمان اختلالی در بیان دارد،‌ این آدم بسیار حرف می‌زند، اما اندک می‌گوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.

  در غیاب ادبیات، عشق و لذت بی‌مایه می‌شد

ادبیات عشق و تمنا را عرصه‌ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نداشت و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیال‌پردازی ادبی است، بی‌بهره می‌ماند. به‌راستی گزافه نیست، اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو‌، پترارک‌، گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند، در قیاس با آدم‌های بی‌سوادی که سریال‌های بی‌مایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده‌، قدر لذت را بیش‌تر می‌دانند. در دنیایی بی‌سواد و بی‌بهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آن‌چه مایه ارضای حیوانات می‌شود، نخواهد بود و هرگز نمی‌تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.

  ادبیات محرک ذهن انتقادی است

در غیاب ادبیات، ذهنی انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادی است لطمه‌ای جدی خواهد خورد. این از آن‌روست که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسش‌هایی اساسی درباره جهان زیستگاه ما پیش می‌کشد. ادبیات برای آنان که به آن‌چه دارند خرسندند‌، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است‌، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می‌آورد تا ناشادمان‌ و ناکامل نباشد.

  با ادبیات، آدم‌هایی بی‌سرزمین، بی‌زمان و نامیرا می‌شویم

ادبیات تنها ناخشنودی‌ها را به شکلی گذرا تسکین می‌دهد،‌ اما در همین لحظات گذرای تعلیق حیات‌، توهم ادبی ما را از جا می‌کند و به جایی فراتر از تاریخ می‌برد و ما بدل به شهروندان بی‌سرزمین و بی‌زمان می‌شویم‌، نامیرا می‌شویم، بدین‌سان غنی‌تر‌، پرمغزتر‌، پیچیده‌تر‌، شادمان‌تر و روشن‌تر از زمانی می‌شویم که قید و بندهای زندگی روزمره دست و پای‌مان را بسته است.

  ادبیات به ما می‌آموزد که می‌توان جهان را بهبود بخشید

ادبیات ‌به ما یادآوری می‌کند که این دنیا‌، دنیای بدی است و آنان که خلاف این را وانمود می‌کنند،‌ یعنی قدرتمندان و بختیاران‌، به ما دروغ می‌گویند‌ و نیز به یاد ما می‌آورد که دنیا را می‌توان بهبود بخشید و آن را به دنیایی که تخیل ما و زبان ما می‌تواند بسازد،‌ شبیه‌تر کرد. جامعه آزاد و دموکراتیک باید شهروندانی مسئول و اهل نقد داشته باشد،‌ شهروندانی که می‌دانند ما نیاز به آن داریم که پیوسته جهانی را که در آنیم به سنجش درآوریم تا هرچه بیشتر شبیه دنیایی شود که دوست داریم در آن زندگی کنیم.

حال بجاست اگر پیش خود دنیایی خیالی بسازیم؛ دنیایی بدون ادبیات‌ و انسان‌هایی که نه شعر می‌خوانند و نه رمان. در این جامعه خشک و افسرده با آن واژگان کم‌مایه و بی‌رمقش که خرخر و ناله و اداهایی میمون‌وار جای کلمات را می‌گیرد،‌ بعضی از صفت‌ها وجود نخواهد داشت. بی‌گمان تحقق این ناکجاآباد، هول‌انگیز و بسیار نامحتمل است؛ اما اگر می‌خواهیم از بی‌مایگی تخیل و از امحای ناخشنودی‌های پرارزش خود که احساساتمان را می‌پالاید و به ما می‌آموزد به شیوایی و دقت سخن بگوییم‌ و نیز از تضعیف آزادی‌مان بپرهیزیم باید دست به عمل بزنیم، دقیق‌تر بگویم باید بخوانیم.

 *برگرفته از کتاب «چرا ادبیات؟» نوشته ماریو بارگاس یوسا، ترجمه عبدا... کوثری، انتشارات لوح فکر، چاپ سوم (تابستان 1392)



مرتبط با: کتاب ,
مردی که نفسش را کشت / صادق هدایت
« نفس اژدرهاست او كی مرده است.
  از غم بی آلتی افسرده است.»
مولوی

میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه های انداخته، شلوار اتو زده و كفش مشكی براق گامهای مرتب بر می داشت و از یكی از كوچه های طرف سرچشمه بیرون می آمد، از جلو مسجد سپهسالار می گذشت، از كوچة صفی علیشاه پیچ می خورد و به مدرسه می رفت.
در میان راه اطراف خودش را نگاه نمی كرد . مثل اینكه فكر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار، چشمهای كو چك، لبهای برجسته و سبیلهای خرمائی داشت . ریش خودش را همیشه با ماشین میزد، خیلی متواضع و كم حرف بود. ولی گاهی، طرف غروب از دور هیكل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه می شد تشخیص داد كه دستهایش را از پشت بهم وصل كرده، خیلی آهسته قدم می زد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینكه چیزی را جستجو می كرد، گاهی می ایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف می زد...
مدیر مدرسه و سایر معلمان نه از او خوششان می امد و نه بدشان می امد، بلكه یك تأثیر اسرارآمیز و دشوار در آنها می كرد . بر عكس شاگردان كه از او راضی بودند، چون نه دیده شده بود كه خشمناك بشود و نه اینكه كسی را بزند . خیلی آرام، تودار و با شاگردان دوستانه رفتار می نمود . ازین رو معروف بود كه كلاهش پشم ندارد، ولی با وجود این شاگردان سر درس او مؤدب بودند و از او حساب می بردند.
تنها كسی كه میانه اش با میرزا حسینعلی گرم بود و گاهی صحبت میانشان ر د و بدل می شد، شیخ ابوالفضل معلم عربی بود كه خیلی ادعا داشت، پیوسته از درجة ریاضت و كرامت خودش دم میزد كه چند سال در عالم جذبه بوده، چند سال حرف نمی زده و خودش را فیلسوف دهر جانشین بوعلی سینا و مولوی و جالینوس می دانست . ولی از آن آخوندهای خودپسند ظاهرساز بود كه معلوماتش را به رخ مردم می كشید. هر حرفی كه بمیان می آمد فورًا یك مثل یا جملة عربی آب نكشیده و یا از اشعار شعرا به استشهاد آن می آورد و با لبخند پیروزمندانه تأثیر حرفش را در چهرة حضار جستجو می كرد . و این خود غریب می نمود كه میرزا حسینعلی معلم فارسی و تاریخ ظاهرآ متجدد و بدون هیچ ادعا شیخ ابوالفضل را در دنیا به رفاقت خودش انتخاب بكند، حتی گاهی شیخ را بخانة خودش می برد و گاهی هم بخانة او می رفت.
میرزا حسینعلی از خانواده های قدیمی، آدمی با اطلاع و از هر حیث آراسته بود و بقول مردم از دارالفنون فارغ التحصیل شده بود ، دو سه سال با پدرش در ماموریت كار كرده بود، ولی از سفر آخری كه برگشت در تهران ماندنی شد، و شغل معلمی را اختیار كرد، تا نسبتًا وقتش باو اجازه بدهد كه به كارهای شخصی بپردازد، چه او كار غریب و امتحان مشكلی را عهده دار شده بود. از بچگی، همان وقت كه آخوند سرخانه برای او و برادرش میامد میرزا حسینعلی استعداد و قابلیت مخصوصی در فراگرفتن ادبیات و اشعار متصوفین و فلسفة آنها آشكار می كرد، حتی به سبك صوفیان شعر میساخت . معلم آنها شیخ عبدالله كه خودش را از جرگة صوفیان می دانست توجه مخصوصی نسبت به تلمیذ خودش آشكار می كرد،

ادامه مطلب

مرتبط با: کتاب ,
زادروز صادق هدایت
شرح حال طنزگونه صادق هدایت به قلم خودش:
«من همان قدر از شرح حال خودم رَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.
از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.»
(بهارلو، محمد، 1374، نامه های صادق هدایت، تهران: اوجا)
(صادق هدایت متولد: ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳، تهران.)

 



مرتبط با: روز نوشت ,

تعداد کل صفحات: 41